☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر دوم › بخش ۸ - التزام کردن خادم تعهد بهیمه را و تخلف نمودن

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

حلقهٔ آن صوفیان مستفید — چونک در وجد و طرب آخر رسید

خوان بیاوردند بهر میهمان — از بهیمه یاد آورد آن زمان

گفت خادم را که در آخُر برو — راست کن بهر بهیمه کاه و جو

گفت لا حول این چه افزون گفتنست — از قدیم این کارها کار منست

گفت تر کن آن جوش را از نخست — کان خر پیرست و دندانهاش سست

گفت لا حول این چه می‌گویی مها — از من آموزند این ترتیبها

گفت پالانش فرو نه پیش پیش — داروی منبل بنه بر پشت ریش

گفت لا حول آخر ای حکمت‌گزار — جنس تو مهمانم آمد صد هزار

جمله راضی رفته‌اند از پیش ما — هست مهمان جان ما و خویش ما

گفت آبش ده ولیکن شیر گرم — گفت لا حول از توم بگرفت شرم

گفت اندر جو تو کمتر کاه‌کن — گفت لا حول این سخن کوتاه کن

گفت جایش را بروب از سنگ و پشک — ور بود تر ریز بر وی خاک خشک

گفت لا حول ای پدر لا حول کن — با رسول اهل کمتر گو سخن

گفت بستان شانه پشت خر بخار — گفت لا حول ای پدر شرمی بدار

خادم این گفت و میان را بست چست — گفت رفتم کاه و جو آرم نخست

رفت و از آخر نکرد او هیچ یاد — خواب خرگوشی بدان صوفی بداد

رفت خادم جانب اوباش چند — کرد بر اندرز صوفی ریش‌خند

صوفی از ره مانده بود و شد دراز — خوابها می‌دید با چشم فراز

کان خرش در چنگ گرگی مانده بود — پاره‌ها از پشت و رانش می‌ربود

گفت لا حول این چه مالیخولیاست — ای عجب آن خادم مشفق کجاست

باز می‌دید آن خرش در راه‌رو — گه به چاهی می‌فتاد و گه بگو

گونه‌گون می‌دید ناخوش واقعه — فاتحه می‌خواند او والقارعه

گفت چاره چیست یاران جسته‌اند — رفته‌اند و جمله درها بسته‌اند

باز می‌گفت ای عجب آن خادمک — نه که با ما گشت هم‌نان و نمک

من نکردم با وی الا لطف و لین — او چرا با من کند برعکس کین

هر عداوت را سبب باید سند — ورنه جنسیت وفا تلقین کند

باز می‌گفت آدم با لطف و جود — کی بر آن ابلیس جوری کرده بود

آدمی مر مار و کزدم را چه کرد — کو همی‌خواهد مرورا مرگ و درد

گرگ را خود خاصیت بدریدنست — این حسد در خلق آخر روشنست

باز می‌گفت این گمان بد خطاست — بر برادر این چنین ظنم چراست

باز گفتی حزم سؤ الظن تست — هر که بدظن نیست کی ماند درست

صوفی اندر وسوسه وان خر چنان — که چنین بادا جزای دشمنان

آن خر مسکین میان خاک و سنگ — کژ شده پالان دریده پالهنگ

کشته از ره جملهٔ شب بی علف — گاه در جان کندن و گه در تلف

خر همه شب ذکر می‌کرد ای اله — جو رها کردم کم از یک مشت کاه

با زبان حال می‌گفت ای شیوخ — رحمتی که سوختم زین خام شوخ

آنچ آن خر دید از رنج و عذاب — مرغ خاکی بیند اندر سیل آب

بس به پهلو گشت آن شب تا سحر — آن خر بیچاره از جوع البقر

روز شد خادم بیامد بامداد — زود پالان جست بر پشتش نهاد

خر فروشانه دو سه زخمش بزد — کرد با خر آنچ زان سگ می‌سزد

خر جهنده گشت از تیزی نیش — کو زبان تا خر بگوید حال خویش

← Önceki 183 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı