☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر دوم › بخش ۲۴ - حسد کردن حشم بر غلام خاص (1/3)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

پادشاهی بنده‌ای را از کرم — بر گزیده بود بر جملهٔ حشم

جامگی او وظیفهٔ چل امیر — ده یک قدرش ندیدی صد وزیر

از کمال طالع و اقبال و بخت — او ایازی بود و شه محمودِ وقت

روح او با روح شه در اصل خویش — پیش ازین تن بوده هم پیوند و خویش

کار آن دارد که پیش از تن بُدَست — بگذر از این‌ها که نو حادث شدست

کار عارف‌ راست کو نه احول است — چشم او بر کِشت‌های اول است

آنچ گندم کاشتندش و آنچ جو — چشم او آنجاست روز و شب گرو

آنچ آبستست شب جز آن نزاد — حیله‌ها و مکرها بادست باد

کی کند دل خوش به حیلت‌های گش — آنک بیند حیلهٔ حق بر سرش

او درون دام و دامی می‌نهد — جان تو نی آن جهَد نی این جهَد

گر بروید ور بریزد صد گیاه — عاقبت بر روید آن کِشتهٔ اله

کشت نو کارند بر کشت نخست — این دوم فانی‌ست وان اول درست

تخم اول کامل و بگزیده است — تخم ثانی فاسد و پوسیده است

افکن این تدبیر خود را پیش دوست — گرچه تدبیرت هم از تدبیر اوست

کار آن دارد که حق افراشت است — آخر آن روید که اول کاشت است

هرچه کاری از برای او بکار — چون اسیر دوستی ای دوستدار

گرد نفس دزد و کار او مپیچ — هرچه آن نه کار حق هیچست هیچ

پیش از آنک روز دین پیدا شود — نزد مالک دزد شب رسوا شود

رختِ دزدیده به تدبیر و فنش — مانده روز داوری بر گردنش

صد هزاران عقل با هم بر جهند — تا به غیر دامِ او دامی نهند

دام خود را سخت‌تر یابند و بس — کی نماید قوَتی با باد، خس

گر تو گویی فایدهٔ هستی چه بود — در سؤالت فایده هست ای عنود

گر ندارد این سؤالت فایده — چه شنویم این را عبث بی‌عایده

ور سؤالت را بسی فایده‌هاست — پس جهان بی‌فایده آخر چراست؟

ور جهان از یک جهت بی فایده‌ است — از جهت‌های دگر پر عایده‌ است

فایدهٔ تو گر مرا فایده نیست — مر ترا چون فایده‌ست از وی مَایست

حُسن یوسف عالمی را فایده — گرچه بر اخوان عبث بد زایده

لحن داوودی چنان محبوب بود — لیک بر محروم بانگِ چوب بود

آب نیل از آب حیوان بُد فزون — لیک بر محروم و منکر بود خون

هست بر مؤمن شهیدی زندگی — بر منافق مردنست و ژندگی

چیست در عالم بگو یک نعمتی — که نه محرومند از وی امتی

گاو و خر را فایده چه در شِکر — هست هر جان را یکی قوتی دگر

لیک گر آن قوت بر وی عارضیست — پس نصیحت کردن او را رایضی‌ست

چون کسی کو از مرض گِل داشت دوست — گرچه پندارد که آن خود قوت اوست

قوت اصلی را فرامش کرده است — روی در قوت مرض آورده است

نوش را بگذاشته سم خورده است — قوت علت را چو چربش کرده است

قوت اصلیِّ بشر نور خداست — قوت حیوانی مر او را ناسزاست

لیک از علت درین افتاد دل — که خورَد او روز و شب زین آب و گِل

روی زرد و پای سست و دل سبک — کو غذای والسَّما ذاتِ الحُبُک؟

آن غذای خاصگان دولت است — خوردن آن بی گلو و آلت است

شد غذای آفتاب از نور عرش — مر حسود و دیو را از دودِ فرش

در شهیدان یُرزَقون فرمود حق — آن غذا را نی دهان بُد، نی طبق

دل ز هر یاری غذایی می‌خورد — دل ز هر علمی صفایی می‌برد

صورت هر آدمی چون کاسه‌ای‌ست — چشم از معنیِّ او حساسه‌ای‌ست

از لقای هر کسی چیزی خوری — وز قِران هر قرین چیزی بَری

چون ستاره با ستاره شد قرین — لایق هر دو اثر زاید یقین

چون قرانِ مرد و زن زاید بشر — وز قران سنگ و آهن شد شرر

وز قران خاک با باران‌ها — میوه‌ها و سبزه و ریحان‌ها

وز قران سبزه‌ها با آدمی — دلخوشی و بی‌غمی و خرمی

وز قران خرمی با جان ما — می‌بزاید خوبی و احسان ما

قابل خوردن شود اجسام ما — چون بر آید از تفرج کام ما

سرخ‌رویی از قران خون بود — خون ز خورشیدِ خوشِ گلگون بود

بهترینِ رنگ‌ها سرخی بود — وان ز خورشید است و از وی می‌رسد

هر زمینی کان قرین شد با زحل — شوره گشت و کِشت را نبود محل

قوت اندر فعل آید ز اتفاق — چون قران دیو با اهل نفاق

این معانی راست از چرخ نهم — بی همه طاق و طُرُم، طاق و طُرُم

خلق را طاق و طرم عاریت است — امر را طاق و طرم ماهیت است

از پی طاق و طرم خواری کشند — بر امیدِ عزّ در خواری خَوشند

بر امید عز ده‌روزه‌ی خُدوک — گردن خود کرده‌اند از غم چو دوک

چون نمی‌آیند اینجا که منم — کاندرین عز آفتاب روشنم

← Önceki 203 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı