← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر دوم › بخش ۲۲ - به راه کردن شاه یکی را از آن دو غلام و ازین دیگر پرسیدن
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
آن غلامک را چو دید اهل ذکا — آن دگر را کرد اشارت که بیا
کاف رحمت گفتمش تصغیر نیست — جد گود فرزندکم تحقیر نیست
چون بیامد آن دوم در پیش شاه — بود او گندهدهان دندان سیاه
گرچه شه ناخوش شد از گفتار او — جست و جویی کرد هم ز اسرار او
گفت با این شکل و این گند دهان — دور بنشین لیک آن سوتر مران
که تو اهل نامه و رقعه بدی — نه جلیس و یار و همبقعه بدی
تا علاج آن دهان تو کنیم — تو حبیب و ما طبیب پر فنیم
بهر کیکی نو گلیمی سوختن — نیست لایق از تو دیده دوختن
با همه بنشین دو سه دستان بگو — تا ببینم صورت عقلت نکو
آن ذکی را پس فرستاد او به کار — سوی حمامی که رو خود را بخار
وین دگر را گفت خه تو زیرکی — صد غلامی در حقیقت نه یکی
آن نهای که خواجهتاش تو نمود — از تو ما را سرد میکرد آن حسود
گفت او دزد و کژست و کژنشین — حیز و نامرد و چنینست و چنین
گفت پیوسته بدست او راستگو — راستگویی من ندیدستم چو او
راستگویی در نهادش خلقتیست — هرچه گوید من نگویم آن تهیست
کژ ندانم آن نکواندیش را — متهم دارم وجود خویش را
باشد او در من ببیند عیبها — من نبینم در وجود خود شها
هر کسی گر عیب خود دیدی ز پیش — کی بدی فارغ وی از اصلاح خویش
غافلاند این خلق از خود ای پدر — لاجرم گویند عیب همدگر
من نبینم روی خود را ای شمن — من ببینم روی تو تو روی من
آنکسی که او ببیند روی خویش — نور او از نور خلقانست بیش
گر بمیرد دید او باقی بود — زانک دیدش دید خلاقی بود
نور حسی نبود آن نوری که او — روی خود محسوس بیند پیش رو
گفت اکنون عیبهای او بگو — آنچنان که گفت او از عیب تو
تا بدانم که تو غمخوار منی — کدخدای ملکت و کار منی
گفت ای شه من بگویم عیبهاش — گرچه هست او مر مرا خوش خواجهتاش
عیب او مهر و وفا و مردمی — عیب او صدق و ذکا و همدمی
کمترین عیبش جوامردی و داد — آن جوامردی که جان را هم بداد
صد هزاران جان خدا کرده پدید — چه جوامردی بود کان را ندید
ور بدیدی کی به جان بخلش بدی؟ — بهر یک جان کی چنین غمگین شدی؟
بر لب جو بخل آب آن را بود — کو ز جوی آب نابینا بود
گفت پیغامبر که هر که از یقین — داند او پاداش خود در یوم دین
که یکی را ده عوض میآیدش — هر زمان جودی دگرگون زایدش
جود جمله از عوضها دیدنست — پس عوض دیدن ضد ترسیدنست
بخل نادیدن بود اعواض را — شاد دارد دید در خواض را
پس بعالم هیچ کس نبود بخیل — زانک کس چیزی نبازد بی بدیل
پس سخا از چشم آمد نه ز دست — دید دارد کار جز بینا نرست
عیب دیگر این که خودبین نیست او — هست او در هستی خود عیبجو
عیبگوی و عیبجوی خود بدست — با همه نیکو و با خود بد بدست
گفت شه جلدی مکن در مدح یار — مدح خود در ضمن مدح او میار
زانک من در امتحان آرم ورا — شرمساری آیدت در ماورا