← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر دوم › بخش ۲۴ - حسد کردن حشم بر غلام خاص (2/3)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
مشرق خورشید برج قیرگون — آفتاب ما ز مشرقها برون
مشرق او نسبت ذرات او — نه بر آمد نه فرو شد ذات او
ما که واپس ماندِ ذرات ویایم — در دو عالم آفتاب بی فَیایم
باز گِرد شمس میگردم عجب — هم ز فرِّ شمس باشد این سبب
شمس باشد بر سببها مطّلع — هم ازو حبلِ سببها منقطع
صد هزاران بار بُبریدم امید — از کی؟ از شمس؟ این شما باور کنید؟
تو مرا باور مکن کز آفتاب — صبر دارم من و یا ماهی ز آب
ور شوم نومید نومیدیّ من — عین صنع آفتاب است ای حَسن
عین صنع از نفس صانع چون برد — هیچ هست از غیر هستی چون چرد
جمله هستیها ازین روضه چرند — گر براق و تازیان ور خود خَرند
وانک گردشها از آن دریا ندید — هر دم آرد رو به محرابی جدید
او ز بحر عذب آبِ شور خورد — تا که آب شور او را کور کرد
بحر میگوید به دست راست خَور — ز آب من، ای کور، تا یابی بصر
هست دست راست اینجا ظن راست — کو بداند نیک و بد را کز کجاست
نیزهگردانیست ای نیزه، که تو — راست میگردی گهی گاهی دوتو
ما ز عشق شمس دین بیناخنیم — ورنه ما آن کور را بینا کنیم
هان ضیاء الحق حسام الدین تو زود — دارُوَش کن کوری چشم حسود
توتیای کبریای تیزفعل — داروی ظلمتکُشِ استیزفعل
آنک گر بر چشم اعمی برزنَد — ظلمت صد ساله را زو برکند
جمله کوران را دوا کن جز حسود — کز حسودی بر تو میآرد جحود
مر حسودت را اگر چه آن منم — جان مده تا همچنین جان میکنم
آنک او باشد حسود آفتاب — وانک میرنجد ز بود آفتاب
اینت درد بیدوا کاو راست آه — اینت افتاده ابد در قعر چاه
نفی خورشید ازل بایستِ او — کی برآید این مراد او بگو
باز آن باشد که باز آید به شاه — بازِ کور است آنک شد گمکرده راه
راه را گم کرد و در ویران فتاد — باز در ویران برِ جغدان فتاد
او همه نور است از نور رضا — لیک کورش کرد سرهنگ قضا
خاک در چشمش زد و از راه برد — در میان جغد و ویرانش سپرد
بر سری جغدانش بر سر میزنند — پرّ و بال نازنینش میکَنند
ولوله افتاد در جغدان که ها — باز آمد تا بگیرد جای ما
چون سگان کوی پر خشم و مهیب — اندر افتادند در دلق غریب
باز گوید من چه در خوردم به جغد — صد چنین ویران فدا کردم به جغد
من نخواهم بود اینجا میروم — سوی شاهنشاه راجع میشوم
خویشتن مکشید ای جغدان که من — نه مقیمم میروم سوی وطن
این خراب آباد در چشم شماست — ورنه ما را ساعد شه ناز جاست
جغد گفتا باز حیلت میکند — تا ز خان و مان شما را بر کند
خانههای ما بگیرد او به مکر — برکند ما را به سالوسی ز وکر
مینماید سیری این حیلتپرست — والله از جمله حریصان بدترست
او خورد از حرص طین را همچو دبس — دنبه مسپارید ای یاران به خرس
لاف از شه میزند وز دست شه — تا برد او ما سلیمان را ز ره
خود چه جنس شاه باشد مرغکی — مشنوش گر عقل داری اندکی
جنس شاهست او و یا جنس وزیر — هیچ باشد لایق گوزینه سیر
آنچ میگوید ز مکر و فعل و فن — هست سلطان با حشم جویای من
اینت مالیخولیای ناپذیر — اینت لاف خام و دام گولگیر
هر که این باور کند از ابلهیست — مرغک لاغر چه درخورد شهیست
کمترین جغد ار زند بر مغز او — مر ورا یاریگری از شاه کو
گفت باز ار یک پر من بشکند — بیخ جغدستان شهنشه بر کند
جغد چه بود خود اگر بازی مرا — دل برنجاند کند با من جفا
شه کند توده به هر شیب و فراز — صد هزاران خرمن از سرهای باز
پاسبان من عنایات ویست — هر کجا که من روم شه در پیست
در دل سلطان خیال من مقیم — بی خیال من دل سلطان سقیم
چون بپراند مرا شه در روش — میپرم بر اوج دل چون پرتوش
همچو ماه و آفتابی میپرم — پردههای آسمانها میدرم
روشنی عقلها از فکرتم — انفطار آسمان از فطرتم
بازم و حیران شود در من هما — جغد کی بود تا بداند سر ما
شه برای من ز زندان یاد کرد — صد هزاران بسته را آزاد کرد
یک دمم با جغدها دمساز کرد — از دم من جغدها را باز کرد
ای خنک جغدی که در پرواز من — فهم کرد از نیکبختی راز من
در من آویزید تا نازان شوید — گرچه جغدانید شهبازان شوید
آنک باشد با چنان شاهی حبیب — هر کجا افتد چرا باشد غریب