← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر اول › بخش ۴۰ - عتاب کردن آتش را آن پادشاه جهود
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
رو به آتش کرد شه «کِای تُندخو — آن جهانسوز طبیعیخوت کو؟
چون نمیسوزی چه شد خاصیّتت؟ — یا ز بختِ ما دگر شد نیّتت؟
مینبخشایی تو بر آتشپرست؛ — آنک نپرستد ترا، او چون بِرست؟
هرگز ای آتش تو صابر نیستی — چون نسوزی؟ چیست؟ قادر نیستی؟
چشمبندست این عجب، یا هوشبند؟ — چون نسوزاند چنین شعلهٔ بلند؟
جادوی کردت کسی یا سیمیاست؟ — یا خلافِ طبع تو از بخت ماست؟»
گفت آتش من همانم ای شَمن — اندر آ تا تو ببینی تابِ من
طبع من دیگر نگشت و عنصرم — تیغ حقّم هم به دستوری بُرم
بر دَرِ خرگَه سگانِ ترکمان — چاپلوسی کرده پیش میهمان
ور بخرگه بگذرد بیگانهرو — حمله بیند از سگان شیرانه او
من ز سگ کم نیستم در بندگی — کَم ز تُرکی نیست حق در زندگی
آتش طبعت اگر غمگین کند — سوزش از امر ملیکِ دین کند
آتش طبعت اگر شادی دهد — اندرو شادی ملیکِ دین نهد
چونک غم بینی تو استغفار کن — غم بامر خالق آمد کارکن
چون بخواهد عین غم شادی شود — عین بندِ پای آزادی شود
باد و خاک و آب و آتش بندهاند — با من و تو مرده با حق زندهاند
پیش حق آتش همیشه در قیام — همچو عاشق روز و شب پیچان مدام
سنگ بر آهن زنی بیرون جهد — هم به امر حق قدم بیرون نهد
آهن و سنگِ هوا بر هم مزن — کین دو میزایند همچون مرد و زن
سنگ و آهن خود سبب آمد ولیک — تو به بالاتر نگر ای مَرد نیک
کین سبب را آن سبب آورد پیش — بیسبب کی شد سبب هرگز ز خویش
و آن سببها کانبیا را رهبرند — آن سببها زین سببها برترند
این سبب را آن سبب عامل کند — باز گاهی بی بر و عاطل کند
این سبب را محرم آمد عقلها — و آن سببها راست محرم انبیا
این سبب چه بود بتازی گو رسن — اندرین چَه این رسن آمد به فَنّ
گردِش چَرخه رسن را علّتست — چَرخه گردان را ندیدن زَلّتست
این رسنهای سببها در جهان — هان و هان زین چرخِ سرگردان مدان
تا نمانی صِفر و سرگردان چو چرخ — تا نسوزی تو ز بیمغزی چو مَرخ
باد آتش میشود از امر حق — هر دو سرمست آمدند از خمرِ حق
آبِ حلم و آتش خشم ای پسر — هم ز حق بینی چو بگشایی بصر
گر نبودی واقف از حق جانِ باد — فرق کی کردی میانِ قومِ عاد
هود گِردِ مؤمنان خطّی کشید — نرم میشد باد کانجا میرسید
هر که بیرون بود زان خط جمله را — پاره پاره میگُسست اندر هوا
همچنین شیبان راعی میکشید — گِرد بر گِردِ رمه خطّی پدید
چون به جُمعه میشد او وقت نماز — تا نیارد گرگ آنجا تُرکتاز
هیچ گرگی در نرفتی اندر آن — گوسفندی هم نگشتی زان نشان
بادِ حرص گرگ و حرص گوسفند — دایرهٔ مرد خدا را بود بند
همچنین بادِ اجل با عارفان — نرم و خوش همچون نسیم یوسفان
آتش ابراهیم را دندان نزد — چون گُزیدهٔ حق بُوَد چونش گَزَد
ز آتش شهوت نسوزد اهل دین — باقیان را بُرده تا قعر زمین
موج دریا چون به اَمر حق بتاخت — اهل موسی را ز قَبْطی واشناخت
خاکْ قارون را چو فرمان در رسید — با زر و تختش به قعرِ خود کشید
آب و گِل چون از دمِ عیسی چرید — بال و پر بگشاد، مرغی شد پَرید
هست تسبیحت بخارِ آب و گِل — مرغ جنّت شد ز نفخِ صِدق دل
کوهِ طور از نور موسی شد به رقص — صوفی کامل شد و رَست او ز نقص
چه عجب گر کوه صوفی شد عزیز — جسم موسی از کلوخی بود نیز