☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر سوم › بخش ۲۱۲ - ملاقات آن عاشق با صدر جهان

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

آن بخاری نیز خود بر شمع زد — گشته بود از عشقش آسان آن کبد

آه سوزانش سوی گردون شده — در دل صدر جهان مهر آمده

گفته با خود در سحرگه کای احد — حال آن آوارهٔ ما چون بود

او گناهی کرد و ما دیدیم لیک — رحمت ما را نمی‌دانست نیک

خاطر مجرم ز ما ترسان شود — لیک صد اومید در ترسش بود

من بترسانم وقیح یاوه را — آنک ترسد من چه ترسانم ورا

بهر دیگ سرد آذر می‌رود — نه بدان کز جوش از سر می‌رود

آمنان را من بترسانم به علم — خایفان را ترس بردارم به حلم

پاره‌دوزم پاره در موضع نهم — هر کسی را شربت اندر خور دهم

هست سر مرد چون بیخ درخت — زان بروید برگهاش از چوب سخت

درخور آن بیخ رسته برگها — در درخت و در نفوس و در نهی

برفلک پرهاست ز اشجار وفا — اصلها ثابت و فرعه فی السما

چون برست از عشق پر بر آسمان — چون نروید در دل صدر جهان

موج می‌زد در دلش عفو گنه — که ز هر دل تا دل آمد روزنه

که ز دل تا دل یقین روزن بود — نه جدا و دور چون دو تن بود

متصل نبود سفال دو چراغ — نورشان ممزوج باشد در مساغ

هیچ عاشق خود نباشد وصل‌جو — که نه معشوقش بود جویای او

لیک عشق عاشقان تن زه کند — عشق معشوقان خوش و فربه کند

چون درین دل برق مهر دوست جست — اندر آن دل دوستی می‌دان که هست

در دل تو مهر حق چون شد دوتو — هست حق را بی گمانی مهر تو

هیچ بانگ کف زدن ناید بدر — از یکی دست تو بی دستی دگر

تشنه می‌نالد که ای آب گوار — آب هم نالد که کو آن آب‌خوار

جذب آبست این عطش در جان ما — ما از آن او و او هم آن ما

حکمت حق در قضا و در قدر — کرد ما را عاشقان همدگر

جمله اجزای جهان زان حکم پیش — جفت جفت و عاشقان جفت خویش

هست هر جزوی ز عالم جفت‌خواه — راست همچون کهربا و برگ کاه

آسمان گوید زمین را مرحبا — با توم چون آهن و آهن‌ربا

آسمان مرد و زمین زن در خرد — هرچه آن انداخت این می‌پرورد

چون نماند گرمیش بفرستد او — چون نماند تری و نم بدهد او

برج خاکی خاک ارضی را مدد — برج آبی تریش اندر دمد

برج بادی ابر سوی او برد — تا بخارات وخم را بر کشد

برج آتش گرمی خورشید ازو — همچو تابهٔ سرخ ز آتش پشت و رو

هست سرگردان فلک اندر زمن — همچو مردان گرد مکسب بهر زن

وین زمین کدبانویها می‌کند — بر ولادات و رضاعش می‌تند

پس زمین و چرخ را دان هوشمند — چونک کار هوشمندان می‌کنند

گر نه از هم این دو دلبر می‌مزند — پس چرا چون جفت در هم می‌خزند

بی زمین کی گل بروید و ارغوان — پس چه زاید ز آب و تاب آسمان

بهر آن میلست در ماده به نر — تا بود تکمیل کار همدگر

میل اندر مرد و زن حق زان نهاد — تا بقا یابد جهان زین اتحاد

میل هر جزوی به جزوی هم نهد — ز اتحاد هر دو تولیدی زهد

شب چنین با روز اندر اعتناق — مختلف در صورت اما اتفاق

روز و شب ظاهر دو ضد و دشمنند — لیک هر دو یک حقیقت می‌تنند

هر یکی خواهان دگر را همچو خویش — از پی تکمیل فعل و کار خویش

زانک بی شب دخل نبود طبع را — پس چه اندر خرج آرد روزها

← Önceki 517 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı