☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۱ - سر آغاز

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

ای ضیاء الحق حسام الدین توی — که گذشت از مه به نورت مثنوی

همت عالی تو ای مرتجا — می‌کشد این را خدا داند کجا

گردن این مثنوی را بسته‌ای — می‌کشی آن سوی که دانسته‌ای

مثنوی پویان کشنده ناپدید — ناپدید از جاهلی کش نیست دید

مثنوی را چون تو مبدا بوده‌ای — گر فزون گردد توش افزوده‌ای

چون چنین خواهی خدا خواهد چنین — می‌دهد حق آرزوی متقین

کان لله بوده‌ای در ما مضی — تا که کان الله پیش آمد جزا

مثنوی از تو هزاران شکر داشت — در دعا و شکر کفها بر فراشت

در لب و کفش خدا شکر تو دید — فضل کرد و لطف فرمود و مزید

زانک شاکر را زیادت وعده است — آنچنانک قرب مزد سجده است

گفت واسجد واقترب یزدان ما — قرب جان شد سجده ابدان ما

گر زیادت می‌شود زین رو بوَد — نه از برای بَوش و های و هو بوَد

با تو ما چون رز به تابستان خوشیم — حکم داری هین بکش تا می‌کشیم

خوش بکش این کاروان را تا به حج — ای امیر صبر مفتاح الفرج

حج زیارت کردن خانه بود — حج رب البیت مردانه بود

زان ضیا گفتم حسام‌الدین ترا — که تو خورشیدی و این دو وصفها

کین حسام و این ضیا یکیست هین — تیغ خورشید از ضیا باشد یقین

نور از آن ماه باشد وین ضیا — آن خورشید این فرو خوان از نبا

شمس را قرآن ضیا خواند ای پدر — و آن قمر را نور خواند این را نگر

شمس چون عالی‌تر آمد خود ز ماه — پس ضیا از نور افزون دان به جاه

بس کس اندر نور مه منهج ندید — چون برآمد آفتاب آن شد پدید

آفتاب اعواض را کامل نمود — لاجرم بازارها در روز بود

تا که قلب و نقد نیک آید پدید — تا بود از غبن و از حیله بعید

تا که نورش کامل آمد در زمین — تاجران را رحمة للعالمین

لیک بر قلاب مبغوضست و سخت — زانک ازو شد کاسد او را نقد و رخت

پس عدو جان صرافست قلب — دشمن درویش کی بود غیر کلب

انبیا با دشمنان بر می‌تنند — پس ملایک رب سلم می‌زنند

کین چراغی را که هست او نور کار — از پف و دمهای دزدان دور دار

دزد و قلابست خصم نور بس — زین دو ای فریادرس فریاد رس

روشنی بر دفتر چارم بریز — کآفتاب از چرخ چارم کرد خیز

هین ز چارم نور ده خورشیدوار — تا بتابد بر بلاد و بر دیار

هر کش افسانه بخواند افسانه است — وآنک دیدش نقد خود مردانه است

آب نیلست و به قبطی خون نمود — قوم موسی را نه خون بد آب بود

دشمن این حرف این دم در نظر — شد ممثل سرنگون اندر سقر

ای ضیاء الحق تو دیدی حال او — حق نمودت پاسخ افعال او

دیدهٔ غیبت چو غیبست اوستاد — کم مبادا زین جهان این دید و داد

این حکایت را که نقد وقت ماست — گر تمامش می‌کنی اینجا رواست

ناکسان را ترک کن بهر کسان — قصه را پایان بر و مخلص رسان

این حکایت گر نشد آنجا تمام — چارمین جلدست آرش در نظام

← Önceki 534 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı