← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر سوم › بخش ۹۶ - پیش رفتن دقوقی رحمة الله علیه به امامت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
این سخن پایان ندارد تیز دو — هین نماز آمد دقوقی پیش رو
ای یگانه هین دوگانه بر گزار — تا مزین گردد از تو روزگار
ای امام چشمروشن در صلا — چشم روشن باید ایدر پیشوا
در شریعت هست مکروه ای کیا — در امامت پیش کردن کور را
گرچه حافظ باشد و چست و فقیه — چشمروشن به وگر باشد سفیه
کور را پرهیز نبود از قذر — چشم باشد اصل پرهیز و حذر
او پلیدی را نبیند در عبور — هیچ مؤمن را مبادا چشم کور
کور ظاهر در نجاسهٔ ظاهرست — کور باطن در نجاسات سِرست
این نجاسهٔ ظاهر از آبی رود — آن نجاسهٔ باطن افزون میشود
جز به آب چشم نتوان شستن آن — چون نجاسات بواطن شد عیان
چون نجس خواندست کافر را خدا — آن نجاست نیست بر ظاهر ورا
ظاهر کافر مُلَوَث نیست زین — آن نجاست هست در اخلاق و دین
این نجاست بویش آید بیست گام — و آن نجاست بویش از ری تا بهشام
بلک بویش آسمانها بر رود — بر دماغ حور و رضوان بر شود
اینچ میگویم به قدر فهم تست — مُردم اندر حسرت فهم درست
فهم آبست و وجود تن سبو — چون سبو بشکست ریزد آب ازو
این سبو را پنج سوراخست ژرف — اندرو نه آب ماند خود نه برف
امر غضوا غضة ابصارکم — هم شنیدی راست ننهادی تو سم
از دهانت نطق فهمت را برد — گوش چون ریگست فهمت را خورد
همچنین سوراخهای دیگرت — میکشاند آب فهم مضمرت
گر ز دریا آب را بیرون کنی — بی عوض آن بحر را هامون کنی
بیگهست ار نه بگویم حال را — مدخل اعواض را و ابدال را
کان عوضها و آن بدلها بحر را — از کجا آید ز بعد خرجها
صد هزاران جانور زو میخورند — ابرها هم از برونش میبرند
باز دریا آن عوضها میکشد — از کجا دانند اصحاب رشد
قصهها آغاز کردیم از شتاب — ماند بی مخلص درون این کتاب
ای ضیاء الحق حسام الدین راد — که فلک و ارکان چو تو شاهی نزاد
تو بهنادر آمدی در جان و دل — ای دل و جان از قدوم تو خجل
چند کردم مدح قوم ما مضی — قصد من زانها تو بودی ز اقتضا
خانهٔ خود را شناسد خود دعا — تو بنام هر که خواهی کن ثنا
بهر کتمان مدیح از نا محل — حق نهادست این حکایات و مثل
گرچه آن مدح از تو هم آمد خجل — لیک بپذیرد خدا جهد المقل
حق پذیرد کسرهای دارد معاف — کز دو دیدهٔ کور دو قطره کفاف
مرغ و ماهی داند آن ابهام را — که ستودم مجمل این خوشنام را
تا برو آه حسودان کم وزد — تا خیالش را به دندان کم گزد
خود خیالش را کجا یابد حسود — در وثاق موش طوطی کی غنود
آن خیال او بود از احتیال — موی ابروی ویست آن نه هلال
مدح تو گویم برون از پنج و هفت — بر نویس اکنون دقوقی پیش رفت