← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر دوم › بخش ۸۳ - شرح فایدهٔ حکایت آن شخص شتر جوینده
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
اشتری گم کردهای ای معتمد — هر کسی ز اشتر نشانت میدهد
تو نمیدانی که آن اشتر کجاست — لیک دانی کین نشانیها خطاست
وانک اشتر گم نکرد او از مری — همچو آن گم کرده جوید اشتری
که بلی من هم شتر گم کردهام — هر که یابد اجرتش آوردهام
تا در اشتر با تو انبازی کند — بهر طمع اشتر این بازی کند
او نشان کژ بنشناسد ز راست — لیک گفتت آن مقلد را عصاست
هرچه را گویی خطا بود آن نشان — او به تقلید تو میگوید همان
چون نشان راست گویند و شبیه — پس یقین گردد تو را لا ریب فیه
آن شفای جان رنجورت شود — رنگ روی و صحت و زورت شود
چشم تو روشن شود پایت دوان — جسم تو جان گردد و جانت روان
پس بگویی راست گفتی ای امین — این نشانیها بلاغ آمد مبین
فیه آیات ثقات بینات — این براتی باشد و قدر نجات
این نشان چون داد گویی پیش رو — وقت آهنگست پیشآهنگ شو
پی روی تو کنم ای راستگو — بوی بردی ز اشترم بنما که کو
پیش آنکس که نه صاحب اشتریست — کو درین جست شتر بهر مریست
زین نشان راست نفزودش یقین — جز ز عکس ناقهجوی راستین
بوی برد از جد و گرمیهای او — که گزافه نیست این هیهای او
اندرین اشتر نبودش حق ولی — اشتری گم کرده است او هم بلی
طمع ناقهٔ غیر روپوشش شده — آنچ ازو گم شد فراموشش شده
هر کجا او میدود این میدود — از طمع همدرد صاحب میشود
کاذبی با صادقی چون شد روان — آن دروغش راستی شد ناگهان
اندر آن صحرا که آن اشتر شتافت — اشتر خود نیز آن دیگر بیافت
چون بدیدش یاد آورد آن خویش — بی طمع شد ز اشتر آن یار و خویش
آن مقلد شد محقق چون بدید — اشتر خود را که آنجا میچرید
او طلبکار شتر آن لحظه گشت — مینجستش تا ندید او را بدشت
بعد از آن تنهاروی آغاز کرد — چشم سوی ناقهٔ خود باز کرد
گفت آن صادق مرا بگذاشتی — تا باکنون پاس من میداشتی
گفت تا اکنون فسوسی بودهام — وز طمع در چاپلوسی بودهام
این زمان هم درد تو گشتم که من — در طلب از تو جدا گشتم به تن
از تو میدزدیدمی وصف شتر — جان من دید آن خود شد چشمپر
تا نیابیدم نبودم طالبش — مس کنون مغلوب شد زر غالبش
سیاتم شد همه طاعات شکر — هزل شد فانی و جد اثبات شکر
سیاتم چون وسیلت شد بحق — پس مزن بر سیاتم هیچ دق
مر تو را صدق تو طالب کرده بود — مر مرا جد و طلب صدقی گشود
صدق تو آورد در جستن تو را — جستنم آورد در صدقی مرا
تخم دولت در زمین میکاشتم — سخره و بیگار میپنداشتم
آن نبد بیگار کسبی بود چست — هر یکی دانه که کشتم صد برست
دزد سوی خانهای شد زیر دست — چون در آمد دید کان خانهٔ خودست
گرم باش ای سرد تا گرمی رسد — با درشتی ساز تا نرمی رسد
آن دو اشتر نیست آن یک اشترست — تنگ آمد لفظ معنی بس پرست
لفظ در معنی همیشه نارسان — زان پیمبر گفت قد کل لسان
نطق اصطرلاب باشد در حساب — چه قدر داند ز چرخ و آفتاب
خاصه چرخی کین فلک زو پرهایست — آفتاب از آفتابش ذرهایست