☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر دوم › بخش ۳۴ - انکار فلسفی بر قرائت ان اصبح ماکم غورا (1/2)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

مقریی می‌خواند از روی کتاب — ماؤکم غورا ز چشمه بندم آب

آب را در غورها پنهان کنم — چشمه‌ها را خشک و خشکستان کنم

آب را در چشمه کی آرد دگر — جز من بی مثل و با فضل و خطر

فلسفی منطقی مستهان — می‌گذشت از سوی مکتب آن زمان

چونک بشنید آیت او از ناپسند — گفت آریم آب را ما با کلند

ما به زخم بیل و تیزی تبر — آب را آریم از پستی زبر

شب بخفت و دید او یک شیرمرد — زد طبانچه هر دو چشمش کور کرد

گفت زین دو چشمهٔ چشم ای شقی — با تبر نوری بر آر ار صادقی

روز بر جست و دو چشم کور دید — نور فایض از دو چشمش ناپدید

گر بنالیدی و مستغفر شدی — نورِ رفته از کرم ظاهر شدی

لیک استغفار هم در دست نیست — ذوق توبه نُقل هر سرمست نیست

زشتی اعمال و شومی جحود — راه توبه بر دل او بسته بود

از نیاز و اعتقاد آن خلیل — گشت ممکن امر صعب و مستحیل

همچنین بر عکس آن انکار مرد — مس کند زر را و صلحی را نبرد

دل بسختی همچو روی سنگ گشت — چون شکافد توبه آن را بهر کشت

چون شعیبی کو که تا او از دعا — بهر کشتن خاک سازد کوه را

یا به دریوزه مقوقس از رسول — سنگ‌لاخی مزرعی شد با اصول

کهربای مسخ آمد این دغا — خاک قابل را کند سنگ و حصا

هر دلی را سجده هم دستور نیست — مزد رحمت قسم هر مزدور نیست

هین به پشت آن مکن جرم و گناه — که کنم توبه در آیم در پناه

می‌بباید تاب و آبی توبه را — شرط شد برق و سحابی توبه را

آتش و آبی بباید میوه را — واجب آید ابر و برق این شیوه را

تا نباشد برق دل و ابر دو چشم — کی نشیند آتش تهدید و خشم

کی بروید سبزهٔ ذوق وصال — کی بجوشد چشمه‌ها ز آب زلال

کی گلستان راز گوید با چمن — کی بنفشه عهد بندد با سمن

کی چناری کف گشاید در دعا — کی درختی سر فشاند در هوا

کی شکوفه آستین پر نثار — بر فشاندن گیرد ایام بهار

کی فروزد لاله را رخ همچو خون — کی گل از کیسه بر آرد زر برون

کی بیاید بلبل و گل بو کند — کی چو طالب فاخته کوکو کند

کی بگوید لک‌لک آن لک‌لک بجان — لک چه باشد ملک تست ای مستعان

کی نماید خاک اسرار ضمیر — کی شود بی آسمان بستان منیر

از کجا آورده‌اند آن حله‌ها — من کریم من رحیم کلها

آن لطافتها نشان شاهدیست — آن نشان پای مرد عابدیست

آن شود شاد از نشان کو دید شاه — چون ندید او را نباشد انتباه

روح آنکس کو بهنگام الست — دید رب خویش و شد بی‌خویش مست

او شناسد بوی می کو می بخورد — چون نخورد او می چه داند بوی کرد

زانک حکمت همچو ناقهٔ ضاله است — همچو دلاله شهان را داله است

تو ببینی خواب در یک خوش‌لقا — کو دهد وعده و نشانی مر ترا

که مراد تو شود و اینک نشان — که به پیش آید ترا فردا فلان

یک نشانی آن که او باشد سوار — یک نشانی که ترا گیرد کنار

یک نشانی که بخندد پیش تو — یک نشان که دست بندد پیش تو

یک نشانی آنک این خواب از هوس — چون شود فردا نگویی پیش کس

زان نشان هم زکریا را بگفت — که نیایی تا سه روز اصلا بگفت

تا سه شب خامش کن از نیک و بدت — این نشان باشد که یحیی آیدت

دم مزن سه روز اندر گفت و گو — کین سکوتست آیت مقصود تو

هین میاور این نشان را تو بگفت — وین سخن را دار اندر دل نهفت

این نشانها گویدش همچون شکر — این چه باشد صد نشانی دگر

این نشان آن بود کان مُلک و جاه — که همی‌جویی بیابی از اله

آنک می‌گریی به شبهای دراز — وانک می‌سوزی سحرگه در نیاز

آنک بی آن روز تو تاریک شد — همچو دوکی گردنت باریک شد

وآنچ دادی هرچه داری در زکات — چون زکات پاک‌بازان رختهات

رختها دادی و خواب و رنگ رو — سر فدا کردی و گشتی همچو مو

چند در آتش نشستی همچو عود — چند پیش تیغ رفتی همچو خود

زین چنین بیچارگیها صد هزار — خوی عشاقست و ناید در شمار

چونک شب این خواب دیدی روز شد — از امیدش روز تو پیروز شد

چشم گردان کرده‌ای بر چپ و راست — کان نشان و آن علامتها کجاست

بر مثال برگ می‌لرزی که وای — گر رود روز و نشان ناید بجای

می‌دوی در کوی و بازار و سرا — چون کسی کو گم کند گوساله را

خواجه خیرست این دوادو چیستت — گم شده اینجا که داری کیستت

گوییش خیرست لیکن خیر من — کس نشاید که بداند غیر من

← Önceki 217 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı