← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر دوم › بخش ۳۹ - رنجانیدن امیری خفتهای را کی مار در دهانش رفته بود
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
عاقلی بر اسپ میآمد سوار — در دهان خفتهای میرفت مار
آن سوار آن را بدید و میشتافت — تا رماند مار را فرصت نیافت
چونکه از عقلش فراوان بد مدد — چند دبوسی قوی بر خفته زد
برد او را زخم آن دبوس سخت — زو گریزان تا بهزیر یک درخت
سیب پوسیده بسی بد ریخته — گفت ازین خور ای بهدرد آویخته
سیب چندان مر ورا در خورد داد — کز دهانش باز بیرون میفتاد
بانگ میزد کای امیر آخر چرا؟ — قصد من کردی تو نادیده جفا؟
گر ترا ز اصلست با جانم ستیز — تیغ زن یکبارگی خونم بریز
شوم ساعت که شدم بر تو پدید — ای خنک آن را که روی تو ندید
بیجنایت بیگنه بی بیش و کم — ملحدان جایز ندارند این ستم
میجهد خون از دهانم با سخن — ای خدا آخر مکافاتش تو کن
هر زمان میگفت او نفرین نو — اوش میزد کاندرین صحرا بدو
زخم دبوس و سوار همچو باد — میدوید و باز در رو میفتاد
ممتلی و خوابناک و سست بد — پا و رویش صد هزاران زخم شد
تا شبانگه میکشید و میگشاد — تا ز صفرا قی شدن بر وی فتاد
زو بر آمد خوردهها زشت و نکو — مار با آن خورده بیرون جست ازو
چون بدید از خود برون آن مار را — سجده آورد آن نکوکردار را
سهم آن مار سیاه زشت زفت — چون بدید آن دردها از وی برفت
گفت خود تو جبرئیل رحمتی — یا خدایی که ولی نعمتی!
ای مبارک ساعتی که دیدیام — مرده بودم جان نو بخشیدیام
تو مرا جویان مثال مادران — من گریزان از تو مانند خران
خر گریزد از خداوند از خری — صاحبش در پی ز نیکو گوهری
نه از پی سود و زیان میجویدش — لیک تا گرگش ندرد یا ددش
ای خنک آن را که بیند روی تو — یا در افتد ناگهان در کوی تو
ای روان پاک بستوده تو را — چند گفتم ژاژ و بیهوده تو را
ای خداوند و شهنشاه و امیر — من نگفتم جهل من گفت آن مگیر
شمهای زین حال اگر دانستمی — گفتن بیهوده کی تانستمی
بس ثنایت گفتمی ای خوش خصال — گر مرا یک رمز میگفتی ز حال
لیک خامش کرده میآشوفتی — خامشانه بر سرم میکوفتی
شد سرم کالیوه عقل از سر بجست — خاصه این سر را که مغزش کمترست
عفو کن ای خوبروی خوبکار — آنچه گفتم از جنون اندر گذار
گفت اگر من گفتمی رمزی از آن — زهرهٔ تو آب گشتی آن زمان
گر ترا من گفتمی اوصاف مار — ترس از جانت بر آوردی دمار
مصطفی فرمود اگر گویم بهراست — شرح آن دشمن که در جان شماست
زهرههای پردلان هم بر درَد — نی رود ره، نی غم کاری خورد
نه دلش را تاب مانَد در نیاز — نه تنش را قوت روزه و نماز
همچو موشی پیش گربه لا شود — همچو بره پیش گرگ از جا رود
اندرو نه حیله ماند نه روش — پس کنم ناگفتهتان من پرورش
همچو بوبکر ربابی تن زنم — دست چون داود در آهن زنم
تا محال از دست من حالی شود — مرغ پر بر کنده را بالی شود
چون یدالله فوق ایدیهم بود — دست ما را دست خود فرمود احد
پس مرا دست دراز آمد یقین — بر گذشته ز آسمان هفتمین
دست من بنمود بر گردون هنر — مقریا بر خوان که انشق القمر
این صفت هم بهر ضعف عقلهاست — با ضعیفان شرح قدرت کی رواست
خود بدانی چون بر آری سر ز خواب — ختم شد والله اعلم بالصواب
مر تو را نه قوت خوردن بدی — نه ره و پروای قی کردن بدی
میشنیدم فحش و خر میراندم — رب یسر زیر لب میخواندم
از سبب گفتن مرا دستور نی — ترک تو گفتن مرا مقدور نی
هر زمان میگفتم از درد درون — اهد قومی انهم لا یعلمون
سجدهها میکرد آن رسته ز رنج — کای سعادت ای مرا اقبال و گنج
از خدا یابی جزاها ای شریف — قوت شکرت ندارد این ضعیف
شکر حق گوید ترا ای پیشوا — آن لب و چانه ندارم و آن نوا
دشمنی عاقلان زین سان بود — زهر ایشان ابتهاج جان بود
دوستی ابله بود رنج و ضلال — این حکایت بشنو از بهر مثال