← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر سوم › بخش ۳۷ - حکایت مارگیر کی اژدهای فسرده را مرده پنداشت در ریسمانهاش پیچید و آورد به بغداد (2/2)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
جمع آمد صد هزاران ژاژخا — حلقه کرده پشت پا بر پشت پا
مرد را از زن خبر نه ز ازدحام — رفته درهم چون قیامت خاص و عام
چون همی حراقه جنبانید او — میکشیدند اهل هنگامه گلو
و اژدها کز زمهریر افسرده بود — زیر صد گونه پلاس و پرده بود
بسته بودش با رَسَنهای غلیظ — احتیاطی کرده بودش آن حفیظ
در درنگ انتظار و اتفاق — تافت بر آن مار خورشید عراق
آفتاب گرمسیرش گرم کرد — رفت از اعضای او اخلاط سرد
مُرده بود و زنده گشت او از شگفت — اژدها بر خویش جنبیدن گرفت
خلق را از جنبش آن مُرده مار — گشتشان آن یک تحیّر صد هزار
با تحیر نعرهها انگیختند — جملگان از جنبشش بگریختند
میسُکست او بند و زان بانگ بلند — هر طرف میرفت چاقاچاق بند
بندها بسکست و بیرون شد ز زیر — اژدهایی زشت غران همچو شیر
در هزیمت بس خلایق کشته شد — از فتاده کشتگان صد پشته شد
مارگیر از ترس بر جا خشک گشت — که چه آوردم من از کهسار و دشت
گرگ را بیدار کرد آن کور میش — رفت نادان سوی عزرائیل خویش
اژدها یک لقمه کرد آن گیج را — سهل باشد خونخوری حجیج را
خویش را بر استنی پیچید و بست — استخوان خورده را در هم شکست
نفست اژدرهاست او کی مرده است؟ — از غم و بی آلتی افسرده است
گر بیابد آلت فرعون، او — که به امر او همیرفت آب جو
آنگه او بنیاد فرعونی کند — راه صد موسی و صد هارون زند
کرمک است آن اژدها از دست فقر — پشهای گردد ز جاه و مال صقر
اژدها را دار در برف فراق — هین مکش او را به خورشید عراق
تا فسرده میبُوَد آن اژدهات — لقمهٔ اویی چو او یابد نجات
مات کن او را و ایمن شو ز مات — رحم کم کن نیست او ز اهل صلات
کان تف خورشید شهوت برزند — آن خفاش مردریگت پر زند
میکشانش در جهاد و در قتال — مردوار الله یجزیک الوصال
چونک آن مرد اژدها را آورید — در هوای گرم خوش شد آن مرید
لاجرم آن فتنهها کرد ای عزیز — بیست همچندان که ما گفتیم نیز
تو طمع داری که او را بی جفا — بسته داری در وقار و در وفا
هر خسی را این تمنی کی رسد؟ — موسیی باید که اژدرها کشد
صدهزاران خلق ز اژدرهای او — در هزیمت کشته شد از رای او