☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر دوم › بخش ۲۳ - قسم غلام در صدق و وفای یار خود از طهارت ظن خود (2/3)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

بنگر اندر خانه و کاشانه‌ها — در مهندس بود چون افسانه‌ها

آن فلان خانه که ما دیدیم خوش — بود موزون صفه و سقف و درش

از مهندس آن عرض و اندیشه‌ها — آلت آورد و ستون از بیشه‌ها

چیست اصل و مایهٔ هر پیشه‌ای — جز خیال و جز عرض و اندیشه‌ای

جمله اجزای جهان را بی غرض — در نگر حاصل نشد جز از عرض

اول فکر آخر آمد در عمل — بُنیَت عالم چنان دان در ازل

میوه‌ها در فکر دل اول بود — در عمل ظاهر به آخر می‌شود

چون عمل کردی شجر بنشاندی — اندر آخر حرف اول خواندی

گرچه شاخ و برگ و بیخش اولست — آن همه از بهر میوه مرسلست

پس سِری که مغز آن افلاک بود — اندر آخر خواجهٔ لولاک بود

نقل اعراضست این بحث و مقال — نقل اعراضست این شیر و شگال

جمله عالم خود عرض بودند تا — اندرین معنی بیامد هل اتی

این عرضها از چه زاید از صور — وین صور هم از چه زاید از فکر

این جهان یک فکرتست از عقل کل — عقل چون شاهست و صورتها رسل

عالم اول جهان امتحان — عالم ثانی جزای این و آن

چاکرت شاها جنایت می‌کند — آن عرض زنجیر و زندان می‌شود

بنده‌ات چون خدمت شایسته کرد — آن عرض نی خلعتی شد در نبرد

این عرض با جوهر آن بیضست و طیر — این از آن و آن ازین زاید به سیر

گفت شاهنشه چنین گیر المراد — این عرضهای تو یک جوهر نزاد

گفت مخفی داشتست آن را خرد — تا بود غیب این جهان نیک و بد

زانک گر پیدا شدی اشکال فکر — کافر و مؤمن نگفتی جز که ذکر

پس عیان بودی نه غیب ای شاه این — نقش دین و کفر بودی بر جبین

کی درین عالم بت و بتگر بدی — چون کسی را زهره تسخر بدی

پس قیامت بودی این دنیای ما — در قیامت کی کند جرم و خطا

گفت شه پوشید حق پاداش بد — لیک از عامه نه از خاصان خود

گر به دامی افکنم من یک امیر — از امیران خفیه دارم نه از وزیر

حق به من بنمود پس پاداش کار — وز صورهای عملها صد هزار

تو نشانی ده که من دانم تمام — ماه را بر من نمی‌پوشد غمام

گفت پس از گفت من مقصود چیست — چون تو می‌دانی که آنچ بود چیست

گفت شه حکمت در اظهار جهان — آنک دانسته برون آید عیان

آنچ می‌دانست تا پیدا نکرد — بر جهان ننهاد رنج طلق و درد

یک زمان بی کار نتوانی نشست — تا بدی یا نیکیی از تو نجست

این تقاضاهای کار از بهر آن — شد موکل تا شود سرت عیان

پس کلابهٔ تن کجا ساکن شود — چون سر رشتهٔ ضمیرش می‌کشد

تاسهٔ تو شد نشان آن کشش — بر تو بی کاری بود چون جان‌کنش

این جهان و آن جهان زاید ابد — هر سبب مادر اثر از وی ولد

چون اثر زایید آن هم شد سبب — تا بزاید او اثرهای عجب

این سببها نسل بر نسلست لیک — دیده‌ای باید منور نیک نیک

شاه با او در سخن اینجا رسید — یا بدید از وی نشانی یا ندید

گر بدید آن شاه جویا دور نیست — لیک ما را ذکر آن دستور نیست

چون ز گرمابه بیامد آن غلام — سوی خویشش خواند آن شاه و همام

گفت صحا لک نعیم دائم — بس لطیفی و ظریف و خوب‌رو

ای دریغا گر نبودی در تو آن — که همی‌گوید برای تو فلان

شاد گشتی هر که رویت دیدیی — دیدنت ملک جهان ارزیدیی

گفت رمزی زان بگو ای پادشاه — کز برای من بگفت آن دین‌تباه

گفت اول وصف دوروییت کرد — کاشکارا تو دوایی خفیه درد

خبث یارش را چو از شه گوش کرد — در زمان دریای خشمش جوش کرد

کف برآورد آن غلام و سرخ گشت — تا که موج هجو او از حد گذشت

کو ز اول دم که با من یار بود — همچو سگ در قحط بس گه‌خوار بود

چون دمادم کرد هجوش چون جرس — دست بر لب زد شهنشاهش که بس

گفت دانستم ترا از وی بدان — از تو جان گنده‌ست و از یارت دهان

پس نشین ای گنده‌جان از دور تو — تا امیر او باشد و مامور تو

در حدیث آمد که تسبیح از ریا — همچو سبزهٔ گولخن دان ای کیا

پس بدان که صورت خوب و نکو — با خصال بد نیرزد یک تسو

ور بود صورت حقیر و ناپذیر — چون بود خلقش نکو در پاش میر

صورت ظاهر فنا گردد بدان — عالم معنی بماند جاودان

چند بازی عشق با نقش سبو — بگذر از نقش سبو رو آب جو

صورتش دیدی ز معنی غافلی — از صدف دُری گزین گر عاقلی

این صدفهای قوالب در جهان — گرچه جمله زنده‌اند از بحر جان

لیک اندر هر صدف نبود گهر — چشم بگشا در دل هر یک نگر

← Önceki 201 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı