← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر دوم › بخش ۹ - گمان بردن کاروانیان که بهیمهٔ صوفی رنجورست (1/2)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
چونک صوفی بر نشست و شد روان — رو در افتادن گرفت او هر زمان
هر زمانش خلق بر میداشتند — جمله رنجورش همیپنداشتند
آن یکی گوشش همیپیچید سخت — وان دگر در زیر کامش جست لخت
وان دگر در نعل او میجست سنگ — وان دگر در چشم او میدید زنگ
باز میگفتند ای شیخ این ز چیست — دی نمیگفتی که شکر این خر قویست
گفت آن خر کو بشب لا حول خورد — جز بدین شیوه نداند راه کرد
چونک قوت خر به شب لا حول بود — شب مسبح بود و روز اندر سجود
آدمی خوارند اغلب مردمان — از سلام علیکشان کم جو امان
خانهٔ دیوست دلهای همه — کم پذیر از دیومردم دمدمه
از دم دیو آنک او لا حول خورد — همچو آن خر در سر آید در نبرد
هر که در دنیا خورد تلبیس دیو — وز عدو دوسترو تعظیم و ریو
در ره اسلام و بر پول صراط — در سر آید همچو آن خر از خباط
عشوههای یار بد منیوش هین — دام بین ایمن مرو تو بر زمین
صد هزار ابلیس لا حول آر بین — آدما ابلیس را در مار بین
دم دهد گوید ترا ای جان و دوست — تا چو قصابی کشد از دوست پوست
دم دهد تا پوستت بیرون کشد — وای او کز دشمنان افیون چشد
سر نهد بر پای تو قصابوار — دم دهد تا خونت ریزد زار زار
همچو شیری صید خود را خویش کن — ترک عشوهٔ اجنبی و خویش کن
همچو خادم دان مراعات خسان — بیکسی بهتر ز عشوهٔ ناکسان
در زمین مردمان خانه مکن — کار خود کن کار بیگانه مکن
کیست بیگانه تن خاکی تو — کز برای اوست غمناکی تو
تا تو تن را چرب و شیرین میدهی — جوهر خود را نبینی فربهی
گر میان مُشک تن را جا شود — روز مردن گَند او پیدا شود
مُشک را بر تن مزن، بر دل بمال — مُشک چهبْوَد نام پاک ذوالجلال
آن منافق مُشک بر تن مینهد — روح را در قعر گُلخَن مینهد
بر زبان نام حق و، در جان او — گَندها از فکر بی ایمان او
ذکر با او همچو سبزهٔ گلخنست — بر سر مبرز گلست و سوسنست
آن نبات آنجا یقین عاریتست — جای آن گل مجلسست و عشرتست
طیبات آید به سوی طیبین — للخبیثین الخبیثات است هین
کین مدار؛ آنها که از کین گمرهند — گورشان پهلوی کینداران نهند
اصل کینه دوزخست و کین تو — جزو آن کلست و خصم دین تو
چون تو جزو دوزخی پس هوش دار — جزو سوی کل خود گیرد قرار
ور تو جزو جنتی ای نامدار — عیش تو باشد ز جنت پایدار
تلخ با تلخان یقین ملحق شود — کی دم باطل قرین حق شود
ای برادر تو همان اندیشهای — ما بقی تو استخوان و ریشهای
گر گُلَست اندیشهٔ تو، گلشنی — وَر بُوَد خاری، تو هیمهٔ گُلخَنی
گر گلابی، بر سر جیبت زنند — ور تو چون بولی، برونت افکنند
طبلهها در پیش عطاران ببین — جنس را با جنس خود کرده قرین
جنسها با جنسها آمیخته — زین تجانس زینتی انگیخته
گر در آمیزند عود و شِکّرش — برگزیند یکیک از یکدیگرش
طبلهها بشکست و جانها ریختند — نیک و بد درهمدگر آمیختند
حق فرستاد انبیا را با ورق — تا گزید این دانهها را بر طبق
پیش از ایشان ما همه یکسان بُدیم — کَس ندانستی که ما نیک و بدیم
قلب و نیکو در جهان بودی روان — چون همه شب بود و ما چون شبروان
تا بر آمد آفتاب انبیا — گفت ای غش دور شو، صافی بیا
چشم داند فرق کردن رنگ را — چشم داند لعل را و سنگ را
چشم داند گوهر و خاشاک را — چشم را زان میخلد خاشاکها
دشمن روزند این قلابکان — عاشق روزند آن زرهای کان
زانک روزست آینهٔ تعریف او — تا ببیند اشرفی تشریف او
حق قیامت را لقب زان روز کرد — روز بنماید جمال سرخ و زرد
پس حقیقت روز سر اولیاست — روز پیش ماهشان چون سایههاست
عکس راز مرد حق دانید روز — عکس ستاریش شام چشمدوز
زان سبب فرمود یزدان والضحی — والضحی نور ضمیر مصطفی
قول دیگر کین ضحی را خواست دوست — هم برای آنک این هم عکس اوست
ورنه بر فانی قسم گفتن خطاست — خود فنا چه لایق گفت خداست
از خلیلی لا احب الافلین — پس فنا چون خواست رب العالمین
لا احب افلین گفت آن خلیل — کی فنا خواهد ازین رب جلیل
باز واللیل است ستاری او — وان تن خاکی زنگاری او
آفتابش چون برآمد زان فلک — با شب تن گفت هین ما ودعک
وصل پیدا گشت از عین بلا — زان حلاوت شد عبارت ما قلی