☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر دوم › بخش ۸۳ - شرح فایدهٔ حکایت آن شخص شتر جوینده

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

اشتری گم کرده‌ای ای معتمد — هر کسی ز اشتر نشانت می‌دهد

تو نمی‌دانی که آن اشتر کجاست — لیک دانی کین نشانیها خطاست

وانک اشتر گم نکرد او از مری — همچو آن گم کرده جوید اشتری

که بلی من هم شتر گم کرده‌ام — هر که یابد اجرتش آورده‌ام

تا در اشتر با تو انبازی کند — بهر طمع اشتر این بازی کند

او نشان کژ بنشناسد ز راست — لیک گفتت آن مقلد را عصاست

هرچه را گویی خطا بود آن نشان — او به تقلید تو می‌گوید همان

چون نشان راست گویند و شبیه — پس یقین گردد تو را لا ریب فیه

آن شفای جان رنجورت شود — رنگ روی و صحت و زورت شود

چشم تو روشن شود پایت دوان — جسم تو جان گردد و جانت روان

پس بگویی راست گفتی ای امین — این نشانیها بلاغ آمد مبین

فیه آیات ثقات بینات — این براتی باشد و قدر نجات

این نشان چون داد گویی پیش رو — وقت آهنگست پیش‌آهنگ شو

پی روی تو کنم ای راست‌گو — بوی بردی ز اشترم بنما که کو

پیش آنکس که نه صاحب اشتریست — کو درین جست شتر بهر مریست

زین نشان راست نفزودش یقین — جز ز عکس ناقه‌جوی راستین

بوی برد از جد و گرمیهای او — که گزافه نیست این هیهای او

اندرین اشتر نبودش حق ولی — اشتری گم کرده است او هم بلی

طمع ناقهٔ غیر روپوشش شده — آنچ ازو گم شد فراموشش شده

هر کجا او می‌دود این می‌دود — از طمع هم‌درد صاحب می‌شود

کاذبی با صادقی چون شد روان — آن دروغش راستی شد ناگهان

اندر آن صحرا که آن اشتر شتافت — اشتر خود نیز آن دیگر بیافت

چون بدیدش یاد آورد آن خویش — بی طمع شد ز اشتر آن یار و خویش

آن مقلد شد محقق چون بدید — اشتر خود را که آنجا می‌چرید

او طلب‌کار شتر آن لحظه گشت — می‌نجستش تا ندید او را بدشت

بعد از آن تنهاروی آغاز کرد — چشم سوی ناقهٔ خود باز کرد

گفت آن صادق مرا بگذاشتی — تا باکنون پاس من می‌داشتی

گفت تا اکنون فسوسی بوده‌ام — وز طمع در چاپلوسی بوده‌ام

این زمان هم درد تو گشتم که من — در طلب از تو جدا گشتم به تن

از تو می‌دزدیدمی وصف شتر — جان من دید آن خود شد چشم‌پر

تا نیابیدم نبودم طالبش — مس کنون مغلوب شد زر غالبش

سیاتم شد همه طاعات شکر — هزل شد فانی و جد اثبات شکر

سیاتم چون وسیلت شد بحق — پس مزن بر سیاتم هیچ دق

مر تو را صدق تو طالب کرده بود — مر مرا جد و طلب صدقی گشود

صدق تو آورد در جستن تو را — جستنم آورد در صدقی مرا

تخم دولت در زمین می‌کاشتم — سخره و بیگار می‌پنداشتم

آن نبد بیگار کسبی بود چست — هر یکی دانه که کشتم صد برست

دزد سوی خانه‌ای شد زیر دست — چون در آمد دید کان خانهٔ خودست

گرم باش ای سرد تا گرمی رسد — با درشتی ساز تا نرمی رسد

آن دو اشتر نیست آن یک اشترست — تنگ آمد لفظ معنی بس پرست

لفظ در معنی همیشه نارسان — زان پیمبر گفت قد کل لسان

نطق اصطرلاب باشد در حساب — چه قدر داند ز چرخ و آفتاب

خاصه چرخی کین فلک زو پره‌ایست — آفتاب از آفتابش ذره‌ایست

← Önceki 269 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı