☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر سوم › بخش ۲۵ - قصهٔ هاروت و ماروت و دلیری ایشان بر امتحانات حق تعالی

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

پیش ازین زان گفته بودیم اندکی — خود چه گوییم از هزارانش یکی

خواستم گفتن در آن تحقیقها — تا کنون وا ماند از تعویقها

حملهٔ دیگر ز بسیارش قلیل — گفته آید شرح یک عضوی ز پیل

گوش کن هاروت را ماروت را — ای غلام و چاکران ما روت را

مست بودند از تماشای اله — وز عجایبهای استدراج شاه

این چنین مستیست ز استدراج حق — تا چه مستیها کند معراج حق

دانهٔ دامش چنین مستی نمود — خوان انعامش چه‌ها داند گشود

مست بودند و رهیده از کمند — های هوی عاشقانه می‌زدند

یک کمین و امتحان در راه بود — صرصرش چون کاه کُه را می‌ربود

امتحان می‌کردشان زیر و زبر — کی بود سرمست را زینها خبر

خندق و میدان بپیش او یکیست — چاه و خندق پیش او خوش مسلکیست

آن بز کوهی بر آن کوه بلند — بر دود از بهر خوردی بی‌گزند

تا علف چیند ببیند ناگهان — بازیی دیگر ز حکم آسمان

بر کُهی دیگر بر اندازد نظر — ماده بز بیند بر آن کوه دگر

چشم او تاریک گردد در زمان — بر جهد سرمست زین کُه تا بِدان

آنچنان نزدیک بنماید ورا — که دویدن گرد بالوعهٔ سرا

آن هزاران گز دو گز بنمایدش — تا ز مستی میل جستن آیدش

چونک بجهد در فتد اندر میان — در میان هر دو کوه بی امان

او ز صیادان به کُه بگریخته — خود پناهش خون او را ریخته

شسته صیادان میان آن دو کوه — انتظار این قضای با شکوه

باشد اغلب صید این بز همچنین — ورنه چالاکست و چست و خصم‌بین

رستم ارچه با سر و سبلت بود — دام پاگیرش یقین شهوت بود

همچو من از مستی شهوت ببر — مستی شهوت ببین اندر شتر

باز این مستی شهوت در جهان — پیش مستی ملک دان مستهان

مستی آن مستی این بشکند — او به شهوت التفاتی کی کند

آب شیرین تا نخوردی آب شور — خوش بود خوش چون درون دیده نور

قطره‌ای از باده‌های آسمان — بر کند جان را ز می وز ساقیان

تا چه مستیها بود املاک را — وز جلالت روحهای پاک را

که به بوی دل در آن می بسته‌اند — خم بادهٔ این جهان بشکسته‌اند

جز مگر آنها که نومیدند و دور — همچو کفاری نهفته در قبور

ناامید از هر دو عالم گشته‌اند — خارهای بی‌نهایت کشته‌اند

پس ز مستیها بگفتند ای دریغ — بر زمین باران بدادیمی چو میغ

گستریدیمی درین بی‌داد جا — عدل و انصاف و عبادات و وفا

این بگفتند و قضا می‌گفت بیست — پیش پاتان دام ناپیدا بسیست

هین مدو گستاخ در دشت بلا — هین مران کورانه اندر کربلا

که ز موی و استخوان هالکان — می‌نیابد راه، پای سالکان

جملهٔ راه استخوان و موی و پی — بس که تیغ قهر لاشی کرد شی

گفت حق که بندگان جفت عون — بر زمین آهسته می‌رانند و هون

پا برهنه چون رود در خارزار — جز به وقفه و فکرت و پرهیزگار

این قضا می‌گفت لیکن گوششان — بسته بود اندر حجاب جوششان

چشمها و گوشها را بسته‌اند — جز مر آنها را که از خود رسته‌اند

جز عنایت که گشاید چشم را — جز محبت که نشاند خشم را

جهد بی توفیق خود کس را مباد — در جهان والله اعلم بالسداد

← Önceki 328 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı