☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر سوم › بخش ۴۹ - اختلاف کردن در چگونگی و شکل پیل (2/2)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

لم یلد لم یولدست او از قِدَم — نه پدر دارد نه فرزند و نه عَم

ناز فرزندان کجا خواهد کشید — ناز بابایان کجا خواهد شنید

نیستم مولود پیرا کم بناز — نیستم والد جوانا کم گراز

نیستم شوهر نیَم من شهوتی — ناز را بگذار اینجا ای سِتی

جز خضوع و بندگی و اضطرار — اندرین حضرت ندارد اعتبار

گفت بابا سال‌ها این گفته‌ای — باز می‌گویی به جهل آشفته‌ای

چند ازین‌ها گفته‌ای با هرکسی — تا جواب سرد بشنودی بسی

این دم سرد تو در گوشم نرفت — خاصه اکنون که شدم دانا و زفت

گفت بابا چه زیان دارد اگر — بشنوی یکبار تو پند پدر

همچنین می‌گفت او پند لطیف — همچنان می‌گفت او دفع عنیف

نه پدر از نصح کنعان سیر شد — نه دمی در گوش آن ادبیر شد

اندرین گفتن بدند و موج تیز — بر سر کنعان زد و شد ریز ریز

نوح گفت ای پادشاه بردبار — مر مرا خر مرد و سیلت برد بار

وعده کردی مر مرا تو بارها — که بیابد اهلت از طوفان رها

دل نهادم بر امیدت من سلیم — پس چرا بربود سیل از من گلیم

گفت او از اهل و خویشانت نبود — خود ندیدی تو سپیدی او کبود

چونک دندان تو کرمش در فتاد — نیست دندان بر کَنش ای اوستاد

تا که باقی تن نگردد زار ازو — گرچه بود آنِ تو شو بیزار ازو

گفت بیزارم ز غیر ذات تو — غیر نبود آنک او شد مات تو

تو همی دانی که چونم با تو من — بیست چندانم که با باران چمن

زنده از تو شاد از تو عایلی — مغتذی بی واسطه و بی حایلی

متصل نه منفصل نه ای کمال — بلک بی‌چون و چگونه و اعتلال

ماهیانیم و تو دریای حیات — زنده‌ایم از لطفت ای نیکو صفات

تو نگنجی در کنار فکرتی — نی به معلولی قرین چون علتی

پیش ازین طوفان و بعد این مرا — تو مخاطب بوده‌ای در ماجرا

با تو می‌گفتم نه با ایشان سخن — ای سخن‌بخش نو و آن کهن

نه که عاشق روز و شب گوید سخن — گاه با اطلال و گاهی با دمن

روی با اطلال کرده ظاهرا — او کرا می‌گوید آن مدحت کرا

شکر طوفان را کنون بگماشتی — واسطه‌ی اطلال را بر داشتی

زانک اطلال لئیم و بد بدند — نه ندایی نه صدایی می‌زدند

من چنان اطلال خواهم در خطاب — کز صدا چون کوه واگوید جواب

تا مثنّا بشنوم من نام تو — عاشقم بر نام جان‌آرام تو

هر نبی زان دوست دارد کوه را — تا مثنّا بشنود نام تو را

آن کُهِ پَستِ مثالِ سنگ‌لاخ — موش را شاید نه ما را در مُناخ

من بگویم او نگردد یار من — بی‌صدا ماند دم گفتار من

با زمین آن به که هموارش کنی — نیست همدم با قدم یارش کنی

گفت ای نوح ار تو خواهی جمله را — حشر گردانم بر آرم از ثری

بهر کنعانی دل تو نشکنم — لیکت از احوال آگه می‌کنم

گفت نه نه راضیم که تو مرا — هم کنی غرقه اگر باید تو را

هر زمانم غرقه می‌کن من خوشم — حکم تو جانست چون جان می‌کشم

ننگرم کس را و گر هم بنگرم — او بهانه باشد و تو منظرم

عاشق صُنع توَم در شُکر و صبر — عاشق مصنوع کی باشم چو گبر

عاشق صنع خدا با فر بود — عاشق مصنوع او کافر بود

← Önceki 354 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı