☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر دوم › بخش ۸۹ - قصهٔ جوحی و آن کودک کی پیش جنازهٔ پدر خویش نوحه می‌کرد

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

کودکی در پیش تابوت پدر — زار می‌نالید و بر می‌کوفت سر

کای پدر آخر کجاات می‌برند — تا تو را در زیر خاکی آورند

می‌برندت خانه‌ای تنگ و زحیر — نی درو قالی و نه در وی حصیر

نی چراغی در شب و نه روز نان — نه درو بوی طعام و نه نشان

نی درش معمور نی بر بام راه — نی یکی همسایه کو باشد پناه

چشم تو که بوسه‌گاه خلق بود — چون شود در خانهٔ کور و کبود

خانهٔ بی‌زینهار و جای تنگ — که درو نه روی می‌ماند نه رنگ

زین نسق اوصاف خانه می‌شمرد — وز دو دیده اشک خونین می‌فشرد

گفت جوحی با پدر ای ارجمند — والله این را خانهٔ ما می‌برند

گفت جوحی را پدر ابله مشو — گفت ای بابا نشانیها شنو

این نشانیها که گفت او یک بیک — خانهٔ ما راست بی تردید و شک

نه حصیر و نه چراغ و نه طعام — نه درش معمور و نه صحن و نه بام

زین نمط دارند بر خود صد نشان — لیک کی بینند آن را طاغیان

خانهٔ آن دل که ماند بی ضیا — از شعاع آفتاب کبریا

تنگ و تاریکست چون جان جهود — بی نوا از ذوق سلطان ودود

نه در آن دل تافت نور آفتاب — نه گشاد عرصه و نه فتح باب

گور خوشتر از چنین دل مر تو را — آخر از گور دل خود برتر آ

زنده‌ای و زنده‌زاد ای شوخ و شنگ — دم نمی‌گیرد تو را زین گور تنگ

یوسف وقتی و خورشید سما — زین چه و زندان بر آ و رو نما

یونست در بطن ماهی پخته شد — مخلصش را نیست از تسبیح بد

گر نبودی او مسبح بطن نون — حبس و زندانش بدی تا یبعثون

او بتسبیح از تن ماهی بجست — چیست تسبیح آیت روز الست

گر فراموشت شد آن تسبیح جان — بشنو این تسبیحهای ماهیان

هر که دید الله را اللهیست — هر که دید آن بحر را آن ماهیست

این جهان دریاست و تن ماهی و روح — یونس محجوب از نور صبوح

گر مسبح باشد از ماهی رهید — ورنه در وی هضم گشت و ناپدید

ماهیان جان درین دریا پرند — تو نمی‌بینی که کوری ای نژند

بر تو خود را می‌زنند آن ماهیان — چشم بگشا تا ببینیشان عیان

ماهیان را گر نمی‌بینی پدید — گوش تو تسبیحشان آخر شنید

صبر کردن جان تسبیحات تست — صبر کن کانست تسبیح درست

هیچ تسبیحی ندارد آن درج — صبر کن الصبر مفتاح الفرج

صبر چون پول صراط آن سو بهشت — هست با هر خوب یک لالای زشت

تا ز لالا می‌گریزی وصل نیست — زانک لالا را ز شاهد فصل نیست

تو چه دانی ذوق صبر ای شیشه‌دل — خاصه صبر از بهر آن نقش چگل

مرد را ذوق از غزا و کر و فر — مر مخنث را بود ذوق از ذکر

جز ذکر نه دین او و ذکر او — سوی اسفل برد او را فکر او

گر برآید تا فلک از وی مترس — کو به عشق سفل آموزید درس

او به سوی سفل می‌راند فرس — گرچه سوی علو جنباند جرس

از علمهای گدایان ترس چیست — کان علمها لقمهٔ نان را رهیست

← Önceki 275 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı