☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر سوم › بخش ۳۳ - پیدا شدن استارهٔ موسی علیه السلام بر آسمان و غریو منجمان در میدان

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

بر فلک پیدا شد آن استاره‌اش — کوری فرعون و مکر و چاره‌اش

روز شد گفتش که ای عمران برو — واقف آن غلغل و آن بانگ شو

راند عمران جانب میدان و گفت — این چه غلغل بود شاهنشه نخفت

هر منجم سر برهنه جامه‌چاک — همچو اصحاب عزا بوسیده خاک

همچو اصحاب عزا آوازشان — بُد گرفته از فغان و سازشان

ریش و مو بر کنده رو بدریدگان — خاک بر سر کرده خون‌پر دیدگان

گفت خیرست این چه آشوبست و حال — بَد نشانی می‌دهد منحوس سال

عذر آوردند و گفتند ای امیر — کرد ما را دست تقدیرش اسیر

این همه کردیم و دولت تیره شد — دشمن شه، هست‌گشت و چیره شد

شب ستارهٔ آن پسر آمد عیان — کوری ما بر جبین آسمان

زد ستارهٔ آن پیمبر بر سما — ما ستاره‌بار گشتیم از بُکا

با دل خوش شاد عمران وز نفاق — دست بر سر می‌بزد کاه الفراق

کرد عمران خویش پر خشم و تُرُش — رفت چون دیوانگان بی عقل و هُش

خویشتن را اعجمی کرد و براند — گفته‌های بس خشن بر جمع خواند

خویشتن را ترش و غمگین ساخت او — نردهای بازگونه باخت او

گفتشان شاه مرا بفریفتید — از خیانت وز طمع نشکیفتید

سوی میدان شاه را انگیختید — آب روی شاه ما را ریختید

دست بر سینه زدیت اندر ضمان — شاه را ما فارغ آریم از غمان

شاه هم بشنید و گفت ای خاینان — من بر آویزم شما را بی امان

خویش را در مضحکه انداختم — مالها با دشمنان در باختم

تا که امشب جمله اسرائیلیان — دور ماندند از ملاقات زنان

مال رفت و آب رو و کار خام — این بود یاری و افعال کرام؟

سالها ادرار و خلعت می‌برید — مملکتها را مسلم می‌خورید

رایتان این بود و فرهنگ و نجوم — طبل‌خوارانید و مکارید و شوم

من شما را بر درم و آتش زنم — بینی و گوش و لبانتان بر کنم

من شما را هیزم آتش کنم — عیش رفته بر شما ناخوش کنم

سجده کردند و بگفتند ای خدیو — گر یکی کرت ز ما چربید دیو

سالها دفع بلاها کرده‌ایم — وهم حیران زانچ ماها کرده‌ایم

فوت شد از ما و حملش شد پدید — نطفه‌اش جست و رحم اندر خزید

لیک استغفار این روز ولاد — ما نگه داریم ای شاه و قباد

روز میلادش رصد بندیم ما — تا نگردد فوت و نجهد این قضا

گر نداریم این نگه ما را بکُش — ای غلام رای تو افکار و هُش

تا به نُه مَه می‌شمرد او روز روز — تا نپرد تیرِ حکمِ خصم‌دوز

بر قضا هر کو شبیخون آورد — سرنگون آید ز خون خود خورد

چون زمین با آسمان خصمی کند — شوره گردد سر ز مرگی بر زند

نقش با نقاش پنجه می‌زند — سبلتان و ریش خود بر می‌کند

← Önceki 336 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı