← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر دوم › بخش ۲۶ - فرمودن والی آن مرد را کی این خاربن را کی نشاندهای بر سر راه بر کن (2/3)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
پس ادب کن اسپ را از خوی بد — ورنه پیش شاه باشد اسپ رد
چشم اسپ از چشم شه رهبر بود — چشم او بیچشم شه مضطر بود
چشم اسپان جز گیاه و جز چرا — هر کجا خوانی بگوید نی چرا
نور حق بر نور حس راکب شود — آنگهی جان سوی حق راغب شود
اسپ بی راکب چه داند رسم راه — شاه باید تا بداند شاهراه
سوی حسی رو که نورش راکبست — حس را آن نور نیکو صاحبست
نور حس را نور حق تزیین بود — معنی نور علی نور این بود
نور حسی میکشد سوی ثری — نور حقش میبرد سوی علی
زانک محسوسات دونتر عالمیست — نور حق دریا و حس چون شبنمیست
لیک پیدا نیست آن راکب برو — جز به آثار و به گفتار نکو
نور حسی کو غلیظست و گران — هست پنهان در سواد دیدگان
چونک نور حس نمیبینی ز چشم — چون ببینی نور آن دینی ز چشم
نور حس با این غلیظی مختفیست — چون خفی نبود ضیائی کان صفیست
این جهان چون خس به دست باد غیب — عاجزی پیش گرفت و داد غیب
گه بلندش میکند گاهیش پست — گه درستش میکند گاهی شکست
گه یمینش میبرد گاهی یسار — گه گلستانش کند گاهیش خار
دست پنهان و قلم بین خطگزار — اسپ در جولان و ناپیدا سوار
تیر پران بین و ناپیدا کمان — جانها پیدا و پنهان جان جان
تیر را مشکن که این تیر شهیست — نیست پرتاوی ز شصت آگهیست
ما رمیت اذ رمیت گفت حق — کار حق بر کارها دارد سبق
خشم خود بشکن تو مشکن تیر را — چشم خشمت خون شمارد شیر را
بوسه ده بر تیر و پیش شاه بر — تیر خونآلود از خون تو تر
آنچ پیدا عاجز و بسته و زبون — وآنچ ناپیدا چنان تند و حرون
ما شکاریم این چنین دامی کراست — گوی چوگانیم چوگانی کجاست
میدرد میدوزد این خیاط کو — میدمد میسوزد این نفاط کو
ساعتی کافر کند صدیق را — ساعتی زاهد کند زندیق را
زانک مُخلِص در خطر باشد ز دام — تا ز خود خالص نگردد او تمام
زانک در راهست و رهزن بیحدست — آن رهد کو در امان ایزدست
آینه خالص نگشت او مُخلِص است — مرغ را نگرفته است او مُقنِص است
چونک مُخلَص گشت مُخلِص باز رست — در مقام امن رفت و برد دست
هیچ آیینه دگر آهن نشد — هیچ نانی گندم خرمن نشد
هیچ انگوری دگر غوره نشد — هیچ میوهٔ پخته با کوره نشد
پخته گرد و از تَغیُّر دور شو — رو چو برهان محقق نور شو
چون ز خود رستی همه برهان شدی — چونک بنده نیست شد سلطان شدی
ور عیان خواهی صلاح الدین نمود — دیدهها را کرد بینا و گشود
فقر را از چشم و از سیمای او — دید هر چشمی که دارد نور هو
شیخ فعالست بیآلت چو حق — با مریدان داده بی گفتی سبق
دل به دست او چو موم نرم رام — مهر او گه ننگ سازد گاه نام
مهر مومش حاکی انگشتریست — باز آن نقش نگین حاکی کیست
حاکی اندیشهٔ آن زرگرست — سلسلهٔ هر حلقه اندر دیگرست
این صدا در کوه دلها بانگ کیست — گه پرست از بانگ این کُه گه تهیست
هر کجا هست او حکیمست اوستاد — بانگ او زین کوه دل خالی مباد
هست کُه کآوا مثنا میکند — هست کُه کآواز صدتا میکند
میزهاند کوه از آن آواز و قال — صد هزاران چشمهٔ آب زلال
چون ز کُه آن لطف بیرون میشود — آبها در چشمهها خون میشود
زان شهنشاه همایوننعل بود — که سراسر طور سینا لعل بود
جان پذیرفت و خرد اجزای کوه — ما کم از سنگیم آخر ای گروه
نه ز جان یک چشمه جوشان میشود — نه بدن از سبزپوشان میشود
نی صدای بانگ مشتاقی درو — نی صفای جرعهٔ ساقی درو
کو حمیت تا ز تیشه وز کلند — این چنین کُه را بکلی بر کنند
بوک بر اجزای او تابد مهی — بوک در وی تاب مه یابد رهی
چون قیامت کوهها را برکند — بر سر ما سایه کی میافکند
این قیامت زان قیامت کی کمست — آن قیامت زخم و این چون مرهمست
هر که دید این مرهم از زخم ایمنست — هر بدی کین حسن دید او محسنست
ای خنک زشتی که خوبش شد حریف — وای گلرویی که جفتش شد خریف
نان مرده چون حریف جان شود — زنده گردد نان و عین آن شود
هیزم تیره حریف نار شد — تیرگی رفت و همه انوار شد
در نمکلان چون خر مرده فتاد — آن خری و مردگی یکسو نهاد
صبغة الله هست خُم رنگ هو — پیسها یک رنگ گردد اندرو
چون در آن خُم افتد و گوییش قُم — از طرب گوید منم خُم لا تلم