← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر سوم › بخش ۱۸ - رسیدن خواجه و قومش به ده و نادیده و ناشناخته آوردن روستایی ایشان را (1/3)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
بعد ماهی چون رسیدند آن طرف — بینوا ایشان ستوران بی علف
روستایی بین که از بدنیتی — میکند بعد اللتیا والتی
روی پنهان میکند زیشان به روز — تا سوی باغش بنگشایند پوز
آنچنان رو که همه زرق و شرست — از مسلمانان نهان اولیترست
رویها باشد که دیوان چون مگس — بر سرش بنشسته باشند چون حرس
چون ببینی روی او در تو فتند — یا مبین آن رو چو دیدی خوش مخند
در چنان روی خبیث عاصیه — گفت یزدان نسفعن بالناصیه
چون بپرسیدند و خانهش یافتند — همچو خویشان سوی در بشتافتند
در فرو بستند اهل خانهاش — خواجه شد زین کژروی دیوانهوش
لیک هنگام درشتی هم نبود — چون در افتادی به چَه تیزی چه سود
بر درش ماندند ایشان پنج روز — شب به سرما روز خود خورشیدسوز
نه ز غفلت بود ماندن نه خری — بلک بود از اضطرار و بیخری
با لئیمان بسته نیکان ز اضطرار — شیر مرداری خورد از جوع زار
او همیدیدش همیکردش سلام — که فلانم من مرا اینست نام
گفت باشد من چه دانم تو کیی — یا پلیدی یا قرین پاکیی
گفت این دم با قیامت شد شبیه — تا برادر شد یفر من اخیه
شرح میکردش که من آنم که تو — لوتها خوردی ز خوان من دوتو
آن فلان روزت خریدم آن متاع — کل سر جاوز الاثنین شاع
سِرّ مهر ما شنیدستند خلق — شرم دارد رو چو نعمت خورد حلق
او همیگفتش چه گویی تُرَّهات — نه تو را دانم نه نامِ تو نه جات
پنجمین شب ابر و بارانی گرفت — کاسمان از بارشش دارد شگفت
چون رسید آن کارد اندر استخوان — حلقه زد خواجه که مهتر را بخوان
چون به صَد الحاح آمد سوی در — گفت آخر چیست ای جان پدر
گفت من آن حقها بگذاشتم — ترک کردم آنچ میپنداشتم
پنجساله رنج دیدم پنج روز — جان مسکینم درین گرما و سوز
یک جفا از خویش و از یار و تبار — در گرانی هست چون سیصد هزار
زانک دل ننهاد بر جور و جفاش — جانش خوگر بود با لطف و وفاش
هرچه بر مردم بلا و شدتست — این یقین دان کز خلاف عادتست
گفت ای خورشید مهرت در زوال — گر تو خونم ریختی کردم حلال
امشب باران به ما ده گوشهای — تا بیابی در قیامت توشهای
گفت یک گوشهست آن باغبان — هست اینجا گرگ را او پاسبان
در کفش تیر و کمان از بهر گرگ — تا زند گر آید آن گرگ سترگ
گر تو آن خدمت کنی جا آنِ تُست — ورنه جای دیگری فرمای جُست
گفت صد خدمت کنم تو جای ده — آن کمان و تیر در کفم بنه
من نخسپم حارسی رز کنم — گر بر آرد گرگ سَر، تیرش زنم
بهر حق مگذارم امشب ای دودل — آب باران بر سر و در زیر گل
گوشهای خالی شد و او با عیال — رفت آنجا جای تنگ و بی مجال
چون ملخ بر همدگر گشته سوار — از نهیب سیل اندر کنج غار
شب همه شب جمله گویان ای خدا — این سزای ما سزای ما سزا
این سزای آنکِ شد یار خسان — یا کسی کرد از برای ناکسان
این سزای آنکِ اندر طمْعِ خام — ترک گوید خدمت خاک کرام
خاک پاکان لیسی و دیوارشان — بهتر از عام و رز و گلزارشان
بندهٔ یک مرد روشندل شوی — به که بر فرق سر شاهان روی
از ملوک خاک جز بانگ دهل — تو نخواهی یافت ای پیک سبل
شهریان خود رهزنان نسبت به روح — روستایی کیست گیج و بی فتوح
این سزای آنکِ بی تدبیر عقل — بانگ غولی آمدش بگزید نقل
چون پشیمانی ز دل شد تا شغاف — زان سپس سودی ندارد اعتراف
آن کمان و تیر اندر دست او — گرگ را جویان همه شب سو بسو
گرگ بر وی خود مسلط چون شرر — گرگ جویان و ز گرگ او بیخبر
هر پشه هر کیک چون گرگی شده — اندر آن ویرانهشان زخمی زده
فرصت آن پشه راندن هم نبود — از نهیب حملهٔ گرگ عنود
تا نباید گرگ آسیبی زند — روستایی ریش خواجه بر کند
این چنین دندانکنان تا نیمشب — جانشان از ناف میآمد به لب
ناگهان تمثال گرگ هشتهای — سر بر آورد از فراز پشتهای
تیر را بگشاد آن خواجه ز شست — زد بر آن حیوان که تا افتاد پست
اندر افتادن ز حیوان باد جست — روستایی های کرد و کوفت دست
ناجوامردا که خرکرهٔ منست — گفت نه این گرگ چون آهرمنست
اندرو اشکال گرگی ظاهرست — شکل او از گرگی او مخبرست
گفت نه بادی که جست از فَرْج وی — میشناسم همچنانک آبی ز می
کشتهای خرکرهام را در ریاض — که مبادت بسط هرگز ز انقباض