← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر سوم › بخش ۱۸ - رسیدن خواجه و قومش به ده و نادیده و ناشناخته آوردن روستایی ایشان را (2/3)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
گفت نیکوتر تفحص کن شبست — شخصها در شب ز ناظر محجبست
شب غلط بنماید و مبدل بسی — دید صایب شب ندارد هر کسی
هم شب و هم ابر و هم باران ژرف — این سه تاریکی غلط آرد شگرف
گفت آن بر من چو روز روشنست — میشناسم باد خرکرهٔ منست
در میان بیست باد آن باد را — میشناسم چون مسافر زاد را
خواجه بر جست و بیامد ناشکفت — روستایی را گریبانش گرفت
کابله طرار شید آوردهای — بنگ و افیون هر دو با هم خوردهای
در سه تاریکی شناسی بادِ خَر — چون ندانی مر مرا ای خیرهسر
آنک داند نیمشب گوساله را — چون نداند همره دهساله را
خویشتن را عارف و واله کنی — خاک در چشم مروت میزنی
که مرا از خویش هم آگاه نیست — در دلم گنجای جز الله نیست
آنچ دی خوردم از آنم یاد نیست — این دل از غیر تحیر شاد نیست
عاقل و مجنون حقم یاد آر — در چنین بیخویشیم معذور دار
آنک مرداری خورد یعنی نبید — شرع او را سوی معذوران کشید
مست و بنگی را طلاق و بیع نیست — همچو طفلست او معاف و معتقیست
مستیی کاید ز بوی شاه فرد — صد خم می در سر و مغز آن نکرد
پس برو تکلیف چون باشد روا — اسب ساقط گشت و شد بی دست و پا
بار کی نهد در جهان خرکره را — درس کی دهد پارسی بومره را
بار بر گیرند چون آمد عرج — گفت حق لیس علی الاعمی حرج
سوی خود اعمی شدم از حق بصیر — پس معافم از قلیل و از کثیر
لاف درویشی زنی و بیخودی — های هوی مستیان ایزدی
که زمین را من ندانم ز آسمان — امتحانت کرد غیرت امتحان
باد خرکره چنین رسوات کرد — هستی نفی تو را اثبات کرد
این چنین رسوا کند حق شید را — این چنین گیرد رمیدهصید را
صد هزاران امتحانست ای پسر — هر که گوید من شدم سرهنگ در
گر نداند عامه او را ز امتحان — پختگانِ راه جویندش نشان
چون کند دعویِ خیاطی خسی — افکند در پیش او شه اطلسی
که ِببُر این را بغلطاق فراخ — ز امتحان پیدا شود او را دو شاخ
گر نبودی امتحان هر بدی — هر مخنث در وغا رستم بدی
خود مخنث را زره پوشیده گیر — چون ببیند زخم گردد چون اسیر
مست حق هشیار چون شد از دبور — مست حق ناید به خود تا نفخ صور
بادهٔ حق راست باشد بی دروغ — دوغ خوردی دوغ خوردی دوغ دوغ
ساختی خود را جنید و بایزید — رو که نشناسم تبر را از کلید
بدرگی و منبلی و حرص و آز — چون کنی پنهان بشید ای مکرساز
خویش را منصور حلاجی کنی — آتشی در پنبهٔ یاران زنی
که بنشناسم عمر از بولهب — باد کرهٔ خود شناسم نیمشب
ای خری کین از تو خر باور کند — خویش را بهر تو کور و کر کند
خویش را از رهروان کمتر شمر — تو حریف رهریانی گُه مخور
بازپر از شید سوی عقل تاز — کی پرد بر آسمان پر مجاز
خویشتن را عاشق حق ساختی — عشق با دیو سیاهی باختی
عاشق و معشوق را در رستخیز — دو بدو بندند و پیش آرند تیز
تو چه خود را گیج و بیخود کردهای — خون رز کو خون ما را خوردهای
رو که نشناسم تو را از من بجه — عارف بیخویشم و بهلول ده
تو توهم میکنی از قرب حق — که طبقگر دور نبود از طبق
این نمیبینی که قرب اولیا — صد کرامت دارد و کار و کیا
آهن از داوود مومی میشود — موم در دستت چو آهن میبود
قرب خلق و رزق بر جملهست عام — قرب وحی عشق دارند این کرام
قرب بر انواع باشد ای پدر — میزند خورشید بر کهسار و زر
لیک قربی هست با زر شید را — که از آن آگه نباشد بید را
شاخ خشک و تر قریب آفتاب — آفتاب از هر دو کی دارد حجاب
لیک کو آن قربت شاخ طری — که ثمار پخته از وی میخوری
شاخ خشک از قربت آن آفتاب — غیر زوتر خشک گشتن گو بیاب
آنچنان مستی مباش ای بیخرد — که به عقل آید پشیمانی خورد
بلک از آن مستان که چون می میخورند — عقلهای پخته حسرت میبرند
ای گرفته همچو گربه موش پیر — گر از آن می شیرگیری شیر گیر
ای بخورده از خیالی جام هیچ — همچو مستان حقایق بر مپیچ
میفتی این سو و آن سو مستوار — ای تو این سو نیستت زان سو گذار
گر بدان سو راه یابی بعد از آن — گه بدین سو گه بدان سو سر فشان
جمله این سویی از آن سو گپ مزن — چون نداری مرگ هرزه جان مکن
آن خضرجان کز اجل نهراسد او — شاید ار مخلوق را نشناسد او