☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر سوم › بخش ۱۵۰ - دیدن خواجه غلام خود را سپید و ناشناختن کی اوست و گفتن کی غلام مرا تو کشته‌ای خونت گرفت و خدا ترا به دست من انداخت

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

خواجه از دورش بدید و خیره ماند — از تحیر اهل آن ده را بخواند

راویهٔ ما اشتر ما هست این — پس کجا شد بندهٔ زنگی‌جبین

این یکی بدریست می‌آید ز دور — می‌زند بر نور روز از روش نور

کو غلام ما مگر سرگشته شد — یا بدو گرگی رسید و کشته شد

چون بیامد پیش گفتش کیستی — از یمن زادی و یا ترکیستی

گو غلامم را چه کردی راست گو — گر بکشتی وا نما حیلت مجو

گفت اگر کشتم بتو چون آمدم — چون به پای خود درین خون آمدم

کو غلام من بگفت اینک منم — کرد دست فضل یزدان روشنم

هی چه می‌گویی غلام من کجاست — هین نخواهی رست از من جز براست

گفت اسرار ترا با آن غلام — جمله وا گویم یکایک من تمام

زان زمانی که خریدی تو مرا — تا به اکنون باز گویم ماجرا

تا بدانی که همانم در وجود — گرچه از شبدیز من صبحی گشود

رنگ دیگر شد ولیکن جان پاک — فارغ از رنگست و از ارکان و خاک

تن‌شناسان زود ما را گم کنند — آب‌نوشان ترک مشک و خم کنند

جان‌شناسان از عددها فارغ‌اند — غرقهٔ دریای بی‌چونند و چند

جان شو و از راه جان جان را شناس — یار بینش شو نه فرزند قیاس

چون ملک با عقل یک سررشته‌اند — بهر حکمت را دو صورت گشته‌اند

آن ملک چون مرغ بال و پر گرفت — وین خرد بگذاشت پر و فر گرفت

لاجرم هر دو مناصر آمدند — هر دو خوش رو پشت همدیگر شدند

هم ملک هم عقل حق را واجدی — هر دو آدم را معین و ساجدی

نفس و شیطان بوده ز اول واحدی — بوده آدم را عدو و حاسدی

آنک آدم را بدن دید او رمید — و آنک نور مؤتمن دید او خمید

آن دو دیده‌روشنان بودند ازین — وین دو را دیده ندیده غیر طین

این بیان اکنون چو خر بر یخ بماند — چون نشاید بر جهود انجیل خواند

کی توان با شیعه گفتن از عمر — کی توان بربط زدن در پیش کر

لیک گر در ده به گوشه یک کسست — های هویی که برآوردم بسست

مستحق شرح را سنگ و کلوخ — ناطقی گردد مشرح با رسوخ

← Önceki 455 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı