☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر سوم › بخش ۱۰۲ - دعا و شفاعت دقوقی در خلاص کشتی

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

چون دقوقی آن قیامت را بدید — رحم او جوشید و اشک او دوید

گفت یا رب منگر اندر فعلشان — دستشان گیر ای شه نیکو نشان

خوش سلامتشان به ساحل باز بر — ای رسیده دست تو در بحر و بر

ای کریم و ای رحیم سرمدی — در گذار از بدسگالان این بدی

ای بداده رایگان صد چشم و گوش — بی ز رشوت بخش کرده عقل و هوش

پیش از استحقاق بخشیده عطا — دیده از ما جمله کفران و خطا

ای عظیم از ما گناهان عظیم — تو توانی عفو کردن در حریم

ما ز آز و حرص خود را سوختیم — وین دعا را هم ز تو آموختیم

حرمت آن که دعا آموختی — در چنین ظلمت چراغ افروختی

همچنین می‌رفت بر لفظش دعا — آن زمان چون مادران با وفا

اشک می‌رفت از دو چشمش و آن دعا — بی خود از وی می بر آمد بر سما

آن دعای بی خودان خود دیگرست — آن دعا زو نیست گفت داورست

آن دعا حق می‌کند چون او فناست — آن دعا و آن اجابت از خداست

واسطهٔ مخلوق نه اندر میان — بی‌خبر زان لابه کردن جسم و جان

بندگان حق رحیم و بردبار — خوی حق دارند در اصلاح کار

مهربان بی‌رشوتان یاری‌گران — در مقام سخت و در روز گران

هین بجو این قوم را ای مبتلا — هین غنیمت دارشان پیش از بلا

رست کشتی از دم آن پهلوان — واهل کشتی را به‌جَهد خود گمان

که مگر بازوی ایشان در حذر — بر هدف انداخت تیری از هنر

پا رهاند روبهان را در شکار — و آن ز دُم دانند روباهان غرار

عشقها با دُم خود بازند کین — می‌رهاند جان ما را در کمین

روبها پا را نگه دار از کلوخ — پا چو نبود دُم چه سود ای چشم‌شوخ

ما چو روباهان و پای ما کرام — می‌رهاندمان ز صدگون انتقام

حیلهٔ باریک ما چون دُم ماست — عشقها بازیم با دُم چپ و راست

دُم بجنبانیم ز استدلال و مکر — تا که حیران ماند از ما زید و بکر

طالب حیرانی خلقان شدیم — دستِ طمع اندر الوهیت زدیم

تا بافسون مالک دلها شویم — این نمی‌بینیم ما کاندر گویم

در گوی و در چهی ای قلتبان — دست وا دار از سبال دیگران

چون به بُستانی رسی زیبا و خوش — بعد از آن دامان خلقان گیر و کش

ای مقیم حبس چار و پنج و شش — نغز جایی دیگران را هم بکش

ای چو خربنده حریف کون خر — بوسه گاهی یافتی ما را ببر

چون ندادت بندگی دوست دست — میل شاهی از کجاات خاستست

در هوای آنک گویندت زهی — بسته‌ای در گردن جانت زهی

روبها این دم حیلت را بهل — وقف کن دل بر خداوندان دل

در پناه شیر، کم ناید کباب — روبها تو سوی جیفه کم شتاب

تو دلا منظور حق آنگه شوی — که چو جزوی سوی کل خود روی

حق همی‌گوید نظرمان در دلست — نیست بر صورت که آن آب و گلست

تو همی‌گویی مرا دل نیز هست — دل فراز عرش باشد نی به پست

در گِل تیره یقین هم آب هست — لیک زان آبت نشاید آب‌دست

زان که گر آبست مغلوب گِلست — پس دل خود را مگو کین هم دلست

آن دلی کز آسمانها برترست — آن دل ابدال یا پیغامبرست

پاک گشته آن ز گِل صافی شده — در فزونی آمده وافی شده

ترکِ گِل کرده سوی بحر آمده — رسته از زندانِ گِل بحری شده

آب ما محبوس گِل ماندست هین — بحر رحمت جذب کن ما را ز طین

بحر گوید من تورا در خود کِشم — لیک می‌لافی که من آب خوشم

لاف تو محروم می‌دارد تورا — ترک آن پنداشت کن در من درآ

آبِ گِل خواهد که در دریا رود — گِل گرفته پای آب و می‌کشد

گر رهاند پای خود از دست گل — گل بماند خشک و او شد مستقل

آن کشیدن چیست از گل آب را — جذب تو نقل و شراب ناب را

همچنین هر شهوتی اندر جهان — خواه مال و خواه جاه و خواه نان

هر یکی زینها تورا مستی کند — چون نیابی آن خمارت می‌زند

این خمارِ غم دلیلِ آن شدست — که بدان مفقود، مستی‌ات بُدست

جز به اندازهٔ ضرورت زین مگیر — تا نگردد غالب و بر تو امیر

سر کشیدی تو که من صاحب‌دلم — حاجتِ غیری ندارم واصلم

آنچنانک آب در گِل سر کشد — که منم آب و چرا جویم مدد

دل تو این آلوده را پنداشتی — لاجرم دل ز اهل دل برداشتی

خود روا داری که آن دل باشد این — کو بود در عشق شیر و انگبین

لطفِ شیر و انگبین عکس دلست — هر خوشی را آن خوش از دل حاصلست

پس بُوَد دل جوهر و عالم عرض — سایهٔ دل چون بود دل را غرض؟

آن دلی کو عاشق مالست و جاه — یا زبون این گِل و آب سیاه

یا خیالاتی که در ظلمات او — می‌پرستدشان برای گفت و گو

دل نباشد غیر آن دریای نور — دل نظرگاه خدا وانگاه کور

نه دل اندر صد هزاران خاص و عام — در یکی باشد کدامست آن کدام

ریزهٔ دل را بهل دل را بجو — تا شود آن ریزه چون کوهی ازو

دل محیطست اندرین خطهٔ وجود — زر همی‌افشاند از احسان و جود

از سلام حق سلامیها نثار — می‌کند بر اهل عالم اختیار

هر که را دامن درستست و مُعَد — آن نثار دل بر آنکس می‌رسد

دامن تو آن نیازست و حضور — هین منه در دامن آن سنگ فجور

تا ندرد دامنت زان سنگها — تا بدانی نقد را از رنگها

سنگ پُر کردی تو دامن از جهان — هم ز سنگ سیم و زر چون کودکان

از خیال سیم و زر چون زر نبود — دامن صدقت درید و غم فزود

کی نماید کودکان را سنگ، سنگ — تا نگیرد عقلْ دامنشان به چنگ

پیر، عقل آمد نه آن موی سپید — مو نمی‌گنجد درین بخت و امید

← Önceki 407 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı