← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر سوم › بخش ۲۲۶ - با خویش آمدن عاشق بیهوش و روی آوردن به ثنا و شکر معشوق
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
گفت ای عنقای حق جان را مطاف — شکر که باز آمدی زان کوه قاف
ای سرافیل قیامتگاه عشق — ای تو عشق عشق و ای دلخواه عشق
اولین خلعت که خواهی دادنم — گوش خواهم که نهی بر روزنم
گرچه میدانی بصفوت حال من — بندهپرور گوش کن اقوال من
صد هزاران بار ای صدر فرید — ز آرزوی گوش تو هوشم پرید
آن سمیعی تو وان اصغای تو — و آن تبسمهای جانافزای تو
آن بنوشیدن کم و بیش مرا — عشوهٔ جان بداندیش مرا
قلبهای من که آن معلوم تست — بس پذیرفتی تو چون نقد درست
بهر گستاخی شوخ غرهای — حلمها در پیش حلمت ذرهای
اولا بشنو که چون ماندم ز شست — اول و آخر ز پیش من بجست
ثانیا بشنو تو ای صدر ودود — که بسی جستم ترا ثانی نبود
ثالثا تا از تو بیرون رفتهام — گوییا ثالث ثلاثه گفتهام
رابعا چون سوخت ما را مزرعه — می ندانم خامسه از رابعه
هر کجا یابی تو خون بر خاکها — پی بری باشد یقین از چشم ما
گفت من رعدست و این بانگ و حنین — ز ابر خواهد تا ببارد بر زمین
من میان گفت و گریه میتنم — یا بگریم یا بگویم چون کنم
گر بگویم فوت میگردد بکا — ور نگویم چون کنم شکر و ثنا
میفتد از دیده خون دل شها — بین چه افتادست از دیده مرا
این بگفت و گریه در شد آن نحیف — که برو بگریست هم دون هم شریف
از دلش چندان بر آمد های هوی — حلقه کرد اهل بخارا گرد اوی
خیره گویان خیره گریان خیرهخند — مرد و زن خرد و کلان حیران شدند
شهر هم همرنگ او شد اشک ریز — مرد و زن درهم شده چون رستخیز
آسمان میگفت آن دم با زمین — گر قیامت را ندیدستی ببین
عقل حیران که چه عشق است و چه حال — تا فراق او عجبتر یا وصال
چرخ بر خوانده قیامتنامه را — تا مجره بر دریده جامه را
با دو عالم عشق را بیگانگی — اندرو هفتاد و دو دیوانگی
سخت پنهانست و پیدا حیرتش — جان سلطانان جان در حسرتش
غیر هفتاد و دو ملت کیش او — تخت شاهان تختهبندی پیش او
مطرب عشق این زند وقت سماع — بندگی بند و خداوندی صداع
پس چه باشد عشق دریای عدم — در شکسته عقل را آنجا قدم
بندگی و سلطنت معلوم شد — زین دو پرده عاشقی مکتوم شد
کاشکی هستی زبانی داشتی — تا ز هستان پردهها برداشتی
هر چه گویی ای دم هستی از آن — پردهٔ دیگر برو بستی بدان
آفت ادراک آن قالست و حال — خون بخون شستن محالست و محال
من چو با سوداییانش محرمم — روز و شب اندر قفس در میدمم
سخت مست و بیخود و آشفتهای — دوش ای جان بر چه پهلو خفتهای
هان و هان هش دار بر ناری دمی — اولا بر جه طلب کن محرمی
عاشق و مستی و بگشاده زبان — الله الله اشتری بر ناودان
چون ز راز و ناز او گوید زبان — یا جمیل الستر خواند آسمان
ستر چه در پشم و پنبه آذرست — تا همیپوشیش او پیداترست
چون بکوشم تا سرش پنهان کنم — سر بر آرد چون علم کاینک منم
رغم انفم گیردم او هر دو گوش — کای مدمغ چونش میپوشی بپوش
گویمش رو گرچه بر جوشیدهای — همچو جان پیدایی و پوشیدهای
گوید او محبوس خنبست این تنم — چون می اندر بزم خنبک میزنم
گویمش زان پیش که گردی گرو — تا نیاید آفت مستی برو
گوید از جام لطیفآشام من — یار روزم تا نماز شام من
چون بیاید شام و دزدد جام من — گویمش وا ده که نامد شام من
زان عرب بنهاد نام می مدام — زانک سیری نیست میخور را مدام
عشق جوشد بادهٔ تحقیق را — او بود ساقی نهان صدیق را
چون بجویی تو بتوفیق حسن — باده آب جان بود ابریق تن
چون بیفزاید می توفیق را — قوت می بشکند ابریق را
آب گردد ساقی و هم مست آب — چون مگو والله اعلم بالصواب
پرتو ساقیست کاندر شیره رفت — شیره بر جوشید و رقصان گشت و زفت
اندرین معنی بپرس آن خیره را — که چنین کی دیده بودی شیره را
بی تفکر پیش هر داننده هست — آنک با شوریده شوراننده هست