← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر دوم › بخش ۳۳ - عکس تعظیم پیغام سلیمان در دل بلقیس از صورت حقیر هدهد
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
رحمت صد تو بر آن بلقیس باد — که خدایش عقل صد مرده بداد
هدهدی نامه بیاورد و نشان — از سلیمان چند حرفی با بیان
خواند او آن نکتههای با شمول — با حقارت ننگرید اندر رسول
جسم هدهد دید و جان عنقاش دید — حس چو کفی دید و دل دریاش دید
عقل با حس زین طلسمات دو رنگ — چون محمد با ابوجهلان به جنگ
کافران دیدند احمد را بشر — چون ندیدند از وی انشق القمر
خاک زن در دیدهٔ حسبین خویش — دیدهٔ حس دشمن عقلست و کیش
دیدهٔ حس را خدا اعماش خواند — بتپرستش گفت و ضد ماش خواند
زانک او کف دید و دریا را ندید — زانک حالی دید و فردا را ندید
خواجهٔ فردا و حالی پیش او — او نمیبیند ز گنجی جز تسو
ذرهای زان آفتاب آرد پیام — آفتاب آن ذره را گردد غلام
قطرهای کز بحر وحدت شد سفیر — هفت بحر آن قطره را باشد اسیر
گر کف خاکی شود چالاک او — پیش خاکش سر نهد افلاک او
خاک آدم چونک شد چالاک حق — پیش خاکش سر نهند املاک حق
السماء انشقت آخر از چه بود — از یکی چشمی که خاکیی گشود
خاک از دردی نشیند زیر آب — خاک بین کز عرش بگذشت از شتاب
آن لطافت پس بدان کز آب نیست — جز عطای مبدع وهاب نیست
گر کند سفلی هوا و نار را — ور ز گل او بگذراند خار را
حاکمست و یفعل الله ما یشا — کو ز عین درد انگیزد دوا
گر هوا و نار را سفلی کند — تیرگی و دردی و ثفلی کند
ور زمین و آب را علوی کند — راه گردون را به پا مطوی کند
پس یقین شد که تعز من تشا — خاکیی را گفت پرها بر گشا
آتشی را گفت رو ابلیس شو — زیر هفتم خاک با تلبیس شو
آدم خاکی برو تو بر سها — ای بلیس آتشی رو تا ثری
چار طبع و علت اولی نیم — در تصرف دایما من باقیم
کار من بی علتست و مستقیم — هست تقدیرم نه علت ای سقیم
عادت خود را بگردانم بوقت — این غبار از پیش بنشانم بوقت
بحر را گویم که هین پر نار شو — گویم آتش را که رو گلزار شو
کوه را گویم سبک شو همچو پشم — چرخ را گویم فرو در پیش چشم
گویم ای خورشید مقرون شو به ماه — هر دو را سازم چو دو ابر سیاه
چشمهٔ خورشید را سازیم خشک — چشمهٔ خون را به فن سازیم مشک
آفتاب و مه چو دو گاو سیاه — یوغ بر گردن ببنددشان اله