← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر سوم › بخش ۲ - قصهٔ خورندگان پیلبچه از حرص و ترک نصیحت ناصح
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
آن شنیدی تو که در هندوستان — دید دانایی، گروهی دوستان
گُرْسنه مانده شده بیبرگ و عور — میرسیدند از سفر از راه دور
مهرِ داناییش جوشید و بگفت — خوش سلامیشان و چون گلبن شکفت
گفت دانم کز تجوع وز خلا — جمع آمد رنجتان زین کربلا
لیک الله الله ای قومِ جلیل — تا نباشد خوردتان، فرزندِ پیل
پیل هست این سو که اکنون میروید — پیلزاده مشکرید و بشنوید
پیلبچگانند اندر راهتان — صید ایشان هست بس دلخواهتان
بس ضعیفاند و لطیف و بس سمین — لیک مادر هست طالب در کمین
از پی فرزند صد فرسنگ راه — او بگردد در حنین و آه آه
آتش و دود آید از خرطومِ او — الحذر زان کودکِ مرحومِ او
اولیا اطفال حقاند ای پسر — غایبی و حاضری بس با خبر
غایبی مندیش از نقصانشان — کاو کشد کین از برای جانشان
گفت: اطفال مناند این اولیا — در غریبی فرد، از کار و کیا
از برای امتحان، خوار و یتیم — لیک اندر سِر، منم یار و ندیم
پشتدارِ جمله عصمتهای من — گوییا هستند خود، اجزای من
هان و هان این دلقپوشانِ مناند — صد هزار اندر هزار و یک تناند
ورنه کی کردی به یک چوبی هنر — موسییی، فرعون را زیر و زِبَر؟
ورنه کی کردی به یک نفرینِ بد — نوح، شرق و غرب را غرقاب خوَد؟
برنَکَندی یک دعای لوطِ راد — جمله شهرستانشان را بیمراد
گشت شهرستان چون فردوسشان — دجلهٔ آب سیه، رو بین نشان
سوی شامست این نشان و این خبر — در ره قدسش ببینی در گذر
صد هزاران ز انبیای حقپرست — خود بههر قرنی سیاستها بهدست
گر بگویم وین بیان افزون شود — خود، جگر چِبْوَد که کُهها خون شود
خون شود کُهها و باز آن بِفْسُرد — تو نبینی خونشدن، کوری و رد
طرفه کوری دوربینِ تیزچشم — لیک از اُشتُر نبیند غیرِ پشم
مو به مو بیند ز صرفه حرص انس — رقصِ بیمقصود دارد همچو خرس
رقص آنجا کن که خود را بشکنی — پنبه را از ریشِ شهوت بَرکَنی
رقص و جولان بر سرِ میدان کنند — رقص اندر خونِ خود مردان کنند
چون رهند از دستِ خود دستی زنند — چون جهند از نقصِ خود رقصی کنند
مطربانْشان از درون، دف میزنند — بحرها در شورشان کف میزنند
تو نبینی لیک بهرِ گوششان — برگها بر شاخها هم کفزنان
تو نبینی برگها را کفزدن — گوشِ دل باید نه این گوشِ بدن
گوشِ سَر بَربَند از هَزْل و دروغ — تا ببینی شهرِ جانِ بافروغ
سر کشد گوشِ محمد در سخن — کش بگوید در نبی حق هو اذن
سربهسر، گوشست و چشم است این نبی — تازه زو ما مرضعست او، ما صبی
این سخن، پایان ندارد باز ران — سوی اهلِ پیل و بر آغاز ران