☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر دوم › بخش ۹۴ - آغاز منور شدن عارف بنور غیب‌بین

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

چون یکی حس در روش بگشاد بند — ما بقی حسها همه مبدل شوند

چون یکی حس غیر محسوسات دید — گشت غیبی بر همه حسها پدید

چون ز جو جست از گله یک گوسفند — پس پیاپی جمله زان سو برجهند

گوسفندان حواست را بران — در چرا از اخرج المرعی چران

تا در آنجا سنبل و ریحان چرند — تا به گلزار حقایق ره برند

هر حست پیغامبر حسها شود — تا یکایک سوی آن جنت رود

حسها با حس تو گویند راز — بی حقیقت بی زبان و بی مجاز

کین حقیقت قابل تاویلهاست — وین توهم مایه تخییلهاست

آن حقیقت را که باشد از عیان — هیچ تاویلی نگنجد در میان

چونک هر حس بندهٔ حس تو شد — مر فلکها را نباشد از تو بد

چونک دعویی رود در ملک پوست — مغز آن کی بود قشر آن اوست

چون تنازع در فتد در تنگ کاه — دانه آن کیست آن را کن نگاه

پس فلک قشرست و نور روح مغز — این پدیدست آن خفی زین رو ملغز

جسم ظاهر، روح مخفی آمدست — جسم همچون آستین جان همچو دست

باز عقل از روح مخفی‌تر پرد — حس سوی روح زوتر ره برد

جنبشی بینی بدانی زنده است — این ندانی که ز عقل آکنده است

تا که جنبشهای موزون سر کند — جنبش مس را به دانش زر کند

زان مناسب آمدن افعال دست — فهم آید مر تو را که عقل هست

روح وحی از عقل پنهان‌تر بود — زانک او غیبیست او زان سر بود

عقل احمد از کسی پنهان نشد — روح وحیش مدرک هر جان نشد

روح وحیی را مناسبهاست نیز — در نیابد عقل کان آمد عزیز

گه جنون بیند گهی حیران شود — زانک موقوفست تا او آن شود

چون مناسبهای افعال خضر — عقل موسی بود در دیدش کدر

نامناسب می‌نمود افعال او — پیش موسی چون نبودش حال او

عقل موسی چون شود در غیب بند — عقل موشی خود کیست ای ارجمند

علم تقلیدی بود بهر فروخت — چون بیابد مشتری خوش بر فروخت

مشتری علم تحقیقی حقست — دایما بازار او با رونقست

لب ببسته مست در بیع و شری — مشتری بی حد که الله اشتری

درس آدم را فرشته مشتری — محرم درسش نه دیوست و پری

آدم انبئهم باسما درس گو — شرح کن اسرار حق را مو به مو

آنچنان کس را که کوته‌بین بود — در تلون غرق و بی تمکین بود

موش گفتم زانک در خاکست جاش — خاک باشد موش را جای معاش

راهها داند ولی در زیر خاک — هر طرف او خاک را کردست چاک

نفس موشی نیست الا لقمه‌رند — قدر حاجت موش را عقلی دهند

زانک بی حاجت خداوند عزیز — می‌نبخشد هیچ کس را هیچ چیز

گر نبودی حاجت عالم زمین — نافریدی هیچ رب العالمین

وین زمین مضطرب محتاج کوه — گر نبودی نافریدی پر شکوه

ور نبودی حاجت افلاک هم — هفت گردون ناوریدی از عدم

آفتاب و ماه و این استارگان — جز به حاجت کی پدید آمد عیان

پس کمند هستها حاجت بود — قدر حاجت مرد را آلت دهد

پس بیفزا حاجت ای محتاج زود — تا بجوشد در کرم دریای جود

این گدایان بر ره و هر مبتلا — حاجت خود می‌نماید خلق را

کوری و شلی و بیماری و درد — تا ازین حاجت بجنبد رحم مرد

هیچ گوید نان دهید ای مردمان — که مرا مالست و انبارست و خوان

چشم ننهادست حق در کورموش — زانک حاجت نیست چشمش بهر نوش

می‌تواند زیست بی چشم و بصر — فارغست از چشم او در خاک تر

جز بدزدی او برون ناید ز خاک — تا کند خالق از آن دزدیش پاک

بعد از آن پر یابد و مرغی شود — چون ملایک جانب گردون رود

هر زمان در گلشن شکر خدا — او بر آرد همچو بلبل صد نوا

کای رهاننده مرا از وصف زشت — ای کننده دوزخی را تو بهشت

در یکی پیهی نهی تو روشنی — استخوانی را دهی سمع ای غنی

چه تعلق آن معانی را به جسم — چه تعلق فهم اشیا را به اسم

لفظ چون وکرست و معنی طایرست — جسم جوی و روح آب سایرست

او روانست و تو گویی واقفست — او دوانست و تو گویی عاکفست

گر نبینی سیر آب از چاکها — چیست بر وی نو به نو خاشاکها

هست خاشاک تو صورتهای فکر — نو بنو در می‌رسد اشکال بکر

روی آب و جوی فکر اندر روش — نیست بی خاشاک محبوب و وحش

قشرها بر روی این آب روان — از ثمار باغ غیبی شد دوان

قشرها را مغز اندر باغ جو — زانک آب از باغ می‌آید به جو

گر نبینی رفتن آب حیات — بنگر اندر جوی و این سیر نبات

آب چون انبُه‌تر آید در گذر — زو کند قشر صور زوتر گذر

چون بغایت تیز شد این جو روان — غم نپاید در ضمیر عارفان

چون بغایت ممتلی بود و شتاب — پس نگنجید اندرو الا که آب

← Önceki 280 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı