← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر سوم › بخش ۱۸۳ - منع کردن دوستان او را از رجوع کردن به بخارا وتهدید کردن و لاابالی گفتن او
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
گفت او را ناصحی ای بیخبر — عاقبت اندیش اگر داری هنر
درنگر پس را به عقل و پیش را — همچو پروانه مسوزان خویش را
چون بخارا میروی دیوانهای — لایق زنجیر و زندانخانهای
او ز تو آهن همیخاید ز خشم — او همیجوید ترا با بیست چشم
میکند او تیز از بهر تو کارد — او سگ قحطست و تو انبان آرد
چون رهیدی و خدایت راه داد — سوی زندان میروی چونت فتاد
بر تو گر دهگون موکل آمدی — عقل بایستی کز ایشان کم زدی
چون موکل نیست بر تو هیچکس — از چه بسته گشت بر تو پیش و پس
عشق پنهان کرده بود او را اسیر — آن موکل را نمیدید آن نذیر
هر موکل را موکل مختفیست — ورنه او در بند سگ طبعی ز چیست
خشم شاه عشق بر جانش نشست — بر عوانی و سیهروییش بست
میزند او را که هین او رابزن — زان عوانان نهان افغان من
هرکه بینی در زیانی میرود — گرچه تنها ، با عوانی میرود
گر ازو واقف بدی افغان زدی — پیش آن سلطان سلطانان شدی
ریختی بر سر به پیش شاه خاک — تا امان دیدی ز دیو سهمناک
میر دیدی خویش را ای کم ز مور — زان ندیدی آن موکل را تو کور
غره گشتی زین دروغین پر و بال — پر و بالی کو کشد سوی وبال
پر سبک دارد ره بالا کند — چون گلآلو شد گرانیها کند