☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر اول › بخش ۴۰ - عتاب کردن آتش را آن پادشاه جهود

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

رو به آتش کرد شه «کِای تُندخو — آن جهان‌سوز طبیعی‌خوت کو؟

چون نمی‌سوزی چه شد خاصیّتت؟ — یا ز بختِ ما دگر شد نیّتت؟

می‌نبخشایی تو بر آتش‌پرست؛ — آنک نپرستد ترا، او چون بِرست؟

هرگز ای آتش تو صابر نیستی — چون نسوزی؟ چیست؟ قادر نیستی؟

چشم‌بندست این عجب، یا هوش‌بند؟ — چون نسوزاند چنین شعله‌ٔ بلند؟

جادوی کردت کسی یا سیمیاست؟ — یا خلافِ طبع تو از بخت ماست؟»

گفت آتش من همانم ای شَمن — اندر آ تا تو ببینی تابِ من

طبع من دیگر نگشت و عنصرم — تیغ حقّم هم به دستوری بُرم

بر دَرِ خرگَه سگانِ ترکمان — چاپلوسی کرده پیش میهمان

ور بخرگه بگذرد بیگانه‌رو — حمله بیند از سگان شیرانه او

من ز سگ کم نیستم در بندگی — کَم ز تُرکی نیست حق در زندگی

آتش طبعت اگر غمگین کند — سوزش از امر ملیکِ دین کند

آتش طبعت اگر شادی دهد — اندرو شادی ملیکِ دین نهد

چونک غم‌ بینی تو استغفار کن — غم بامر خالق آمد کارکن

چون بخواهد عین غم شادی شود — عین بندِ پای آزادی شود

باد و خاک و آب و آتش بنده‌اند — با من و تو مرده با حق زنده‌اند

پیش حق آتش همیشه در قیام — همچو عاشق روز و شب پیچان مدام

سنگ بر آهن زنی بیرون جهد — هم به امر حق قدم بیرون نهد

آهن و سنگِ هوا بر هم مزن — کین دو می‌زایند همچون مرد و زن

سنگ و آهن خود سبب آمد ولیک — تو به بالاتر نگر ای مَرد نیک

کین سبب را آن سبب آورد پیش — بی‌سبب کی شد سبب هرگز ز خویش

و آن سببها کانبیا را رهبرند — آن سببها زین سببها برترند

این سبب را آن سبب عامل کند — باز گاهی بی بر و عاطل کند

این سبب را محرم آمد عقلها — و آن سببها راست محرم انبیا

این سبب چه بود بتازی گو رسن — اندرین چَه این رسن آمد به فَنّ

گردِش چَرخه رسن را علّتست — چَرخه گردان را ندیدن زَلّتست

این رسنهای سببها در جهان — هان و هان زین چرخِ سرگردان مدان

تا نمانی صِفر و سرگردان چو چرخ — تا نسوزی تو ز بی‌مغزی چو مَرخ

باد آتش می‌شود از امر حق — هر دو سرمست آمدند از خمرِ حق

آبِ حلم و آتش خشم ای پسر — هم ز حق بینی چو بگشایی بصر

گر نبودی واقف از حق جانِ باد — فرق کی کردی میانِ قومِ عاد

هود گِردِ مؤمنان خطّی کشید — نرم می‌شد باد کانجا می‌رسید

هر که بیرون بود زان خط جمله را — پاره پاره می‌گُسست اندر هوا

همچنین شیبان راعی می‌کشید — گِرد بر گِردِ رمه خطّی پدید

چون به جُمعه می‌شد او وقت نماز — تا نیارد گرگ آنجا تُرک‌تاز

هیچ گرگی در نرفتی اندر آن — گوسفندی هم نگشتی زان نشان

بادِ حرص گرگ و حرص گوسفند — دایره‌ٔ مرد خدا را بود بند

همچنین بادِ اجل با عارفان — نرم و خوش همچون نسیم یوسفان

آتش ابراهیم را دندان نزد — چون گُزیده‌ٔ حق بُوَد چونش گَزَد

ز آتش شهوت نسوزد اهل دین — باقیان را بُرده تا قعر زمین

موج دریا چون به اَمر حق بتاخت — اهل موسی را ز قَبْطی واشناخت

خاکْ قارون را چو فرمان در رسید — با زر و تختش به قعرِ خود کشید

آب و گِل چون از دمِ عیسی چرید — بال و پر بگشاد، مرغی شد پَرید

هست تسبیحت بخارِ آب و گِل — مرغ جنّت شد ز نفخِ صِدق دل

کوهِ طور از نور موسی شد به رقص — صوفی کامل شد و رَست او ز نقص

چه عجب گر کوه صوفی شد عزیز — جسم موسی از کلوخی بود نیز

← Önceki 40 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı