☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر اول › بخش ۲۹ - اعتراض مریدان در خلوت وزیر

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

جمله گفتند ای وزیر انکار نیست — گفتِ ما چون گفتنِ اغیار نیست

اشکِ دیده‌ست از فراقِ تو دوان — آهِ آه‌ست از میان جان روان

طفل با دایه نه استیزد ولیک — گرید او گرچه نه بَد داند نه نیک

ما چو چنگیم و تو زخمه می‌زنی — زاری از ما نه تو زاری می‌کنی

ما چو ناییم و نوا در ما ز توست — ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست

ما چو شطرنجیم اندر بُرد و مات — بُرد و مات ما ز توست ای خوش صفات

ما که باشیم ای تو ما را جانِ جان — تا که ما باشیم با تو درمیان

ما عدم‌هاییم و هستی‌های ما — تو وجودِ مُطلقی فانی‌نُما

ما همه شیران ولی شیر عَلم — حمله‌شان از باد باشد دم‌به‌دم

حمله‌شان پیدا و ناپیداست باد — آنک ناپیداست هرگز گُم مباد

بادِ ما و بودِ ما از دادِ توست — هستی ما جمله از ایجادِ توست

لذّت هستی نمودی نیست را — عاشق خود کرده بودی نیست را

لذّت انعامِ خود را وا مگیر — نُقل و باده و جامِ خود را وا مگیر

ور بگیری کیت جُست و جو کند — نقش با نقّاش چون نیرو کند

منگر اندر ما مکن در ما نظر — اندر اِکرام و سخای خود نگر

ما نبودیم و تقاضامان نبود — لطفِ تو ناگفتهٔ ما می‌شنود

نقش باشد پیشِ نقّاش و قلم — عاجز و بسته چو کودک در شکم

پیشِ قدرت خلقْ جمله بارگه — عاجزان چون پیشِ سوزن کارگه

گاه نقشش دیو و گَه آدم کند — گاه نقشش شادی و گه غم کند

دست نِه تا دست جنباند به دفع — نطق نِه تا دَم زند در ضَرّ و نفع

تو ز قرآن بازخوان تفسیرِ بیت — گفت ایزد «مَا رَمَيۡتَ إِذۡ رَمَيۡتَ»

گر بپرّانیم تیر آن نه ز ماست — ما کمان و تیراندازش خداست

این نه جَبر این معنی جبّاری است — ذکرِ جبّاری برای زاری است

زاری ما شد دلیل اضطرار — خجلت ما شد دلیل اختیار

گر نبودی اختیارْ این شرم چیست — وین دریغ و خجلت و آزرم چیست

زَجرِ شاگردان و استادان چراست — خاطر از تدبیرها گردان چراست

ور تو گویی غافل است از جَبرْ او — ماهِ حق پنهان کند در ابرْ رو

هست این را خوش جواب ار بشنوی — بگذری از کفر و در دین بِگروی

حسرت و زاری گَهِ بیماری است — وقت بیماری همه بیداری است

آن زمان که می‌شوی بیمارْ تو — می‌کنی از جُرم استغفار تو

می‌نماید بر تو زشتیّ گُنه — می‌کنی نیّت که باز آیم به رَه

عهد و پیمان می‌کنی که بعد ازین — جز که طاعت نبوَدم کاری گزین

پس یقین گشت این که بیماری تو را — می‌ببخشد هوش و بیداری تو را

پس بِدان این اصل را ای اصل‌جو — هر که را دَردست، او بُرده‌ست بو

هر که او بیدارتر پُردَردتر — هر که او آگاه‌تر رخ‌زردتر

گر ز جَبرش آگهی زاریت کو — بینشِ زنجیرِ جبّاریت کو

بسته در زنجیرْ چون شادی کند — کی اسیر حبس، آزادی کند

ور تو می‌بینی که پایت بسته‌اند — بر تو سرهنگانِ شه بنشسته‌اند

پس تو سرهنگی مکُن با عاجزان — زانک نبود طبع و خوی عاجز آن

چون تو جبرِ او نمی‌بینی مگو — ور همی بینی نشانِ دید کو

در هر آن کاری که میلَستَت بدان — قدرت خود را همی بینی عیان

واندر آن کاری که میلَت نیست و خواست — خویش را جَبری کنی کین از خداست

انبیا در کارِ دنیا جبری‌اند — کافران در کار عُقبی جبری‌اند

انبیا را کارِ عُقبی اختیار — جاهلان را کار دنیا اختیار

زانک هر مرغی به‌ سوی جنسِ خویش — می‌پرد او در پس و جانْ پیش پیش

کافران چون جنس سجّین آمدند — سَجنِ دنیا را خوش آیین آمدند

انبیا چون جنس عِلّیّین بُدند — سوی عِلّیّینِ جان و دل شدند

این سخن پایان ندارد لیک ما — باز گوییم آن تمام قصّه را

← Önceki 29 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı