← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر سوم › بخش ۱۷ - نواختن مجنون آن سگ را کی مقیم کوی لیلی بود
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
همچو مجنون کاو سگی را مینواخت — بوسهاش میداد و پیشش میگداخت
گرد او میگشت خاضع در طواف — هم جلاب شکرش میداد صاف
بوالفضولی گفت ای مجنون خام — این چه شیدست این که میآری مدام
پوز سگ دایم پلیدی میخورد — مقعد خود را به لب میاسترد
عیبهای سگ بسی او بر شمرد — عیبدان از غیبدان بویی نبرد
گفت مجنون تو همه نقشی و تن — اندر آ و بنگرش از چشم من
کاین طلسم بستهٔ مولیست این — پاسبان کوچهٔ لیلیست این
همنشین بین و دل و جان و شناخت — کاو کجا بگزید و مسکنگاه ساخت
او سگ فرخرخ کهف منست — بلک او همدرد و هملهف منست
آن سگی که باشد اندر کوی او — من به شیران کی دهم یک موی او
ای که شیران مر سگانش را غلام — گفت امکان نیست خامش والسلام
گر ز صورت بگذرید ای دوستان — جنت است و گلستان در گلستان
صورت خود چون شکستی سوختی — صورت کل را شکست آموختی
بعد از آن هر صورتی را بشکنی — همچو حیدر باب خیبر بر کنی
سغبهٔ صورت شد آن خواجهٔ سلیم — که به ده میشد به گفتاری سقیم
سوی دام آن تملق شادمان — همچو مرغی سوی دانهٔ امتحان
از کرم دانست مرغ آن دانه را — غایت حرص است نه جود آن عطا
مرغکان در طمع دانه شادمان — سوی آن تزویر پران و دوان
گر ز شادی خواجه آگاهت کنم — ترسم ای رهرو که بیگاهت کنم
مختصر کردم چو آمد ده پدید — خود نبود آن ده ره دیگر گزید
قرب ماهی ده به ده میتاختند — زانک راه ده نکو نشناختند
هر که در ره بی قلاوزی رود — هر دو روزه راه صدساله شود
هر که تازد سوی کعبه بی دلیل — همچو این سرگشتگان گردد ذلیل
هر که گیرد پیشهای بیاوستا — ریشخندی شد به شهر و روستا
جز که نادر باشد اندر خافقین — آدمی سر بر زند بی والدین
مال او یابد که کسبی میکند — نادری باشد که بر گنجی زند
مصطفایی کو که جسمش جان بود — تا که رحمن علمالقرآن بود
اهل تن را جمله علم بالقلم — واسطه افراشت در بذل کرم
هر حریصی هست محروم ای پسر — چون حریصان تگ مرو آهستهتر
اندر آن ره رنجها دیدند و تاب — چون عذاب مرغ خاکی در عذاب
سیر گشته از ده و از روستا — وز شکرریز چنان نا اوستا