☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر سوم › بخش ۲ - قصهٔ خورندگان پیل‌بچه از حرص و ترک نصیحت ناصح

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

آن شنیدی تو که در هندوستان — دید دانایی، گروهی دوستان

گُرْسنه مانده شده بی‌برگ و عور — می‌رسیدند از سفر از راه دور

مهرِ داناییش جوشید و بگفت — خوش سلامیشان و چون گلبن شکفت

گفت دانم کز تجوع وز خلا — جمع آمد رنجتان زین کربلا

لیک الله الله ای قومِ جلیل — تا نباشد خوردتان، فرزندِ پیل

پیل هست این سو که اکنون می‌روید — پیل‌زاده مشکرید و بشنوید

پیل‌بچگانند اندر راهتان — صید ایشان هست بس دلخواهتان

بس ضعیف‌اند و لطیف و بس سمین — لیک مادر هست طالب در کمین

از پی فرزند صد فرسنگ راه — او بگردد در حنین و آه آه

آتش و دود آید از خرطومِ او — الحذر زان کودکِ مرحومِ او

اولیا اطفال حق‌اند ای پسر — غایبی و حاضری بس با خبر

غایبی مندیش از نقصانشان — کاو کشد کین از برای جانشان

گفت: اطفال من‌اند این اولیا — در غریبی فرد، از کار و کیا

از برای امتحان، خوار و یتیم — لیک اندر سِر، منم یار و ندیم

پشت‌دارِ جمله عصمت‌های من — گوییا هستند خود، اجزای من

هان و هان این دلق‌پوشانِ من‌اند — صد هزار اندر هزار و یک تن‌اند

ورنه کی کردی به یک چوبی هنر — موسی‌یی‌، فرعون را زیر و زِبَر‌؟

ورنه کی کردی به یک نفرینِ بد — نوح، شرق و غرب را غرقاب خوَد‌؟

برنَکَندی یک دعای لوطِ راد — جمله شهرستانشان را بی‌مراد

گشت شهرستان چون فردوسشان — دجلهٔ آب سیه‌، رو بین نشان

سوی شام‌ست این نشان و این خبر — در ره قدسش ببینی در گذر

صد هزاران ز انبیای حق‌پرست — خود به‌هر قرنی سیاست‌ها به‌دست

گر بگویم وین بیان افزون شود — خود، جگر چِبْوَد که کُه‌ها خون شود

خون شود کُه‌ها و باز آن بِفْسُرد — تو نبینی خون‌شدن‌، کوری و رد

طرفه کوری دوربینِ تیزچشم — لیک از اُشتُر نبیند غیرِ پشم

مو به مو بیند ز صرفه حرص انس — رقصِ بی‌مقصود دارد همچو خرس

رقص آنجا کن که خود را بشکنی — پنبه را از ریشِ شهوت بَرکَنی

رقص و جولان بر سرِ میدان کنند — رقص اندر خونِ خود مردان کنند

چون رهند از دستِ خود دستی زنند — چون جهند از نقصِ خود رقصی کنند

مطربانْشان از درون، دف می‌زنند — بحرها در شورشان کف می‌زنند

تو نبینی لیک بهرِ گوششان — برگ‌ها بر شاخ‌ها هم کف‌زنان

تو نبینی برگ‌ها را کف‌زدن — گوشِ دل باید نه این گوشِ بدن

گوشِ سَر بَربَند از هَزْل و دروغ — تا ببینی شهرِ جانِ با‌فروغ

سر کشد گوشِ محمد در سخن — کش بگوید در نبی حق هو اذن

سر‌به‌سر، گوش‌ست و چشم است این نبی — تازه زو ما مرضع‌ست او، ما صبی

این سخن، پایان ندارد باز ران — سوی اهلِ پیل و بر آغاز ران

← Önceki 303 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı