☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر سوم › بخش ۳۷ - حکایت مارگیر کی اژدهای فسرده را مرده پنداشت در ریسمانهاش پیچید و آورد به بغداد (1/2)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

یک حکایت بشنو از تاریخ‌گوی — تا بری زین راز سرپوشیده بوی

مارگیری رفت سوی کوهسار — تا بگیرد او به افسون‌هاش مار

گر گران و گر شتابنده بوَد — آنک جوینده‌ست یابنده بود

در طلب زن دایما تو هر دو دست — که طلب در راه نیکو رهبر‌ست

لَنگ و لوک و خفته‌شکل و بی‌ادب — سوی او می‌غیژ و او را می‌طلب

گه به گفت و گه به خاموشی و گه — بوی کردن گیر هر سو بوی شه

گفت آن یعقوب با اولاد خویش — جستن یوسف کنید از حد بیش

هر حس خود را درین جستن به جد — هر طرف رانید شکل مستعد

گفت از روح خدا لاتَیْأَسوا — همچو گم کرده پسر رو سو به سو

از ره حس دهان پرسان شوید — گوش را بر چار راه آن نهید

هر کجا بوی خوش آید بو برید — سوی آن سر کاشنای آن سرید

هر کجا لطفی ببینی از کسی — سوی اصل لطف ره یابی عسی

این همه خوش‌ها ز دریایی‌ست ژرف — جزو را بگذار و بر کل دار طرف

جنگ‌های خلق بهر خوبی است — برگ بی‌برگی نشان طوبی است

خشم‌های خلق بهر آشتی‌ست — دام راحت دایما بی‌راحتی‌ست

هر زدن بهر نوازش را بود — هر گِله از شُکر آگه می‌کند

بوی بر از جزو تا کل ای کریم — بوی بر از ضد تا ضد ای حکیم

جنگ‌ها می آشتی آرد درست — مارگیر از بهر یاری مار جست

بهر یاری مار جوید آدمی — غم خورد بهر حریف‌ِ بی‌غمی

او همی‌جستی یکی ماری شگرف — گرد کوهستان و در ایام برف

اژدهایی مرده دید آنجا عظیم — که دلش از شکل او شد پر ز بیم

مارگیر اندر زمستان شدید — مار می‌جست اژدهایی مرده دید

مارگیر از بهر حیرانی خلق — مار گیرد اینت نادانی خلق

آدمی کوهی‌ست‌، چون مفتون شود‌؟ — کوه اندر مار حیران چون شود‌؟

خویشتن نشناخت مسکین آدمی — از فزونی آمد و شد در کمی

خویشتن را آدمی ارزان فروخت — بود اطلس خویش بر دلقی بدوخت

صد هزاران مار و کُه حیران اوست — او چرا حیران شده‌ست و مار‌دوست‌؟

مارگیر آن اژدها را برگرفت — سوی بغداد آمد از بهر شگفت

اژدهایی چون ستون خانه‌ای — می‌کشیدش از پی دانگانه‌ای

کاژدهای مرده‌ای آورده‌ام — در شکارش من جگرها خورده‌ام

او همی مرده گمان بردش ولیک — زنده بود و او ندیدش نیک نیک

او ز سرما‌ها و برف افسرده بود — زنده بود و شکل مرده می‌نمود

عالم افسرده‌ست و نام او جماد — جامد افسرده بود ای اوستاد

باش تا خورشید حشر آید عیان — تا ببینی جنبش جسم جهان

چون عصای موسی اینجا مار شد — عقل را از ساکنان اخبار شد

پارهٔ خاک تو را چون مرد ساخت — خاک‌ها را جملگی شاید شناخت

مُرده زین سو اند و زان سو زنده‌اند — خامش اینجا و آن طرف گوینده‌اند

چون از آن سوشان فرستد سوی ما — آن عصا گردد سوی ما اژدها

کوهها هم لحن داودی کند — جوهر آهن به کف مومی بود

باد حمال سلیمانی شود — بحر با موسی سخن‌دانی شود

ماه با احمد اشارت‌بین شود — نار ابراهیم را نسرین شود

خاک قارون را چو ماری درکَشد — استن حنانه آید در رَشَد

سنگ بر احمد سلامی می‌کند — کوه یحیی را پیامی می‌کند

ما سمیعیم و بصیریم و خوشیم — با شما نامحرمان ما خامشیم

چون شما سوی جمادی می‌روید — محرم جان جمادان چون شوید؟

از جمادی عالم جانها روید — غلغل اجزای عالم بشنوید

فاش تسبیح جمادات آیدت — وسوسه‌یْ تاویلها نربایدت

چون ندارد جان تو قندیل‌ها — بهر بینش کرده‌ای تاویل‌ها

که غرض تسبیح ظاهر کی بود — دعوی دیدن خیال غی بود

بلک مر بیننده را دیدار آن — وقت عبرت می‌کند تسبیح‌خوان

پس چو از تسبیح یادت می‌دهد — آن دلالت همچو گفتن می‌بُوَد

این بود تاویل اهل اعتزال — و آن‌ِ آنکس کو ندارد نور حال

چون ز حس بیرون نیامد آدمی — باشد از تصویر غیبی اعجمی

این سخن پایان ندارد مارگیر — می‌کشید آن مار را با صد زحیر

تا به بغداد آمد آن هنگامه‌جو — تا نهد هنگامه‌ای بر چارسو

بر لب شط مَرد هنگامه نهاد — غلغله در شهر بغداد اوفتاد

مارگیری اژدها آورده است — بوالعجب نادر شکاری کرده است

جمع آمد صد هزاران خام‌ریش — صید او گشته چو او از ابلهیش

منتظر ایشان و هم او منتظر — تا که جمع آیند خلق منتشر

مردم هنگامه افزون‌تر شود — کدیه و توزیع نیکوتر رود

← Önceki 340 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı