☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر اول › بخش ۱۶۷ - گفتن پیغامبر صلی الله علیه و سلم به گوش رکابدار امیرالمؤمنین علی کرم الله وجهه کی کشتن علی بر دست تو خواهد بودن خبرت کردم

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

من چنان مردم که بر خونی خویش — نوش لطف من نشد در قهر نیش

گفت پیغامبر به گوش چاکرم — کو برد روزی ز گردن این سرم

کرد آگه آن رسول از وحی دوست — که هلاکم عاقبت بر دست اوست

او همی‌گوید بکش پیشین مرا — تا نیاید از من این منکر خطا

من همی‌گویم چو مرگ من ز تست — با قضا من چون توانم حیله جست

او همی‌افتد به پیشم کای کریم — مر مرا کن از برای حق دو نیم

تا نه آید بر من این انجام بد — تا نسوزد جان من بر جان خود

من همی گویم برو جف القلم — زان قلم بس سرنگون گردد علم

هیچ بغضی نیست در جانم ز تو — زانک این را من نمی‌دانم ز تو

آلت حقی تو فاعل دست حق — چون زنم بر آلت حق طعن و دق

گفت او پس آن قصاص از بهر چیست — گفت هم از حق و آن سر خفیست

گر کند بر فعل خود او اعتراض — ز اعتراض خود برویاند ریاض

اعتراض او را رسد بر فعل خود — زانک در قهرست و در لطف او احد

اندرین شهر حوادث میر اوست — در ممالک مالک تدبیر اوست

آلت خود را اگر او بشکند — آن شکسته گشته را نیکو کند

رمز ننسخ آیة او ننسها — نات خیرا در عقب می‌دان مها

هر شریعت را که حق منسوخ کرد — او گیا برد و عوض آورد ورد

شب کند منسوخ شغل روز را — بین جمادی خرد افروز را

باز شب منسوخ شد از نور روز — تا جمادی سوخت زان آتش‌فروز

گرچه ظلمت آمد آن نوم و سبات — نه درون ظلمتست آب حیات

نه در آن ظلمت خردها تازه شد — سکته‌ای سرمایهٔ آوازه شد

که ز ضدها ضدها آمد پدید — در سویدا روشنایی آفرید

جنگ پیغامبر مدار صلح شد — صلح این آخر زمان زان جنگ بد

صد هزاران سر برید آن دلستان — تا امان یابد سر اهل جهان

باغبان زان می‌برد شاخ مضر — تا بیابد نخل قامتها و بر

می‌کند از باغ دانا آن حشیش — تا نماید باغ و میوه خرمیش

می‌کند دندان بد را آن طبیب — تا رهد از درد و بیماری حبیب

پس زیادتها درون نقصهاست — مر شهیدان را حیات اندر فناست

چون بریده گشت حلق رزق‌خوار — یرزقون فرحین شد گوار

حلق حیوان چون بریده شد بعدل — حلق انسان رست و افزونید فضل

حلق انسان چون ببرد هین ببین — تا چه زاید کن قیاس آن برین

حلق ثالث زاید و تیمار او — شربت حق باشد و انوار او

حلق ببریده خورد شربت ولی — حلق از لا رسته مرده در بلی

بس کن ای دون‌همت کوته‌بنان — تا کیت باشد حیات جان به نان

زان نداری میوه‌ای مانند بید — کآبرو بردی پی نان سپید

گر ندارد صبر زین نان جان حس — کیمیا را گیر و زر گردان تو مس

جامه‌شویی کرد خواهی ای فلان — رو مگردان از محلهٔ گازران

گرچه نان بشکست مر روزهٔ ترا — در شکسته‌بند پیچ و برتر آ

چون شکسته‌بند آمد دست او — پس رفو باشد یقین اشکست او

گر تو آن را بشکنی گوید بیا — تو درستش کن نداری دست و پا

پس شکستن حق او باشد که او — مر شکسته گشته را داند رفو

آنک داند دوخت او داند درید — هر چه را بفروخت نیکوتر خرید

خانه را ویران کند زیر و زبر — پس بیک ساعت کند معمورتر

گر یکی سر را ببرد از بدن — صد هزاران سر بر آرد در زمن

گر نفرمودی قصاصی بر جنات — یا نگفتی فی القصاص آمد حیات

خود که را زهره بدی تا او ز خود — بر اسیر حکم حق تیغی زند

زانک داند هر که چشمش را گشود — کان کشنده سخرهٔ تقدیر بود

هر که را آن حکم بر سر آمدی — بر سر فرزند هم تیغی زدی

رو بترس و طعنه کم زن بر بدان — پیش دام حکم عجز خود بدان

← Önceki 169 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı