☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر سوم › بخش ۱ - سر آغاز

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

ای ضیاء الحق حسام الدین بیار — این سوم دفتر که سنت شد سه بار

بر گشا گنجینهٔ اسرار را — در سوم دفتر بهل اعذار را

قوتت از قوت حق می‌زهد — نه از عروقی کز حرارت می‌جهد

این چراغ شمس کو روشن بود — نه از فتیل و پنبه و روغن بود

سقف گردون کو چنین دایم بود — نه از طناب و استنی قایم بود

قوت جبریل از مطبخ نبود — بود از دیدار خلاق وجود

همچنان این قوت ابدال حق — هم ز حق دان نه از طعام و از طبق

جسمشان را هم ز نور اسرشته‌اند — تا ز روح و از ملک بگذشته‌اند

چونک موصوفی به اوصاف جلیل — ز آتش امراض بگذر چون خلیل

گردد آتش بر تو هم برد و سلام — ای عناصر مر مزاجت را غلام

هر مزاجی را عناصر مایه‌است — وین مزاجت برتر از هر پایه است

این مزاجت از جهان منبسط — وصف وحدت را کنون شد ملتقط

ای دریغا عرصهٔ افهام خلق — سخت تنگ آمد ندارد خلق حلق

ای ضیاء الحق به حذق رای تو — حلق بخشد سنگ را حلوای تو

کوه طور اندر تجلی حلق یافت — تا که می نوشید و می را بر نتافت

صار دکا منه وانشق الجبل — هل رایتم من جبل رقص الجمل

لقمه‌بخشی آید از هر کس به کس — حلق‌بخشی کار یزدانست و بس

حلق بخشد جسم را و روح را — حلق بخشد بهر هر عضوت جدا

این گهی بخشد که اجلالی شوی — وز دغا و از دغل خالی شوی

تا نگویی سِرّ سلطان را به کس — تا نریزی قند را پیش مگس

گوش آنکس نوشد اسرار جلال — کو چو سوسن صدزبان افتاد و لال

حلق بخشد خاک را لطف خدا — تا خورد آب و بروید صد گیا

باز خاکی را ببخشد حلق و لب — تا گیاهش را خورد اندر طلب

چون گیاهش خورد حیوان گشت زفت — گشت حیوان لقمهٔ انسان و رفت

باز خاک آمد شد اکال بشر — چون جدا شد از بشر روح و بصر

ذره‌ها دیدم دهانشان جمله باز — گر بگویم خوردشان گردد دراز

برگها را برگ از انعام او — دایگان را دایه لطف عام او

رزقها را رزقها او می‌دهد — زانک گندم بی غذایی چون زهد

نیست شرح این سخن را منتهی — پاره‌ای گفتم بدانی پاره‌ها

جمله عالم آکل و ماکول دان — باقیان را مقبل و مقبول دان

این جهان و ساکنانش منتشر — وان جهان و سالکانش مستمر

این جهان و عاشقانش منقطع — اهل آن عالم مخلد مجتمع

پس کریم آنست کو خود را دهد — آب حیوانی که ماند تا ابد

باقیات الصالحات آمد کریم — رسته از صد آفت و اخطار و بیم

گر هزارانند یک کس بیش نیست — چون خیالاتی عدد اندیش نیست

آکل و ماکول را حلقست و نای — غالب و مغلوب را عقلست و رای

حلق بخشید او عصای عدل را — خورد آن چندان عصا و حبل را

واندرو افزون نشد زان جمله اکل — زانک حیوانی نبودش اکل و شکل

مر یقین را چون عصا هم حلق داد — تا بخورد او هر خیالی را که زاد

پس معانی را چو اعیان حلقهاست — رازق حلق معانی هم خداست

پس ز مه تا ماهی هیچ از خلق نیست — که به جذب مایه او را حلق نیست

حلق جان از فکر تن خالی شود — آنگهان روزیش اجلالی شود

شرط تبدیل مزاج آمد بدان — کز مزاج بد بود مرگ بدان

چون مزاج آدمی گِل‌خوار شد — زرد و بدرنگ و سقیم و خوار شد

چون مزاج زشت او تبدیل یافت — رفت زشتی از رخش چون شمع تافت

دایه‌ای کو طفل شیرآموز را — تا به نعمت خوش کند پدفوز را

گر ببندد راه آن پستان برو — برگشاید راه صد بستان برو

زانک پستان شد حجاب آن ضعیف — از هزاران نعمت و خوان و رغیف

پس حیات ماست موقوف فطام — اندک اندک جهد کن تم الکلام

چون جنین بُد آدمی بُد خون غذا — از نجس پاکی برد مؤمن کذا

از فطام خون غذااش شیر شد — وز فطام شیر لقمه‌گیر شد

وز فطام لقمه لقمانی شود — طالب اشکار پنهانی شود

گر جنین را کس بگفتی در رحم — هست بیرون عالمی بس منتظم

یک زمینی خرمی با عرض و طول — اندرو صد نعمت و چندین اکول

کوهها و بحرها و دشتها — بوستانها باغها و کشتها

آسمانی بس بلند و پر ضیا — آفتاب و ماهتاب و صد سها

از جنوب و از شمال و از دبور — باغها دارد عروسیها و سور

در صفت ناید عجایبهای آن — تو درین ظلمت چه‌ای در امتحان

خون خوری در چارمیخ تنگنا — در میان حبس و انجاس و عنا

او به حکم حال خود منکر بدی — زین رسالت معرض و کافر شدی

کین محالست و فریبست و غرور — زانک تصویری ندارد وهم کور

جنس چیزی چون ندید ادراک او — نشنود ادراک منکرناک او

همچنانک خلق عام اندر جهان — زان جهان ابدال می‌گویندشان

کین جهان چاهیست بس تاریک و تنگ — هست بیرون عالمی بی بو و رنگ

هیچ در گوش کسی زیشان نرفت — کین طمع آمد حجاب ژرف و زفت

گوش را بندد طمع از استماع — چشم را بندد غرض از اطلاع

همچنانک آن جنین را طمع خون — کان غذای اوست در اوطان دون

از حدیث این جهان محجوب کرد — غیر خون او می‌نداند چاشت خورد

← Önceki 302 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı