← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر دوم › بخش ۳۸ - پرسیدن موسی از حق سر غلبهٔ ظالمان را
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
گفت موسی ای کریم کارساز — ای که یکدم ذکر تو عمر دراز
نقش کژمژ دیدم اندر آب و گل — چون ملایک اعتراضی کرد دل
که چه مقصودست نقشی ساختن — واندرو تخم فساد انداختن
آتش ظلم و فساد افروختن — مسجد و سجدهکنان را سوختن
مایهٔ خونابه و زردآبه را — جوش دادن از برای لابه را
من یقین دانم که عین حکمتست — لیک مقصودم عیان و رؤیتست
آن یقین میگویدم خاموش کن — حرص رؤیت گویدم نه جوش کن
مر ملایک را نمودی سر خویش — کین چنین نوشی همی ارزد به نیش
عرضه کردی نور آدم را عیان — بر ملایک گشت مشکلها بیان
حشر تو گوید که سر مرگ چیست — میوهها گویند سر برگ چیست
سر خون و نطفهٔ حسن آدمیست — سابق هر بیشیی آخر کمیست
لوح را اول بشوید بی وقوف — آنگهی بر وی نویسد او حروف
خون کند دل را و اشک مستهان — بر نویسد بر وی اسرار آنگهان
وقت شستن لوح را باید شناخت — که مر آن را دفتری خواهند ساخت
چون اساس خانهای میافکنند — اولین بنیاد را بر میکنند
گل بر آرند اول از قعر زمین — تا به آخر بر کشی ماء معین
از حجامت کودکان گریند زار — که نمیدانند ایشان سر کار
مرد خود زر میدهد حجام را — مینوازد نیش خون آشام را
می دود حمال زی بار گران — میرباید بار را از دیگران
جنگ حمالان برای بار بین — این چنین است اجتهاد کاربین
چون گرانیها اساس راحتست — تلخها هم پیشوای نعمتست
حفت الجنه بمکروهاتنا — حفت النیران من شهواتنا
تخم مایهٔ آتشت شاخ ترست — سوختهٔ آتش قرین کوثرست
هر که در زندان قرین محنتیست — آن جزای لقمهای و شهوتیست
هر که در قصری قرین دولتیست — آن جزای کارزار و محنتیست
هر که را دیدی بزر و سیم فرد — دانک اندر کسب کردن صبر کرد
بی سبب بیند چو دیده شد گذار — تو که در حسی سبب را گوش دار
آنک بیرون از طبایع جان اوست — منصب خرق سببها آن اوست
بی سبب بیند نه از آب و گیا — چشم چشمهٔ معجزات انبیا
این سبب همچون طبیب است و علیل — این سبب همچون چراغست و فتیل
شب چراغت را فتیل نو بتاب — پاک دان زینها چراغ آفتاب
رو تو کهگل ساز بهر سقف خان — سقف گردون را ز کهگل پاک دان
آه که چون دلدار ما غمسوز شد — خلوت شب در گذشت و روز شد
جز به شب جلوه نباشد ماه را — جز به درد دل مجو دلخواه را
ترک عیسی کرده خر پرودهای — لاجرم چون خر برون پردهای
طالع عیسیست علم و معرفت — طالع خر نیست ای تو خر صفت
نالهٔ خر بشنوی رحم آیدت — پس ندانی خر خری فرمایدت
رحم بر عیسی کن و بر خر مکن — طبع را بر عقل خود سرور مکن
طبع را هِل تا بگرید زار زار — تو ازو بستان و وام جان گزار
سالها خر بنده بودی بس بود — زانک خربنده ز خر واپس بود
ز اخروهن مرادش نفس تست — کو به آخر باید و عقلت نخست
هممزاج خر شدست این عقل پست — فکرش این که چون علف آرم به دست
آن خر عیسی مزاج دل گرفت — در مقام عاقلان منزل گرفت
زانک غالب عقل بود و خر ضعیف — از سوار زفت گردد خر نحیف
وز ضعیفی عقل تو ای خربها — این خر پژمرده گشتست اژدها
گر ز عیسی گشتهای رنجوردل — هم ازو صحت رسد او را مهل
چونی ای عیسی عیسیدم ز رنج — که نبود اندر جهان بی مار گنج
چونی ای عیسی ز دیدار جهود — چونی ای یوسف ز مکار و حسود
تو شب و روز از پی این قوم غمر — چون شب و روزی مددبخشای عمر
چونی از صفراییان بیهنر — چه هنر زاید ز صفرا درد سر
تو همان کن که کند خورشید شرق — با نفاق و حیله و دزدی و زرق
تو عسل ما سرکه در دنیا و دین — دفع این صفرا بود سرکنگبین
سرکه افزودیم ما قوم زحیر — تو عسل بفزا کرم را وا مگیر
این سزید از ما چنان آمد ز ما — ریگ اندر چشم چه فزاید عمی
آن سزد از تو ایا کحل عزیز — که بیابد از تو هر ناچیز چیز
ز آتش این ظالمانت دل کباب — از تو جمله اهد قومی بد خطاب
کان عودی در تو گر آتش زنند — این جهان از عطر و ریحان آگنند
تو نه آن عودی کز آتش کم شود — تو نه آن روحی که اسیر غم شود
عود سوزد کان عود از سوز دور — باد کی حمله برد بر اصل نور
ای ز تو مر آسمانها را صفا — ای جفای تو نکوتر از وفا
زانک از عاقل جفایی گر رود — از وفای جاهلان آن به بود
گفت پیغامبر عداوت از خرد — بهتر از مهری که از جاهل رسد