☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر سوم › بخش ۱۸۴ - لاابالی گفتن عاشق ناصح و عاذل را از سر عشق

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

گفت ای ناصح خمش کن چند چند — پند کم ده زانکه بس سختست بند

سخت‌تر شد بند من از پند تو — عشق را نشناخت دانشمند تو

آن طرف که عشق می‌افزود درد — بوحنیفه و شافعی درسی نکرد

تو مکن تهدید از کشتن که من — تشنهٔ زارم به خون خویشتن

عاشقان را هر زمانی مردنی‌ست — مردن عشاق خود یک نوع نیست

او دو صد جان دارد از جان هدی — وآن دوصد را می‌کند هر دم فدی

هر یکی جان را ستاند ده بها — از نبی خوان عشرة امثالها

گر بریزد خون من آن دوست‌رو — پای‌کوبان جان برافشانم برو

آزمودم مرگ من در زندگی‌ست — چون رهم زین زندگی پایندگی‌ست

اقتلونی اقتلونی یا ثقات — ان فی قتلی حیاتا فی حیات

یا منیر الخد یا روح البقا — اجتذب روحی وجد لی باللقا

لی حبیب حبه یشوی الحشا — لو یشا یمشی علی عینی مشی

پارسی گو گرچه تازی خوشترست — عشق را خود صد زبان دیگرست

بوی آن دلبر چو پران می‌شود — آن زبان‌ها جمله حیران می‌شود

بس کنم‌، دلبر در آمد در خطاب — گوش شو والله اعلم بالصواب

چونک عاشق توبه کرد اکنون بترس — کو چو عیاران کند بر دار درس

گرچه این عاشق بخارا می‌رود — نه به درس و نه به استا می‌رود

عاشقان را شد مدرس حسن دوست — دفتر و درس و سبق‌شان روی اوست

خامشند و نعرهٔ تکرار‌شان — می‌رود تا عرش و تخت یارشان

درس‌شان آشوب و چرخ و زلزله — نه زیادات است و باب سلسله

سلسلهٔ این قوم جعد مشکبار — مسأله دورست لیکن دور یار

مسأله کیس ار بپرسد کس ترا — گو نگنجد گنج حق در کیسه‌ها

گر دم خلع و مبارا می‌رود — بد مبین ذکر بخارا می‌رود

ذکر هر چیزی دهد خاصیتی — زانک دارد هر صفت ماهیتی

آن بخاری غصهٔ دانش نداشت — چشم بر خورشید بینش می‌گماشت

هرکه در خلوت به بینش یافت راه — او ز دانش‌ها نجوید دستگاه

با جمال جان چو شد هم‌کاسه‌ای — باشدش ز اخبار و دانش تاسه‌ای

دید بر دانش بود غالب فرا — زان همی دنیا بچربد عامه را

زانکه دنیا را همی‌بینند عین — وآن جهانی را همی‌دانند دین

← Önceki 489 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı