← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر سوم › بخش ۴۹ - اختلاف کردن در چگونگی و شکل پیل (1/2)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
پیل اندر خانهٔ تاریک بود — عرضه را آورده بودندش هُنود
از برای دیدنش مَردم بسی — اندر آن ظلمت همیشد هر کسی
دیدنش با چشم چون ممکن نبود — اندر آن تاریکیش کف میبِسود
آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد — گفت همچون ناودانست این نهاد
آن یکی را دست بر گوشش رسید — آن برو چون بادبیزن شد پدید
آن یکی را کف چو بر پایش بسود — گفت شکل پیل دیدم چون عمود
آن یکی بر پشت او بنهاد دست — گفت خود این پیل چون تختی بدست
همچنین هر یک به جزوی که رسید — فهم آن میکرد هر جا میشنید
از نظرگه گفتشان شد مختلف — آن یکی دالش لقب داد این الف
در کف هر کس اگر شمعی بدی — اختلاف از گفتشان بیرون شدی
چشم حس همچون کف دستست و بس — نیست کف را بر همهی او دسترس
چشم دریا دیگرست و کف دگر — کف بهل وز دیدهٔ دریا نگر
جنبش کفها ز دریا روز و شب — کف همیبینی و دریا نی، عَجَب
ما چو کشتیها بههم بر میزنیم — تیرهچشمیم و در آب روشنیم
ای تو در کشتیِ تن رفته به خواب — آب را دیدی نگر در آبِ آب
آب را آبیست کو میراندش — روح را روحیست کو میخواندش
موسی و عیسی کجا بُد کآفتاب — کِشتِ موجودات را میداد آب
آدم و حوا کجا بد آن زمان — که خدا افکند این زه در کمان
این سخن هم ناقص است و ابترست — آن سخن که نیست ناقص آن سَرست
گر بگوید زانْ بلغزد پای تو — ور نگوید هیچ از آنْ ای وای تو
ور بگوید در مثال صورتی — بر همان صورت بچَفسی ای فتی
بستهپایی چون گیا اندر زمین — سر بجنبانی به بادی بییقین
لیک پایت نیست تا نقلی کنی — یا مگر پا را ازین گِل بر کنی
چون کَنی پا را حیاتت زین گِلست — این حیاتت را روش بس مشکلست
چون حیات از حق بگیری ای روی — پس شوی مستغنی از گِل میروی
شیرخواره چون ز دایه بسکِلد — لوتخواره شد مر او را میهلد
بستهٔ شیر زمینی چون حبوب — جو فطام خویش از قوت القلوب
حرف حکمت خور که شد نور ستیر — ای تو نور بیحُجُب را ناپذیر
تا پذیرا گردی ای جان نور را — تا ببینی بیحُجُب مستور را
چون ستاره سیر بر گردون کنی — بلک بیگردون سفر بیچون کنی
آنچنان کز نیست در هست آمدی — هین بگو چون آمدی مست آمدی
راههای آمدن یادت نماند — لیک رمزی بر تو بر خواهیم خواند
هوش را بگذار و آنگه گوش دار — گوش را بر بند و آنگه هوش دار
نه نگویم زانک خامی تو هنوز — در بهاری تو ندیدستی تموز
این جهان همچون درختست ای کرام — ما برو چون میوههای نیمخام
سخت گیرد خامها مر شاخ را — زانک در خامی نشاید کاخ را
چون بپخت و گشت شیرین لبگزان — سست گیرد شاخها را بعد از آن
چون از آن اقبال شیرین شد دهان — سرد شد بر آدمی ملک جهان
سختگیری و تعصب خامی است — تا جََنینی، کار خونآشامی است
چیز دیگر ماند اما گفتنش — با تو روح القدس گوید بی منش
نه تو گویی هم به گوش خویشتن — نه من و نه غیر من ای هم تو من
همچو آن وقتی که خواب اندر روی — تو ز پیش خود به پیش خود شوی
بشنوی از خویش و پنداری فلان — با تو اندر خواب گفتهست آن نهان
تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق — بلک گردونی و دریای عمیق
آن توِ زفتت که آن نهصد تو است — قُلزمست و غرقهگاه صد تو است
خود چه جای حد بیداریست و خواب — دم مزن والله اعلم بالصواب
دم مزن تا بشنوی از دمزنان — آنچ نامد در زبان و در بیان
دم مزن تا بشنوی زان آفتاب — آنچ نامد در کتاب و در خطاب
دم مزن تا دم زند بهر تو روح — آشنا بگذار در کشتی نوح
همچو کنعان کآشنا میکرد او — که نخواهم کشتی نوح عدو
هی بیا در کشتی بابا نشین — تا نگردی غرق طوفان ای مهین
گفت نه من آشنا آموختم — من به جز شمع تو شمع افروختم
هین مکن کین موج طوفان بلاست — دست و پا و آشنا امروز لاست
باد قهرست و بلای شمعکش — جز که شمع حق نمیپاید خمش
گفت نه رفتم برآن کوه بلند — عاصمست آن کُه مرا از هر گزند
هین مکن که کوه کاهست این زمان — جز حبیب خویش را ندهد امان
گفت من کی پند تو بشنودهام — که طمع کردی که من زین دودهام
خوش نیامد گفتِ تو هرگز مرا — من بریام از تو در هر دو سرا
هین مکن بابا که روز ناز نیست — مر خدا را خویشی و انباز نیست
تا کنون کردی و این دم نازُکیست — اندرین درگاه گیرا نازِ کیست