☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر دوم › بخش ۲۶ - فرمودن والی آن مرد را کی این خاربن را کی نشانده‌ای بر سر راه بر کن (1/3)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

همچو آن شخص درشت خوش‌سخن — در میان ره نشاند او خاربن

ره گذریانش ملامت‌گر شدند — پس بگفتندش بکن این را نکند

هر دمی آن خاربن افزون شدی — پای خلق از زخم آن پر خون شدی

جامه‌های خلق بدریدی ز خار — پای درویشان بخستی زار زار

چون به جِد حاکم بدو گفت این بِکن — گفت آری بر کنم روزیش من

مدتی فردا و فردا وعده داد — شد درختِ خارِ او محکم نهاد

گفت روزی حاکمش ای وعده کژ — پیش آ در کار ما واپس مغژ

گفت الایام یا عم بیننا — گفت عجل لا تماطل دیننا

تو که می‌گویی که فردا این بدان — که به هر روزی که می‌آید زمان

آن درخت بَد جوان‌تر می‌شود — وین کننده پیر و مضطر می‌شود

خاربن در قوت و برخاستن — خارکن در پیری و در کاستن

خاربن هر روز و هر دم سبز و تر — خارکن هر روز زار و خشک تر

او جوان‌تر می‌شود تو پیرتر — زود باش و روزگار خود مبر

خاربن دان هر یکی خوی بدت — بارها در پای خار آخر زدت

بارها از خوی خود خسته شدی — حس نداری سخت بی‌حس آمدی

گر ز خسته گشتن دیگر کسان — که ز خُلق زشت تو هست آن رسان

غافلی باری ز زخم خود نه‌ای — تو عذاب خویش و هر بیگانه‌ای

یا تبر بر گیر و مردانه بزن — تو علی‌وار این در خیبر بکن

یا به گلبن وصل کن این خار را — وصل کن با نار نور یار را

تا که نور او کُشد نار تو را — وصل او گلشن کند خار تو را

تو مثال دوزخی او مؤمنست — کشتن آتش به مؤمن ممکنست

مصطفی فرمود از گفت جحیم — کو به مؤمن لابه‌گر گردد ز بیم

گویدش بگذر ز من ای شاه زود — هین که نورت سوز نارم را ربود

پس هلاک نار، نور مؤمنست — زانک بی ضد دفع ضد لا یمکنست

نار ضد نور باشد روز عدل — کان ز قهر انگیخته شد این ز فضل

گر همی خواهی تو دفع شر نار — آب رحمت بر دل آتش گمار

چشمهٔ آن آب رحمت مؤمنست — آب حیوان روح پاک محسنست

بس گریزانست نفس تو ازو — زانک تو از آتشی او آب جو

ز آب آتش زان گریزان می‌شود — کآتشش از آب ویران می‌شود

حس و فکر تو همه از آتشست — حس شیخ و فکر او نور خوشست

آب نور او چو بر آتش چکد — چک چک از آتش بر آید برجهد

چون کند چک‌چک تو گویش مرگ و درد — تا شود این دوزخ نفس تو سرد

تا نسوزد او گلستان ترا — تا نسوزد عدل و احسان ترا

بعد از آن چیزی که کاری بر دهد — لاله و نسرین و سیسنبر دهد

باز پهنا می‌رویم از راه راست — باز گرد ای خواجه راه ما کجاست

اندر آن تقریر بودیم ای حسود — که خرت لنگست و منزل دور زود

سال بیگه گشت وقت کشت نی — جز سیه‌رویی و فعل زشت نی

کرم در بیخ درخت تن فتاد — بایدش بر کند و در آتش نهاد

هین و هین ای راه‌رو بیگاه شد — آفتاب عمر سوی چاه شد

این دو روزک را که زورت هست زود — پیر افشانی بکن از راه جود

این قدر تخمی که ماندستت بباز — تا بروید زین دو دم عمر دراز

تا نمردست این چراغ با گهر — هین فتیلش ساز و روغن زودتر

هین مگو فردا که فرداها گذشت — تا بکلی نگذرد ایام کشت

پند من بشنو که تن بند قویست — کهنه بیرون کن گرت میل نویست

لب ببند و کف پر زر بر گشا — بخل تن بگذار و پیش آور سخا

ترک شهوتها و لذتها سخاست — هر که در شهوت فرو شد برنخاست

این سخا شاخیست از سرو بهشت — وای او کز کف چنین شاخی بهشت

عروة الوثقاست این ترک هوا — برکشد این شاخ جان را بر سما

تا برد شاخ سخا ای خوب‌کیش — مر ترا بالاکشان تا اصل خویش

یوسف حسنی و این عالم چو چاه — وین رسن صبرست بر امر اله

یوسفا آمد رسن در زن دو دست — از رسن غافل مشو بیگه شدست

حمد لله کین رسن آویختند — فضل و رحمت را بهم آمیختند

تا ببینی عالم جان جدید — عالم بس آشکار ناپدید

این جهان نیست چون هستان شده — وان جهان هست بس پنهان شده

خاک بر بادست و بازی می‌کند — کژنمایی پرده‌سازی می‌کند

اینک بر کارست بی‌کارست و پوست — وانک پنهانست مغز و اصل اوست

خاک همچون آلتی در دست باد — باد را دان عالی و عالی‌نژاد

چشم خاکی را به خاک افتد نظر — بادبین چشمی بود نوعی دگر

اسپ داند اسپ را کو هست یار — هم سواری داند احوال سوار

چشم حس اسپست و نور حق سوار — بی‌سواره اسپ خود ناید به کار

← Önceki 207 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı