☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر دوم › بخش ۱۱ - حلوا خریدن شیخ احمد خضرویه جهت غریمان به الهام حق تعالی

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

بود شیخی دایما او وامدار — از جوانمردی که بود آن نامدار

ده هزاران وام کردی از مهان — خرج کردی بر فقیران جهان

هم به وام او خانقاهی ساخته — جان و مال و خانقه در باخته

وام او را حق ز هر جا می‌گزارد — کرد حق بهر خلیل از ریگ آرد

گفت پیغامبر که در بازارها — دو فرشته می‌کنند ایدر دعا

کای خدا تو منفقان را ده خلف — ای خدا تو ممسکان را ده تلف

خاصه آن منفق که جان انفاق کرد — حلق خود قربانی خلاق کرد

حلق پیش آورد اسمعیل‌وار — کارد بر حلقش نیارد کرد کار

پس شهیدان زنده زین رویند و خوش — تو بدان قالب بمنگر گبروش

چون خلف دادستشان جان بقا — جان ایمن از غم و رنج و شقا

شیخ وامی سالها این کار کرد — می‌ستد می‌داد همچون پای‌مرد

تخمها می‌کاشت تا روز اجل — تا بود روز اجل میر اجل

چونک عمر شیخ در آخر رسید — در وجود خود نشان مرگ دید

وام‌داران گرد او بنشسته جمع — شیخ بر خود خوش گدازان همچو شمع

وام‌داران گشته نومید و ترش — درد دلها یار شد با درد شش

شیخ گفت این بدگمانان را نگر — نیست حق را چارصد دینار زر!؟

کودکی حلوا ز بیرون بانگ زد — لاف حلوا بر امید دانگ زد

شیخ اشارت کرد خادم را به سَر — که برو آن جمله حلوا را بخر

تا غریمان چونک آن حلوا خورند — یک زمانی تلخ در من ننگرند

در زمان خادم برون آمد به دَر — تا خرد او جمله حلوا را به زَر

گفت او را کوترو حلوا به چَند — گفت کودک نیم دینار و ادند

گفت نه از صوفیان افزون مجو — نیم دینارت دهم دیگر مگو

او طبق بنهاد اندر پیش شیخ — تو ببین اسرار سِرّ اندیش شیخ

کرد اشارت با غریمان کین نوال — نک تبرک خوش خورید این را حلال

چون طبق خالی شد آن کودک ستَد — گفت دینارم بده ای با خرَد

شیخ گفتا از کجا آرم درم — وامدارم می‌روم سوی عدم

کودک از غم زد طبق را بر زمین — ناله و گریه بر آورد و حنین

می‌گریست از غبن کودک های های — کای مرا بشکسته بودی هر دو پای

کاشکی من گرد گلخن گشتمی — بر در این خانقه نگذشتمی

صوفیان طبل‌خوار لقمه‌جو — سگ‌دلان و همچو گربه روی‌شو

از غریو کودک آنجا خیر و شر — گرد آمد گشت بر کودک حشر

پیش شیخ آمد که ای شیخ درشت — تو یقین دان که مرا استاد کشت

گر روم من پیش او دست تهی — او مرا بُکْشَد، اجازت می‌دهی؟

وان غریمان هم به انکار و جحود — رو به شیخ آورده کین باری چه بود؟

مال ما خوردی مظالم می‌بری — از چه بود این ظلم ِ دیگر بر سری؟

تا نماز دیگر آن کودک گریست — شیخ دیده بست و در وی ننگریست

شیخ فارغ از جفا و از خلاف — در کشیده روی چون مه در لحاف

با ازل خوش با اجل خوش شادکام — فارغ از تشنیع و گفتِ خاص و عام

آنک جان در روی او خندد چو قند — از ترش‌روییِ خَلقش چه گزند؟

آنک جان بوسه دهد بر چشم او — کی خورد غم از فلک وز خشم او؟

در شب مهتاب مه را بر سماک — از سگان و وعوعِ ایشان چه باک؟

سگ وظیفهٔ خود بجا می‌آورد — مه وظیفهٔ خود به رخ می‌گسترد

کارک خود می‌گزارد هر کسی — آب نگذارد صفا بهرِ خسی

خس، خسانه می‌رود بر روی آب — آب صافی می‌رود بی اضطراب

مصطفی مه می‌شکافد نیم‌شب — ژاژ می‌خاید ز کینه بولهب

آن مسیحا مرده زنده می‌کند — وان جهود از خشم سبلت می‌کند

بانگ سگ هرگز رسد در گوش ماه؟ — خاصه ماهی کو بود خاص اله؟

مَی خورد شه بر لب جو تا سحر — در سماع از بانگ چغزان بی خبر

هم شدی توزیع کودک دانگ چند — همت شیخ آن سخا را کرد بند

تا کسی ندهد به کودک هیچ چیز — قوت پیران ازین بیش است نیز

شد نماز دیگر آمد خادمی — یک طبق بر کف ز پیش حاتمی

صاحب مالی و حالی پیشِ پیر — هدیه بفرستاد کز وی بُد خبیر

چارصد دینار بر گوشهٔ طبق — نیم دینار دگر اندر ورق

خادم آمد شیخ را اکرام کرد — وان طبق بنهاد پیش شیخ فرد

چون طبق را از غطا وا کرد رو — خلق دیدند آن کرامت را ازو

آه و افغان از همه برخاست زود — کای سر شیخان و شاهان این چه بود

این چه سرست این چه سلطانیست باز — ای خداوند خداوندانِ راز

ما ندانستیم ما را عفو کن — بس پراکنده که رفت از ما سخن

ما که کورانه عصاها می‌زنیم — لاجرم قندیلها را بشکنیم

ما چو کران ناشنیده یک خطاب — هرزه گویان از قیاس خود جواب

ما ز موسی پند نگرفتیم کاو — گشت از انکار خضری زردرو

با چنان چشمی که بالا می‌شتافت — نور چشمش آسمان را می‌شکافت

کرده با چشمت تعصب موسیا — از حماقت چشم موش آسیا

شیخ فرمود آن همه گفتار و قال — من بحل کردم شما را آن حلال

سِر این آن بود کز حق خواستم — لاجرم بنمود راه راستم

گفت آن دینار اگر چه اندکست — لیک موقوف غریو کودکست

تا نگرید کودک حلوا فروش — بحر رحمت در نمی‌آید به جوش

ای برادر طفل، طفلِ چشم تست — کام خود موقوف زاری دان درست

گر همی‌خواهی که آن خلعت رسد — پس بگریان طفل دیده بر جسد

← Önceki 187 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı