☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر دوم › بخش ۱۸ - تتمهٔ قصهٔ مفلس (1/2)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

گفت قاضی مفلسی را وا نما — گفت اینک اهل زندانت گوا

گفت ایشان متهم باشند چون — می‌گریزند از تو می‌گریند خون

وز تو می‌خواهند هم تا وارهند — زین غرض باطل گواهی می‌دهند

جمله اهل محکمه گفتند ما — هم بر ادبار و بر افلاسش گوا

هر که را پرسید قاضی حال او — گفت مولا دست ازین مفلس بشو

گفت قاضی که‌ش بگردانید فاش — گرد شهر این مفلس است و بس قلاش

کو به‌کو او را منادی‌ها زنید — طبل افلاسش عیان هر جا زنید

هیچ کس نسیه بنفروشد بدو — قرض ندهد هیچ کس او را تسو

هر که دعوی آرَدَش اینجا به‌فن — بیش زندانش نخواهم کرد من

پیش من افلاس او ثابت شده‌ست — نقد و کالا نیستش چیزی به‌دست

آدمی در حبس دنیا ز‌آن بود — تا بوَد که‌افلاس او ثابت شود

مفلسیِ دیو را یزدان ما — هم منادی کرد در قرآن ما

کاو دغا و مفلس است و بد سخن — هیچ با او شرکت و سودا مکن

ور کنی او را بهانه آوری — مفلس است او، صرفه از وی کی بری‌‌؟

حاضر آوردند چون فتنه فروخت — اشتر کُردی که هیزم می‌فروخت

کُرد بیچاره بسی فریاد کرد — هم موکل را به دانگی شاد کرد

اشترش بردند از هنگام چاشت — تا شب و افغان او سودی نداشت

بر شتر بنشست آن قحط گران — صاحب اشتر پی اشتر دوان

سو به سو و کو به کو می‌تاختند — تا همه شهرش عیان بشناختند

پیش هر حمام و هر بازار‌گه‌ — کرده مردم جمله در شکلش نگه

دَه منادی‌گر بلند آوازیان — ترک و کرد و رومیان و تازیان

مفلس است این و ندارد هیچ چیز — قرض تا ندهد کس او را یک پشیز

ظاهر و باطن ندارد حبه‌ای — مفلسی قلبی دغایی دبه‌ای

هان و هان با او حریفی کم کنید — چونک گاو آرد گره محکم کنید

ور به‌حکم آرید این پژمرده را — من نخواهم کرد زندان مرده را

خوش‌دَمست او و گلویش بس فراخ — با شِعار نو دِثار شاخ شاخ

گر بپوشد بهر مکر آن جامه را — عاریه‌ست آن تا فریبد عامه را

حرف حکمت بر زبان نا‌حکیم — حله‌های عاریت دان ای سلیم

گرچه دزدی حله‌ای پوشیده است — دست تو چون گیرد آن ببریده‌دست

چون شبانه از شتر آمد به زیر — کُرد گفتش منزلم دورست و دیر

بر نشستی اشترم را از پگاه — جو رها کردم کم از اخراج کاه

گفت تا اکنون چه می‌کردیم پس‌‌؟! — هوش تو کو‌‌؟ نیست اندر خانه کس‌‌‌؟

طبل افلاسم به چرخ سابعه — رفت و تو نشنیده‌ای بد واقعه

گوش تو پر بوده‌است از طمْعِ خام — پس طمَع کر می‌کند کور ای غلام

تا کلوخ و سنگ بشنید این بیان — مفلس‌ست و مفلس‌ست این قلتبان

تا به شب گفتند و در صاحب شتر — بر نزد کاو از طمع پر بود پر

هست بر سمع و بصر مُهر خدا — در حجب بس صورت‌ست و بس صدا

آنچ او خواهد رساند آن به چشم — از جمال و از کمال و از کرشم

و آنچ او خواهد رساند آن به گوش — از سماع و از بشارت وز خروش

کون پر چاره‌ست، هیچت چاره نی — تا که نگشاید خدایت روزنی

گرچه تو هستی کنون غافل از آن — وقت حاجت حق کند آن را عیان

گفت پیغامبر که یزدان مجید — از پی هر درد درمان آفرید

لیک زان درمان نبینی رنگ و بو — بهر درد خویش بی فرمان او

چشم را ای چاره‌جو در لامکان — هین بنه چون چشم‌ کشته سوی جان

این جهان از بی جهت پیدا شده‌ست — که ز بی‌جایی جهان را جا شده‌ست

باز گرد از هست سوی نیستی — طالب ربی و ربانیستی

جای دخل‌ست این عدم از وی مرم — جای خرج‌ست این وجود بیش و کم

کارگاه صنع حق چون نیستی‌ست — جز معطل در جهانِ هست کیست‌‌‌؟

یاد ده ما را سخن‌های دقیق — که ترا رحم آورد آن ای رفیق

هم دعا از تو اجابت هم ز تو — ایمنی از تو مهابت هم ز تو

گر خطا گفتیم اصلاحش تو کن — مصلحی تو ای تو سلطان سخن

کیمیا داری که تبدیلش کنی — گرچه جوی خون بود نیلش کنی

این چنین مینا‌گر‌ی‌ها کار تست — این چنین اکسیر‌ها اسرار تست

آب را و خاک را بر هم زدی — ز آب و گل نقش تن آدم زدی

نسبتش دادی و جفت و خال و عم — با هزار اندیشه و شادی و غم

باز بعضی را رهایی داده‌ای — زین غم و شادی جدایی داده‌ای

برده‌ای از خویش و پیوند و سرشت — کرده‌ای در چشم او هر خوب زشت

هر چه محسوس است او رد می‌کند — وانچ ناپیدا‌ست مسند می‌کند

عشق او پیدا و معشوقش نهان — یار بیرون فتنهٔ او در جهان

این رها کن عشق‌های صورتی — نیست بر صورت نه بر روی ستی

← Önceki 194 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı