☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر دوم › بخش ۶۴ - باز جواب گفتن ابلیس معاویه را

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

گفت ما اول فرشته بوده‌ایم — راه طاعت را بجان پیموده‌ایم

سالکان راه را محرم بدیم — ساکنان عرش را همدم بدیم

پیشهٔ اول کجا از دل رود — مهر اول کی ز دل بیرون شود

در سفر گر روم بینی یا ختن — از دل تو کی رود حب الوطن

ما هم از مستان این می بوده‌ایم — عاشقان درگه وی بوده‌ایم

ناف ما بر مهر او ببریده‌اند — عشق او در جان ما کاریده‌اند

روز نیکو دیده‌ایم از روزگار — آب رحمت خورده‌ایم اندر بهار

نی که ما را دست فضلش کاشتست — از عدم ما را نه او بر داشتست

ای بسا کز وی نوازش دیده‌ایم — در گلستان رضا گردیده‌ایم

بر سر ما دست رحمت می‌نهاد — چشمه‌های لطف از ما می‌گشاد

وقت طفلی‌ام که بودم شیرجو — گاهوارم را کی جنبانید او

از کی خوردم شیر غیر شیر او — کی مرا پرورد جز تدبیر او

خوی کان با شیر رفت اندر وجود — کی توان آن را ز مردم واگشود

گر عتابی کرد دریای کرم — بسته کی گردند درهای کرم

اصل نقدش داد و لطف و بخششست — قهر بر وی چون غباری از غشست

از برای لطف عالم را بساخت — ذره‌ها را آفتاب او نواخت

فرقت از قهرش اگر آبستنست — بهر قدر وصل او دانستنست

تا دهد جان را فراقش گوشمال — جان بداند قدر ایام وصال

گفت پیغامبر که حق فرموده است — قصد من از خلق احسان بوده است

آفریدم تا ز من سودی کنند — تا ز شهدم دست‌آلودی کنند

نه برای آنک تا سودی کنم — وز برهنه من قبایی بر کنم

چند روزی که ز پیشم رانده‌ست — چشم من در روی خوبش مانده‌ست

کز چنان رویی چنین قهر ای عجب — هر کسی مشغول گشته در سبب

من سبب را ننگرم کان حادثست — زانک حادث حادثی را باعثست

لطف سابق را نظاره می‌کنم — هرچه آن حادث دو پاره می‌کنم

ترک سجده از حسد گیرم که بود — آن حسد از عشق خیزد نه از جحود

هر حسد از دوستی خیزد یقین — که شود با دوست غیری همنشین

هست شرط دوستی غیرت‌پزی — همچو شرط عطسه گفتن دیر زی

چونک بر نطعش جز این بازی نبود — گفت بازی کن چه دانم در فزود

آن یکی بازی که بد من باختم — خویشتن را در بلا انداختم

در بلا هم می‌چشم لذات او — مات اویم مات اویم مات او

چون رهاند خویشتن را ای سره — هیچ کس در شش جهت از ششدره

جزو شش از کل شش چون وا رهد — خاصه که بی چون مرورا کژ نهد

هر که در شش او درون آتشست — اوش برهاند که خلاق ششست

خود اگر کفرست و گر ایمان او — دست‌باف حضرتست و آن او

← Önceki 250 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı