← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر دوم › بخش ۲۳ - قسم غلام در صدق و وفای یار خود از طهارت ظن خود (1/3)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
گفت نه والله بالله العظیم — مالک الملک و به رحمان و رحیم
آن خدایی که فرستاد انبیا — نه بحاجت بل بفضل و کبریا
آن خداوندی که از خاک ذلیل — آفرید او شهسواران جلیل
پاکشان کرد از مزاج خاکیان — بگذرانید از تک افلاکیان
بر گرفت از نار و نور صاف ساخت — وانگه او بر جملهٔ انوار تاخت
آن سنابرقی که بر ارواح تافت — تا که آدم معرفت زان نور یافت
آن کز آدم رست و دست شیث چید — پس خلیفهش کرد آدم کان بدید
نوح از آن گوهر که برخوردار بود — در هوای بحر جان دربار بود
جان ابراهیم از آن انوار زفت — بی حذر در شعلههای نار رفت
چونک اسمعیل در جویش فتاد — پیش دشنهٔ آبدارش سر نهاد
جان داوود از شعاعش گرم شد — آهن اندر دستبافش نرم شد
چون سلیمان بد وصالش را رضیع — دیو گشتش بنده فرمان و مطیع
در قضا یعقوب چون بنهاد سر — چشم روشن کرد از بوی پسر
یوسف مهرو چو دید آن آفتاب — شد چنان بیدار در تعبیر خواب
چون عصا از دست موسی آب خورد — ملکت فرعون را یک لقمه کرد
نردبانش عیسی مریم چو یافت — بر فراز گنبد چارم شتافت
چون محمد یافت آن ملک و نعیم — قرص مه را کرد او در دم دو نیم
چون ابوبکر آیت توفیق شد — با چنان شه صاحب و صدیق شد
چون عمر شیدای آن معشوق شد — حق و باطل را چو دل فاروق شد
چونک عثمان آن عیان را عین گشت — نور فایض بود و ذی النورین گشت
چون ز رویش مرتضی شد درفشان — گشت او شیر خدا در مرج جان
چون جنید از جند او دید آن مدد — خود مقاماتش فزون شد از عدد
بایزید اندر مزیدش راه دید — نام قطب العارفین از حق شنید
چونک کرخی کرخ او را شد حرس — شد خلیفهٔ عشق و ربانی نفس
پور ادهم مرکب آن سو راند شاد — گشت او سلطان سلطانان داد
وان شقیق از شق آن راه شگرف — گشت او خورشید رای و تیز طرف
صد هزاران پادشاهان نهان — سر فرازانند زان سوی جهان
نامشان از رشک حق پنهان بماند — هر گدایی نامشان را بر نخواند
حق آن نور و حق نورانیان — کاندر آن بحرند همچون ماهیان
بحر جان و جان بحر ار گویمش — نیست لایق نام نو میجویمش
حق آن آنی که این و آن ازوست — مغزها نسبت بدو باشند پوست
که صفات خواجهتاش و یار من — هست صد چندان که این گفتار من
آنچ میدانم ز وصف آن ندیم — باورت ناید چه گویم ای کریم
شاه گفت اکنون از آنِ خود بگو — چند گویی آنِ این و آنِ او
تو چه داری و چه حاصل کردهای — از تک دریا چه دُر آوردهای
روز مرگ این حس تو باطل شود — نور جان داری که یار دل شود
در لحد کین چشم را خاک آگند — هست آنچ گور را روشن کند
آن زمان که دست و پایت بر درد — پر و بالت هست تا جان بر پرد
آن زمان کین جان حیوانی نماند — جان باقی بایدت بر جا نشاند
شرط من جا بالحسن نه کردنست — این حسن را سوی حضرت بردنست
جوهری داری ز انسان یا خری — این عرضها که فنا شد چون بری
این عرضهای نماز و روزه را — چونک لایبقی زمانین انتفی
نقل نتوان کرد مر اعراض را — لیک از جوهر برند امراض را
تا مبدل گشت جوهر زین عرض — چون ز پرهیزی که زایل شد مرض
گشت پرهیز عرض جوهر بجهد — شد دهان تلخ از پرهیز شهد
از زراعت خاکها شد سنبله — داروی مو کرد مو را سلسله
آن نکاح زن عرض بد شد فنا — جوهر فرزند حاصل شد ز ما
جفت کردن اسپ و اشتر را عرض — جوهر کره بزاییدن غرض
هست آن بستان نشاندن هم عرض — کشت جوهر گشت بستان نک غرض
هم عرض دان کیمیا بردن به کار — جوهری زان کیمیا گر شد بیار
صیقلی کردن عرض باشد شها — زین عرض جوهر همیزاید صفا
پس مگو که من عملها کردهام — دخل آن اعراض را بنما مرم
این صفت کردن عرض باشد خمش — سایهٔ بز را پی قربان مکش
گفت شاها بی قنوط عقل نیست — گر تو فرمایی عرض را نقل نیست
پادشاها جز که یاس بنده نیست — گر عرض کان رفت باز آینده نیست
گر نبودی مر عرض را نقل و حشر — فعل بودی باطل و اقوال فشر
این عرضها نقل شد لونی دگر — حشر هر فانی بود کونی دگر
نقل هر چیزی بود هم لایقش — لایق گله بود هم سایقش
وقت محشر هر عرض را صورتیست — صورت هر یک عرض را نوبتیست
بنگر اندر خود نه تو بودی عرض — جنبش جفتی و جفتی با غرض