← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر سوم › بخش ۲۲۸ - یافتن عاشق معشوق را و بیان آنک جوینده یابنده بود کی وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
کان جوان در جست و جو بد هفت سال — از خیال وصل گشته چون خیال
سایهٔ حق بر سر بنده بود — عاقبت جوینده یابنده بود
گفت پیغامبر که چون کوبی دری — عاقبت زان در برون آید سری
چون نشینی بر سر کوی کسی — عاقبت بینی تو هم روی کسی
چون ز چاهی میکنی هر روز خاک — عاقبت اندر رسی در آب پاک
جمله دانند این اگر تو نگروی — هر چه میکاریش روزی بدروی
سنگ بر آهن زدی آتش نجست — این نباشد ور بباشد نادرست
آنک روزی نیستش بخت و نجات — ننگرد عقلش مگر در نادرات
کان فلان کس کشت کرد و بر نداشت — و آن صدف برد و صدف گوهر نداشت
بلعم باعور و ابلیس لعین — سود نامدشان عبادتها و دین
صد هزاران انبیا و رهروان — ناید اندر خاطر آن بدگمان
این دو را گیرد که تاریکی دهد — در دلش ادبار جز این کی نهد
بس کسا که نان خورد دلشاد او — مرگ او گردد بگیرد در گلو
پس تو ای ادبار رو هم نان مخور — تا نیفتی همچو او در شور و شر
صد هزاران خلق نانها میخورند — زور مییابند و جان میپرورند
تو بدان نادر کجا افتادهای — گر نه محرومی و ابله زادهای
این جهان پر آفتاب و نور ماه — او بهشته سر فرو برده به چاه
که اگر حقست پس کو روشنی — سر ز چه بردار و بنگر ای دنی
جمله عالم شرق و غرب آن نور یافت — تا تو در چاهی نخواهد بر تو تافت
چه رها کن رو به ایوان و کروم — کم ستیز اینجا بدان کاللج شوم
هین مگو کاینک فلانی کشت کرد — در فلان سالی ملخ کشتش بخورد
پس چرا کارم که اینجا خوف هست — من چرا افشانم این گندم ز دست
و آنک او نگذاشت کشت و کار را — پر کند کوری تو انبار را
چون دری میکوفت او از سلوتی — عاقبت در یافت روزی خلوتی
جست از بیم عسس شب او به باغ — یار خود را یافت چون شمع و چراغ
گفت سازندهٔ سبب را آن نفس — ای خدا تو رحمتی کن بر عسس
ناشناسا تو سببها کردهای — از در دوزخ بهشتم بردهای
بهر آن کردی سبب این کار را — تا ندارم خوار من یک خار را
در شکست پای بخشد حق پری — هم ز قعر چاه بگشاید دری
تو مبین که بر درختی یا به چاه — تو مرا بین که منم مفتاح راه
گر تو خواهی باقی این گفت و گو — ای اخی در دفتر چارم بجو