← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر دوم › بخش ۳۷ - وحی آمدن موسی را علیه السّلام در عذر آن شبان
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
بعد از آن در سِرّ موسی حق نهفت — رازهایی گفت کان ناید به گفت
بر دل موسی سخنها ریختند — دیدن و گفتن به هم آمیختند
چند بیخود گشت و چند آمد به خوَد — چند پَرّید از ازل سوی ابد
بعد از این گر شرح گویم ابلهیست — زانک شرح این ورای آگهیست
ور بگویم عقلها را برکَند — ور نویسم بس قلمها بشکند
چون که موسی این عتاب از حق شنید — در بیابان در پی چوپان دوید
بر نشان پای آن سرگشته راند — گرد از پرّهٔ بیابان برفشاند
گام پای مردم شوریده خوَد — هم ز گام دیگران پیدا بوَد
یک قدم چون رخ ز بالا تا نشیب — یک قدم چون پیل رفته بر وریب
گاه چون موجی بر افرازان عَلَم — گاه چون ماهی روانه بر شکم
گاه بر خاکی نبشته حال خْوَد — همچو رمالی که رملی بر زند
عاقبت دریافت او را و بدید — گفت مژده ده که دستوری رسید
هیچ آدابی و ترتیبی مجو — هرچه میخواهد دل تنگت بگو
کفر تو دین است و دینت نور جان — آمنی وز تو جهانی در امان
ای معاف یفعل الله ما یشا — بیمحابا رو زبان را برگشا
گفت ای موسی از آن بگذشتهام — من کنون در خون دل آغشتهام
من ز سدرهٔ منتهی بگذشتهام — صد هزاران ساله زان سو رفتهام
تازیانه بر زدی اسپم بگشت — گنبدی کرد و ز گردون بر گذشت
محرم ناسوت ما لاهوت باد — آفرین بر دست و بر بازوت باد
حال من اکنون برون از گفتن است — اینچ میگویم نه احوال من است
نقش میبینی که در آیینهایست — نقش توست آن نقش آن آیینه نیست
دم که مرد نایی اندر نای کرد — درخور نایست نه درخورد مرد
هان و هان گر حمد گویی گر سپاس — همچو نافرجام آن چوپان شناس
حمد تو نسبت بدان گر بهترست — لیک آن نسبت به حق هم ابترست
چند گویی چون غطا برداشتند — کاین نبودهست آنک میپنداشتند
این قبول ذکر تو از رحمت است — چون نماز مستحاضه رخصت است
با نماز او بیالودهست خون — ذکر تو آلودهٔ تشبیه و چون
خون پلید است و به آبی میرود — لیک باطن را نجاستها بود
کان به غیر آب لطف کردگار — کم نگردد از درون مرد کار
در سجودت کاش روگردانیی — معنی سبحان ربی دانیی
کای سجودم چون وجودم ناسزا — مر بدی را تو نکویی ده جزا
این زمین از حلمِ حق دارد اثر — تا نجاست بُرد و گلها داد بَر
تا بپوشد او پلیدیهای ما — در عوض بر روید از وی غنچهها
پس چو کافر دید کاو در داد و جود — کمتر و بیمایهتر از خاک بود
از وجود او گل و میوه نَرُست — جز فساد جمله پاکیها نجُست
گفت واپس رفتهام من در ذهاب — حَسْرَتا، یا لَیْتَنی کُنْتُ تُراب
کاش از خاکی سفر نگزیدمی — همچو خاکی دانهای میچیدمی
چون سفر کردم، مرا راه آزمود — زین سفرکردن رهآوردم چه بود؟
زان همه میلش سوی خاک است کو — در سفر سودی نبیند پیش رو
روی واپس کردنش آن حرص و آز — روی در ره کردنش صدق و نیاز
هر گیا را کش بود میلِ عُلا — در مَزید است و حیات و در نُما
چونک گردانید سر سوی زمین — در کمی و خشکی و نقص و غبین
میل روحت چون سوی بالا بود — در تَزایُد مرجعت آنجا بود
ور نگوساری سرت سوی زمین — آفِلی، حَق لا یُحِبُّ الْآفِلین