☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر سوم › بخش ۴۳ - مهلت دادن موسی علیه‌السلام فرعون را تا ساحران را جمع کند از مداین

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

گفت امر آمد برو مهلت تو را — من بجای خود شدم رستی ز ما

او همی‌شد و اژدها اندر عَقِب — چون سگ صیاد دانا و مُحِب

چون سگ صیاد جنبان کرده دُم — سنگ را می‌کرد ریگ او زیر سُم

سنگ و آهن را به‌دَم در می‌کشید — خرد می‌خایید آهن را پدید

در هوا می‌کرد خود بالای بُرج — که هزیمت می‌شد از وی روم و گُرج

کفک می‌انداخت چون اشتر ز کام — قطره‌ای بر هر که زد می‌شد جذام

ژغژغ دندان او دل می‌شکست — جان شیرانِ سیه می‌شد ز دست

چون به قوم خود رسید آن مجتبی — شِدْق او بگرفت باز او شد عصا

تکیه بر وی کرد و می‌گفت ای عجب — پیش ما خورشید و پیش خصم شب

ای عجب چون می‌نبیند این سپاه — عالمی پُر آفتابِ چاشتگاه

چشم باز و گوش باز و این ذکا — خیره‌ام در چشم‌بندیِ خدا

من ازیشان خیره ایشان هم ز من — از بهاری خارْ ایشان، من سمن

پیششان بردم بسی جام رحیق — سنگ شد آبش به پیش این فریق

دسته گل بستم و بردم به پیش — هر گلی چون خار گشت و نوش نیش

آن نصیب جان بی‌خویشان بود — چونک با خویش‌اند پیدا کی شود

خفتهٔ بیدار باید پیش ما — تا به بیداری ببیند خوابها

دشمن این خوابِ خوش شد فکر خلق — تا نخسپد فکرتش بستست حلق

حیرتی باید که روبد فکر را — خورده حیرت فکر را و ذکر را

هر که کاملتر بود او در هنر — او به معنی پس، به صورت پیشتر

راجعون گفت و رجوع این سان بود — که گله وا گردد و خانه رود

چونک واگردید گله از ورود — پس فتد آن بُز که پیش آهنگ بود

پیش افتد آن بز لنگ پسین — اضحک الرجعی وجوه العابسین

از گزافه کی شدند این قوم لنگ — فخر را دادند و بخریدند ننگ

پا شکسته می‌روند این قوم حج — از حرج راهیست پنهان تا فرج

دل ز دانشها بشستند این فریق — زانک این دانش نداند آن طریق

دانشی باید که اصلش زان سرست — زانک هر فرعی به اصلش رهبرست

هر پری بر عرض دریا کی پرد — تا لدن علم لدنی می‌برد

پس چرا علمی بیاموزی به مرد — کش بباید سینه را زان پاک کرد

پس مجو پیشی ازین سر لنگ باش — وقت وا گشتن تو پیش آهنگ باش

آخرون السابقون باش ای ظریف — بر شجر سابق بود میوهٔ طریف

گرچه میوه آخر آید در وجود — اولست او زانک او مقصود بود

چون ملایک گوی لا علم لنا — تا بگیرد دست تو علمتنا

گر درین مکتب ندانی تو هجا — همچو احمد پری از نور حجی

گر نباشی نامدار اندر بلاد — گم نه‌ای الله اعلم بالعباد

اندر آن ویران که آن معروف نیست — از برای حفظ گنجینهٔ زریست

موضع معروف کی بنهند گنج — زین قبل آمد فرج در زیر رنج

خاطر آرد بس شکال اینجا ولیک — بسکلد اشکال را استور نیک

هست عشقش آتشی اشکال‌سوز — هر خیالی را بروبد نور روز

هم از آن سو جو جواب ای مرتضا — کین سؤال آمد از آن سو مر تو را

گوشهٔ بی گوشهٔ دل شه‌رهیست — تاب لا شرقی و لا غرب از مهیست

تو ازین سو و از آن سو چون گدا — ای کُه معنی چه می‌جویی صدا

هم از آن سو جو که وقت درد تو — می‌شوی در ذکر یا ربی دوتو

وقت درد و مرگ آن سو می‌نمی — چونک دردت رفت چونی اعجمی

وقت محنت گشته‌ای الله گو — چونک محنت رفت گویی راه کو

این از آن آمد که حق را بی گمان — هر که بشناسد بود دایم بر آن

وانک در عقل و گمان هستش حجاب — گاه پوشیدست و گه بدریده جیب

عقل جزوی گاه چیره گه نگون — عقل کلی آمن از ریب المنون

عقل بفروش و هنر حیرت بخر — رو به خواری، نه بخارا ای پسر

ما چه خود را در سخن آغشته‌ایم — کز حکایت ما حکایت گشته‌ایم

من عدم و افسانه گردم در حنین — تا تقلب یابم اندر ساجدین

این حکایت نیست پیش مرد کار — وصفِ حالست و حضورِ یارِ غار

آن اساطیر اولین که گفت عاق — حرف قرآن را بد آثار نفاق

لامکانی که درو نور خداست — ماضی و مستقبل و حال از کجاست

ماضی و مستقبلش نسبت به تست — هر دو یک چیزند پنداری که دوست

یک تنی او را پدر ما را پسر — بام زیر زید و بر عمرو آن زبر

نسبت زیر و زبر شد زان دو کس — سقف سوی خویش یک چیزست بس

نیست مثل آن مثالست این سخن — قاصر از معنی نو حرف کهن

چون لب جو نیست مشکا لب ببند — بی لب و ساحل بُدست این بحر قند

← Önceki 347 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı