☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر دوم › بخش ۹۵ - طعن زدن بیگانه در شیخ و جواب گفتن مرید شیخ او را

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

آن یکی یک شیخ را تهمت نهاد — کو بدست و نیست بر راه رشاد

شارب خمرست و سالوس و خبیث — مر مریدان را کجا باشد مغیث

آن یکی گفتش ادب را هوش دار — خرد نبود این چنین ظن بر کبار

دور ازو و دور از آن اوصاف او — که ز سیلی تیره گردد صاف او

این چنین بهتان منه بر اهل حق — کین خیال تست برگردان ورق

این نباشد ور بود ای مرغ خاک — بحر قلزم را ز مرداری چه باک

نیست دون القلتین و حوض خرد — که تواند قطره‌ایش از کار برد

آتش ابراهیم را نبود زیان — هر که نمرودیست گو می‌ترس از آن

نفس نمرودست و عقل و جان خلیل — روح در عینست و نفس اندر دلیل

این دلیل راه ره‌رو را بود — کو بهر دم در بیابان گم شود

واصلان را نیست جز چشم و چراغ — از دلیل و راهشان باشد فراغ

گر دلیلی گفت آن مرد وصال — گفت بهر فهم اصحاب جدال

بهر طفل نو، پدر تی‌تی کند — گرچه عقلش هندسهٔ گیتی کند

کم نگردد فضل استاد از علو — گر الف چیزی ندارد گوید او

از پی تعلیم آن بسته‌دهن — از زبان خود برون باید شدن

در زبان او بباید آمدن — تا بیاموزد ز تو او علم و فن

پس همه خلقان چو طفلان ویند — لازمست این پیر را در وقت پند

آن مرید شیخ بد گوینده را — آن به کفر و گمرهی آکنده را

گفت خود را تو مزن بر تیغ تیز — هین مکن با شاه و با سلطان ستیز

حوض با دریا اگر پهلو زند — خویش را از بیخ هستی بر کند

نیست بحری کو کران دارد که تا — تیره گردد او ز مردار شما

کفر را حدست و اندازه بدان — شیخ و نور شیخ را نبود کران

پیش بی حد هرچه محدودست لاست — کل شیء غیر وجه الله فناست

کفر و ایمان نیست آنجایی که اوست — زانک او مغزست و این دو رنگ و پوست

این فناها پردهٔ آن وجه گشت — چون چراغ خفیه اندر زیر طشت

پس سر این تن حجاب آن سرست — پیش آن سر این سر تن کافرست

کیست کافر غافل از ایمان شیخ — کیست مرده بی خبر از جان شیخ

جان نباشد جز خبر در آزمون — هر که را افزون خبر جانش فزون

جان ما از جان حیوان بیشتر — از چه زان رو که فزون دارد خبر

پس فزون از جان ما جان ملک — کو منزه شد ز حس مشترک

وز ملک جان خداوندان دل — باشد افزون تو تحیر را بهل

زان سبب آدم بود مسجودشان — جان او افزونترست از بودشان

ورنه بهتر را سجود دون‌تری — امر کردن هیچ نبود در خوری

کی پسندد عدل و لطف کردگار — که گلی سجده کند در پیش خار

جان چو افزون شد گذشت از انتها — شد مطیعش جان جمله چیزها

مرغ و ماهی و پری و آدمی — زانک او بیشست و ایشان در کمی

ماهیان سوزن‌گر دلقش شوند — سوزنان را رشته‌ها تابع بوند

← Önceki 281 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı