← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر دوم › بخش ۵۴ - دانستن پیغامبر علیه السلام کی سبب رنجوری آن شخص گستاخی بوده است در دعا (1/2)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
چون پیمبر دید آن بیمار را — خوش نوازش کرد یار غار را
زنده شد او چون پیمبر را بدید — گوییا آن دم مر او را آفرید
گفت بیماری مرا این بخت داد — کآمد این سلطان بر من بامداد
تا مرا صحت رسید و عافیت — از قدوم این شه بی حاشیت
ای خجسته رنج و بیماری و تب — ای مبارک درد و بیداری شب
نک مرا در پیری از لطف و کرم — حق چنین رنجوریی داد و سقم
درد پشتم داد هم تا من ز خواب — بر جهم هر نیمشب لا بد شتاب
تا نخسپم جمله شب چون گاومیش — دردها بخشید حق از لطف خویش
زین شکست آن رحم شاهان جوش کرد — دوزخ از تهدید من خاموش کرد
رنج گنج آمد که رحمتها دروست — مغز تازه شد چو بخراشید پوست
ای برادر موضع تاریک و سرد — صبر کردن بر غم و سستی و درد
چشمهٔ حیوان و جام مستی است — کان بلندیها همه در پستی است
آن بهاران مضمرست اندر خزان — در بهارست آن خزان مگریز از آن
همره غم باش و با وحشت بساز — میطلب در مرگ خود عمر دراز
آنچ گوید نفس تو کاینجا بدست — مشنوش چون کار او ضد آمدست
تو خلافش کن که از پیغامبران — این چنین آمد وصیت در جهان
مشورت در کارها واجب شود — تا پشیمانی در آخر کم بود
حیلهها کردند بسیار انبیا — تا که گردان شد برین سنگ آسیا
نفس میخواهد که تا ویران کند — خلق را گمراه و سرگردان کند
گفت امت مشورت با کی کنیم — انبیا گفتند با عقل امیم
گفت گر کودک در آید یا زنی — کو ندارد عقل و رای روشنی
گفت با او مشورت کن وانچ گفت — تو خلاف آن کن و در راه افت
نفس خود را زن شناس از زن بتر — زانک زن جزویست نفست کل شر
مشورت با نفس خود گر میکنی — هرچه گوید کن خلاف آن دنی
گر نماز و روزه میفرمایدت — نفس مکارست مکری زایدت
مشورت با نفس خویش اندر فعال — هرچه گوید عکس آن باشد کمال
برنیایی با وی و استیز او — رو بر یاری بگیر آمیز او
عقل قوت گیرد از عقل دگر — نیشکر کامل شود از نیشکر
من ز مکر نفس دیدم چیزها — کو برد از سحر خود تمییزها
وعدهها بدهد تو را تازه به دست — که هزاران بار آنها را شکست
عمر اگر صد سال خود مهلت دهد — اوت هر روزی بهانهٔ نو نهد
گرم گوید وعدههای سرد را — جادوی مردی ببندد مرد را
ای ضیاء الحق حسام الدین بیا — که نروید بی تو از شوره گیا
از فلک آویخته شد پردهای — از پی نفرین دل آزردهای
این قضا را هم قضا داند علیج — عقل خلقان در قضا گیجست گیج
اژدها گشتست آن مار سیاه — آنک کرمی بود افتاده به راه
اژدها و مار اندر دست تو — شد عصا ای جان موسی مست تو
حکم خذها لا تخف دادت خدا — تا به دستت اژدها گردد عصا
هین ید بیضا نما ای پادشاه — صبح نو بگشا ز شبهای سیاه
دوزخی افروخت بر وی دم فسون — ای دم تو از دم دریا فزون
بحر مکارست بنموده کفی — دوزخست از مکر بنموده تفی
زان نماید مختصر در چشم تو — تا زبون بینیش جنبد خشم تو
همچنانک لشکر انبوه بود — مر پیمبر را به چشم اندک نمود
تا بریشان زد پیمبر بی خطر — ور فزون دیدی از آن کردی حذر
آن عنایت بود و اهل آن بدی — احمدا ورنه تو بد دل میشدی
کم نمود او را و اصحاب ورا — آن جهاد ظاهر و باطن خدا
تا میسر کرد یسری را برو — تا ز عسری او بگردانید رو
کم نمودن مر ورا پیروز بود — که حقش یار و طریقآموز بود
آنک حق پشتش نباشد از ظفر — وای اگر گربهش نماید شیر نر
وای اگر صد را یکی بیند ز دور — تا به چالش اندر آید از غرور
زان نماید ذوالفقاری حربهای — زان نماید شیر نر چون گربهای
تا دلیر اندر فتد احمق به جنگ — واندر آردشان بدین حیلت به چنگ
تا به پای خویش باشند آمده — آن فلیوان جانب آتشکده
کاه برگی مینماید تا تو زود — پف کنی کو را برانی از وجود
هین که آن که کوهها بر کنده است — زو جهان گریان و او در خنده است
مینماید تا بکعب این آب جو — صد چو عاج ابن عنق شد غرق او
مینماید موج خونش تل مشک — مینماید قعر دریا خاک خشک
خشک دید آن بحر را فرعون کور — تا درو راند از سر مردی و زور
چون در آید در تک دریا بود — دیدهٔ فرعون کی بینا بود
دیده بینا از لقای حق شود — حق کجا همراز هر احمق شود