← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر سوم › بخش ۲۵ - قصهٔ هاروت و ماروت و دلیری ایشان بر امتحانات حق تعالی
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
پیش ازین زان گفته بودیم اندکی — خود چه گوییم از هزارانش یکی
خواستم گفتن در آن تحقیقها — تا کنون وا ماند از تعویقها
حملهٔ دیگر ز بسیارش قلیل — گفته آید شرح یک عضوی ز پیل
گوش کن هاروت را ماروت را — ای غلام و چاکران ما روت را
مست بودند از تماشای اله — وز عجایبهای استدراج شاه
این چنین مستیست ز استدراج حق — تا چه مستیها کند معراج حق
دانهٔ دامش چنین مستی نمود — خوان انعامش چهها داند گشود
مست بودند و رهیده از کمند — های هوی عاشقانه میزدند
یک کمین و امتحان در راه بود — صرصرش چون کاه کُه را میربود
امتحان میکردشان زیر و زبر — کی بود سرمست را زینها خبر
خندق و میدان بپیش او یکیست — چاه و خندق پیش او خوش مسلکیست
آن بز کوهی بر آن کوه بلند — بر دود از بهر خوردی بیگزند
تا علف چیند ببیند ناگهان — بازیی دیگر ز حکم آسمان
بر کُهی دیگر بر اندازد نظر — ماده بز بیند بر آن کوه دگر
چشم او تاریک گردد در زمان — بر جهد سرمست زین کُه تا بِدان
آنچنان نزدیک بنماید ورا — که دویدن گرد بالوعهٔ سرا
آن هزاران گز دو گز بنمایدش — تا ز مستی میل جستن آیدش
چونک بجهد در فتد اندر میان — در میان هر دو کوه بی امان
او ز صیادان به کُه بگریخته — خود پناهش خون او را ریخته
شسته صیادان میان آن دو کوه — انتظار این قضای با شکوه
باشد اغلب صید این بز همچنین — ورنه چالاکست و چست و خصمبین
رستم ارچه با سر و سبلت بود — دام پاگیرش یقین شهوت بود
همچو من از مستی شهوت ببر — مستی شهوت ببین اندر شتر
باز این مستی شهوت در جهان — پیش مستی ملک دان مستهان
مستی آن مستی این بشکند — او به شهوت التفاتی کی کند
آب شیرین تا نخوردی آب شور — خوش بود خوش چون درون دیده نور
قطرهای از بادههای آسمان — بر کند جان را ز می وز ساقیان
تا چه مستیها بود املاک را — وز جلالت روحهای پاک را
که به بوی دل در آن می بستهاند — خم بادهٔ این جهان بشکستهاند
جز مگر آنها که نومیدند و دور — همچو کفاری نهفته در قبور
ناامید از هر دو عالم گشتهاند — خارهای بینهایت کشتهاند
پس ز مستیها بگفتند ای دریغ — بر زمین باران بدادیمی چو میغ
گستریدیمی درین بیداد جا — عدل و انصاف و عبادات و وفا
این بگفتند و قضا میگفت بیست — پیش پاتان دام ناپیدا بسیست
هین مدو گستاخ در دشت بلا — هین مران کورانه اندر کربلا
که ز موی و استخوان هالکان — مینیابد راه، پای سالکان
جملهٔ راه استخوان و موی و پی — بس که تیغ قهر لاشی کرد شی
گفت حق که بندگان جفت عون — بر زمین آهسته میرانند و هون
پا برهنه چون رود در خارزار — جز به وقفه و فکرت و پرهیزگار
این قضا میگفت لیکن گوششان — بسته بود اندر حجاب جوششان
چشمها و گوشها را بستهاند — جز مر آنها را که از خود رستهاند
جز عنایت که گشاید چشم را — جز محبت که نشاند خشم را
جهد بی توفیق خود کس را مباد — در جهان والله اعلم بالسداد