☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر دوم › بخش ۲۷ - آمدن دوستان به بیمارستان جهت پرسش ذاالنون مصری رحمة الله علیه

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

این چنین ذالنون مصری را فتاد — کاندرو شور و جنونی نو بزاد

شور چندان شد که تا فوق فلک — می‌رسید از وی جگرها را نمک

هین منه تو شور خود ای شوره‌خاک — پهلوی شور خداوندان پاک

خلق را تاب جنون او نبود — آتش او ریشهاشان می‌ربود

چونک در ریش عوام آتش فتاد — بند کردندش به زندانی نهاد

نیست امکان واکشیدن این لگام — گرچه زین ره تنگ می‌آیند عام

دیده این شاهان ز عامه خوف جان — کین گره کورند و شاهان بی‌نشان

چونک حکم اندر کف رندان بود — لاجرم ذاالنون در زندان بود

یکسواره می‌رود شاه عظیم — دَر کف طفلان چنین دُرّ یتیم

دُرّ چِه؟ دریا نهان در قطره‌ای — آفتابی مخفی اندر ذره‌ای

آفتابی خویش را ذره نمود — واندک اندک روی خود را بر گشود

جملهٔ ذرات در وی محو شد — عالم از وی مست گشت و صحو شد

چون قلم در دست غداری بود — بی گمان منصور بر داری بود

چون سفیهان‌راست این کار و کیا — لازم آمد یقتلون الانبیا

انبیا را گفته قومی راه گم — از سفه انا تطیرنا بکم

جهل ترسا بین امان انگیخته — زان خداوندی که گشت آویخته

چون بقول اوست مصلوب جهود — پس مرورا امن کی تاند نمود

چون دل آن شاه زیشان خون بود — عصمت و انت فیهم چون بود

زر خالص را و زرگر را خطر — باشد از قلاب خاین بیشتر

یوسفان از رشک زشتان مخفی‌اند — کز عدو خوبان در آتش می‌زیند

یوسفان از مکر اخوان در چهند — کز حسد یوسف به گرگان می‌دهند

از حسد بر یوسف مصری چِه رفت؟ — این حسد اندر کمین گرگیست زفت

لاجرم زین گرگ، یعقوب حلیم — داشت بر یوسف، همیشه خوف و بیم

گرگ ظاهر گِرد یوسف خود نگشت — این حسد در فعل از گرگان گذشت

رحم کرد این گرگ وز عذر لبق — آمده که انا ذهبنا نستبق

صد هزاران گرگ را این مکر نیست — عاقبت رسوا شود این گرگ بیست

زانک حشر حاسدان روز گزند — بی گمان بر صورت گرگان کنند

حشر پر حرص خس مردارخوار — صورت خوکی بود روز شمار

زانیان را گند اندام نهان — خمرخواران را بود گند دهان

گند مخفی کان به دلها می‌رسید — گشت اندر حشر محسوس و پدید

بیشه‌ای آمد وجود آدمی — بر حذر شو زین وجود ار زان دمی

در وجود ما هزاران گرگ و خوک — صالح و ناصالح و خوب و خشوک

حکم آن خو راست کان غالبترست — چونک زر بیش از مس آمد آن زرست

سیرتی کان بر وجودت غالبست — هم بر آن تصویر حشرت واجبست

ساعتی گرگی در آید در بشر — ساعتی یوسف‌رخی همچون قمر

می‌رود از سینه‌ها در سینه‌ها — از ره پنهان صلاح و کینه‌ها

بلک خود از آدمی در گاو و خر — می‌رود دانایی و علم و هنر

اسپ سُکسُک می‌شود رهوار و رام — خرس بازی می‌کند بُز هم سلام

رفت اندر سگ ز آدمیان هوس — تا شبان شد یا شکاری یا حرس

در سگ اصحاب خویی زان وفود — رفت تا جویای الله گشته بود

هر زمان در سینه نوعی سر کند — گاه دیو و گه ملک گه دام و دد

زان عجب بیشه که هر شیر آگهست — تا به دام سینه‌ها پنهان رهست

دزدیی کن از درون مرجان جان — ای کم از سگ از درون عارفان

چونک دزدی باری آن دُر لطیف — چونک حامل می‌شوی باری شریف

← Önceki 210 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı