☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر دوم › بخش ۱۳ - تمامی قصهٔ زنده شدن استخوانها به دعای عیسی علیه السلام

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

خواند عیسی نام حق بر استخوان — از برای التماس آن جوان

حکم یزدان از پی آن خام مرد — صورت آن استخوان را زنده کرد

از میان بر جست یک شیر سیاه — پنجه‌ای زد کرد نقشش را تباه

کله‌اش بر کند مغزش ریخت زود — مغز جوزی کاندرو مغزی نبود

گر ورا مغزی بدی اشکستنش — خود نبودی نقص الا بر تنش

گفت عیسی چون شتابش کوفتی — گفت زان رو که تو زو آشوفتی

گفت عیسی چون نخوردی خون مرد — گفت در قسمت نبودم رزق خورد

ای بسا کس همچو آن شیر ژیان — صید خود ناخورده رفته از جهان

قسمتش کاهی نه و حرصش چو کوه — وجه نه و کرده تحصیل وجوه

ای میسر کرده بر ما در جهان — سخره و بیگار ما را وا رهان

طعمه بنموده بما وان بوده شست — آنچنان بنما بما آن را که هست

گفت آن شیر ای مسیحا این شکار — بود خالص از برای اعتبار

گر مرا روزی بدی اندر جهان — خود چه کارستی مرا با مردگان

این سزای آنک یابد آب صاف — همچو خر در جو بمیزد از گزاف

گر بداند قیمت آن جوی خر — او به جای پا نهد در جوی سر

او بیابد آنچنان پیغامبری — میر آبی زندگانی‌پروری

چون نمیرد پیش او کز امر کن — ای امیر آب ما را زنده کن

هین سگ نفس ترا زنده مخواه — کو عدو جان تست از دیرگاه

خاک بر سر استخوانی را که آن — مانع این سگ بود از صید جان

سگ نه‌ای بر استخوان چون عاشقی — دیوچه‌وار از چه بر خون عاشقی

آن چه چشمست آن که بیناییش نیست — ز امتحانها جز که رسواییش نیست

سهو باشد ظنها را گاه گاه — این چه ظنست این که کور آمد ز راه

دیده آ بر دیگران نوحه‌گری — مدتی بنشین و بر خود می‌گری

ز ابر گریان شاخ سبز و تر شود — زانک شمع از گریه روشن‌تر شود

هر کجا نوحه کنند آنجا نشین — زانک تو اولیتری اندر حنین

زانک ایشان در فراق فانی‌اند — غافل از لعل بقای کانی‌اند

زانک بر دل نقش تقلیدست بند — رو به آب چشم بندش را برند

زانک تقلید آفت هر نیکویست — کَه بود تقلید اگر کوه قویست

گر ضریری لمترست و تیز خشم — گوشت‌پاره‌ش دان چو او را نیست چشم

گر سخن گوید ز مو باریکتر — آن سرش را زان سخن نبود خبر

مستیی دارد ز گفت خود ولیک — از بَرِ وی تا به مَی راهیست نیک

همچو جویست او نه او آبی خورد — آب ازو بر آب‌خوران بگذرد

آب در جو زان نمی‌گیرد قرار — زانک آن جو نیست تشنه و آب‌خوار

همچو نایی نالهٔ زاری کند — لیک بیگار خریداری کند

نوحه‌گر باشد مقلد در حدیث — جز طمع نبود مراد آن خبیث

نوحه‌گر گوید حدیث سوزناک — لیک کو سوز دل و دامان چاک

از محقق تا مقلد فرقهاست — کین چو داوودست و آن دیگر صداست

منبع گفتار این سوزی بود — وان مقلد کهنه‌آموزی بود

هین مشو غره بدان گفت حزین — بار بر گاوست و بر گردون حنین

هم مقلد نیست محروم از ثواب — نوحه‌گر را مزد باشد در حساب

کافر و مؤمن خدا گویند لیک — درمیان هر دو فرقی هست نیک

آن گدا گوید خدا از بهر نان — متقی گوید خدا از عین جان

گر بدانستی گدا از گفت خویش — پیش چشم او نه کم ماندی نه بیش

سالها گوید خدا آن نان‌خواه — همچو خر مصحف کشد از بهر کاه

گر به دل در تافتی گفت لبش — ذره ذره گشته بودی قالبش

نام دیوی ره برد در ساحری — تو به نام حق پشیزی می‌بری

← Önceki 189 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı