← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر سوم › بخش ۱۵ - روان شدن خواجه به سوی ده
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
خواجه در کار آمد و تجهیز ساخت — مرغ عزمش سوی ده اشتاب تاخت
اهل و فرزندان سفر را ساختند — رخت را بر گاوِ عزم انداختند
شادمانان و شتابان سوی ده — که بری خوردیم از ده مژده ده
مقصد ما را چراگاه خوشست — یار ما آنجا کریم و دلکشست
با هزاران آرزومان خوانده است — بهر ما غرس کرم بنشانده است
ما ذخیرهٔ دَه زمستانِ دراز — از برِ او سوی شهر آریم باز
بلک باغ ایثار راه ما کند — در میان جان خودمان جا کند
عجلوا اصحابنا کی تربحوا — عقل میگفت از درون لا تفرحوا
من رباح الله کونوا رابحین — ان ربی لا یحب الفرحین
افرحوا هونا بما آتاکم — کل آت مشغل الهاکم
شاد از وی شو مشو از غیر وی — او بهارست و دگرها ماه دی
هر چه غیر اوست استدراج تست — گرچه تخت و ملکت است و تاج تست
شاد از غم شو که غم دام لقاست — اندرین ره سوی پستی ارتقاست
غم یکی گنجیست و رنج تو چو کان — لیک کی در گیرد این در کودکان؟
کودکان چون نام بازی بشنوند — جمله با خر گور هم تگ میدوند
ای خران کور این سو دامهاست — در کمین این سوی خونآشامهاست
تیرها پران کمان پنهان ز غیب — بر جوانی میرسد صد تیر شیب
گام در صحرای دل باید نهاد — زانکه در صحرای گِل نبوَد گشاد
ایمنآباد است دل ای دوستان — چشمهها و گلستان در گلستان
عج الی القلب و سر یا ساریه — فیه اشجار و عین جاریه
دِه مرو دِه مرد را احمق کند — عقل را بی نور و بی رونق کند
قول پیغامبر شنو ای مجتبی — گورِ عقل آمد وطن در روستا
هر که در رُستا بود روزی و شام — تا به ماهی عقل او نبود تمام
تا به ماهی احمقی با او بوَد — از حشیش دِه جز اینها چهدْرَوَد؟
وانکه ماهی باشد اندر روستا — روزگاری باشدش جهل و عمی
دِه چه باشد؟ شیخ واصل ناشده — دست در تقلید و حجت در زده
پیشِ شهرِ عقلِ کلّی، این حواس — چون خرانِ چشمبسته در خراس
این رها کن صورت افسانه گیر — هِل تو دُردانه تو گندمدانه گیر
گر به دُر ره نیست هین بر میستان — گر بدان ره نیستت این سو بران
ظاهرش گیر ار چه ظاهر کژ پرد — عاقبت ظاهر سوی باطن برد
اولِ هر آدمی خود صورت است — بعد از آن جان کاو جمال سیرت است
اولِ هر میوه جز صورت کی است؟ — بعد از آن لذت، که معنیِ وی است
اولاً خرگاه سازند و خرند — تُرک را زان پس به مهمان آورند
صورتت خرگاه دان معنیت تُرک — معنیت ملّاح دان صورت چو فُلک
بهر حق این را رها کن یک نفس — تا خر خواجه بجنباند جرس