☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر دوم › بخش ۱۰۰ - کشیدن موش مهار شتر را و معجب شدن موش در خود

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

موشکی در کفْ مهارِ اشتری — در ربود و شد روان او از مُری

اُشتر از چُستی که با او شد روان — موش غَرّه شد که هستم پهلوان‌‌!

بر شتر زد پرتوِ اندیشه‌اش — گفت بنمایم تو را تو باش خوش!

تا بیامد بر لب جوی بزرگ — کاندرو گشتی زبونْ پیلِ سِتُرگ

موش آنجا ایستاد و خشک گشت — گفت اشتر ای رفیق کوه و دشت

این توقف چیست؟ حیرانی چرا‌؟ — پا بنه، مردانه اندر جو در آ

تو قلاوزی و پیش‌آهنگِ من‌‌‌! — درمیانِ ره مباش و تن مزن

گفت این آبِ شگرفست و عمیق — من همی‌ترسم ز غرقاب ای رفیق

گفت اشتر تا ببینم حد آب‌‌؟! — پا درو بنهاد آن اشتر شتاب

گفت تا زانوست آب ای کورموش — از چه حیران گشتی و رفتی ز هوش‌‌؟

گفت مورِ تست و ما را اژدهاست — که ز زانو تا به زانو فرقهاست

گر تو را تا زانو است ای پُر هنر — مر مرا صد گز گذشت از فرق سر

گفت گستاخی مکن بار دگر — تا نسوزد جسم و جانت زین شرر

تو مُری با مثل خود موشان بکن — با شتر مر موش را نبود سخن

گفت توبه کردم از بهر خدا — بگذران زین آب مهلک مر مرا

رحم آمد مر شتر را گفت هین — برجه و بر کودبانِ من نشین

این گذشتن شد مسلم مر مرا — بگذرانم صد هزاران چون تو را

چون پیمبر نیستی پس رو به راه — تا رسی از چاهْ روزی سوی جاه

تو رعیت باش چون سلطان نه‌ای — خود مران، چون مرد کشتیبان نه‌ای

چون نه‌ای کامل دکان تنها مگیر — دست‌خوش می‌باش تا گردی خمیر

انصتوا را گوش کن خاموش باش — چون زبان حق نگشتی گوش باش

ور بگویی شکل استفسار گو — با شهنشاهان تو مسکین‌وار گو

ابتدای کبر و کین از شهوت است — راسخیِ شهوتت از عادت است

چون ز عادت گشت محکم خوی بد — خشم آید بر کسی که‌ت واکشد

چونک تو گِل‌خوار گشتی هر که‌او — واکشد از گِل تو را، باشد عدو

بت‌پرستان چونک گرد بت تنند — مانعانِ راهِ خود را دشمن‌اند

چونک کرد ابلیس خو با سروری — دید آدم را حقیر او از خری

که به از من سروَری دیگر بوَد‌؟! — تا که او مسجود چون من کس شود‌؟!‌

سروری زهرست جز آن روح را — کاو بود تریاق‌لانی ز ابتدا

کوه اگر پر مار شد باکی مدار — کاو بوَد اندر درون تریاق‌زار

سروری چون شد دماغت را ندیم — هر که بشکستت شود خصم قدیم

چون خلاف خوی تو گوید کسی — کینه‌ها خیزد تو را با او بسی

که مرا از خوی من بر می‌کند — خویش را بر من چو سرور می‌کند

چون نباشد خوی بد سرکش درو — کی فروزد از خلافْ آتش درو‌؟

با مخالفْ او مدارایی کُند — در دلِ او خویش را جایی کُند

زانک خوی بد نگشته‌ست استوار — مور شهوت شد ز عادت همچو مار

مار شهوت را بکُش در ابتلا — ورنه اینک گشت مارَت اژدها

لیک هر کس مور بیند مار خویش — تو ز صاحب‌دل کن استفسار خویش

تا نشد زر مس نداند من مسم — تا نشد شه دل نداند مفلسم

خدمت اکسیر کن مس‌وار تو — جور می‌کش ای دل از دلدار تو

کیست دلدار‌؟ اهل دل، نیکو بدان — که چو روز و شب جهانند از جهان

عیب کم گو بندهٔ الله را — متهم کم کن به دزدی شاه را

← Önceki 286 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı