☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر سوم › بخش ۱۵ - روان شدن خواجه به سوی ده

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

خواجه در کار آمد و تجهیز ساخت — مرغ عزمش سوی ده اشتاب تاخت

اهل و فرزندان سفر را ساختند — رخت را بر گاوِ عزم انداختند

شادمانان و شتابان سوی ده — که بری خوردیم از ده مژده ده

مقصد ما را چراگاه خوش‌ست — یار ما آنجا کریم و دلکش‌ست

با هزاران آرزو‌مان خوانده است — بهر ما غرس کرم بنشانده است

ما ذخیرهٔ دَه زمستانِ دراز — از برِ او سوی شهر آریم باز

بلک باغ ایثار راه ما کند — در میان جان خودمان جا کند

عجلوا اصحابنا کی تربحوا — عقل می‌گفت از درون لا تفرحوا

من رباح الله کونوا رابحین — ان ربی لا یحب الفرحین

افرحوا هونا بما آتاکم — کل آت مشغل الهاکم

شاد از وی شو مشو از غیر وی — او بهار‌ست و دگرها ماه دی

هر چه غیر اوست استدراج تست — گرچه تخت و ملکت است و تاج تست

شاد از غم شو که غم دام لقا‌ست — اندرین ره سوی پستی ارتقا‌ست

غم یکی گنجی‌ست و رنج تو چو کان — لیک کی در گیرد این در کودکان‌؟

کودکان چون نام بازی بشنوند — جمله با خر گور هم تگ می‌دوند

ای خران کور این سو دام‌هاست — در کمین این سوی خون‌آشام‌هاست

تیرها پران کمان پنهان ز غیب — بر جوانی می‌رسد صد تیر شیب

گام در صحرای دل باید نهاد — زانکه در صحرای گِل نبوَد گشاد

ایمن‌آباد است دل ای دوستان — چشمه‌ها و گلستان در گلستان

عج الی القلب و سر یا ساریه — فیه اشجار و عین جاریه

دِه مرو دِه مرد را احمق کند — عقل را بی نور و بی رونق کند

قول پیغامبر شنو ای مجتبی — گورِ عقل آمد وطن در روستا

هر که در رُستا بود روزی و شام — تا به ماهی عقل او نبود تمام

تا به ماهی احمقی با او بوَد — از حشیش دِه جز اینها چه‌دْرَوَد‌؟

وانکه ماهی باشد اندر روستا — روزگاری باشدش جهل و عمی

دِه چه باشد؟ شیخ واصل ناشده — دست در تقلید و حجت در زده

پیشِ شهرِ عقلِ کلّی‌، این حواس — چون خرانِ چشم‌بسته در خراس

این رها کن صورت افسانه گیر — هِل تو دُردانه تو گندم‌دانه گیر

گر به دُر ره نیست هین بر می‌ستان — گر بدان ره نیستت این سو بران

ظاهر‌ش گیر ار چه ظاهر کژ پرد — عاقبت ظاهر سوی باطن برد

اولِ هر آدمی خود صورت است — بعد از آن جان کاو جمال سیرت است

اولِ هر میوه جز صورت کی است؟ — بعد از آن لذت‌، که معنیِ وی است

اولاً خرگاه سازند و خرند — تُرک را زان پس به مهمان آورند

صورتت خرگاه دان معنیت تُرک — معنیت ملّاح دان صورت چو فُلک

بهر حق این را رها کن یک نفس — تا خر خواجه بجنباند جرس

← Önceki 316 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı